داستان عاشق شدن و ازدواج مهدی رجبی خود ماجرائیست که با رسوم سنتی زمان خود متفاوت بود. حدوداً هجده ساله بودیم که مهدی همراه مادرش به خانه یکی از اقوام مادری به میهمانی می رود و در آنجا برق عشق در نگاه اول بین دختر خانواده و عاشق دلباخته جرقه می زند و پای عاشق را به خانه معشوق به هر بهانه ای باز می کند و با مراجعات بعدی منجر به اعتراض پدر خانواده که قصاب محله نیز بوده، گردیده و ممنوع می گردد و جواب رد به خواستگاری وی می دهند و علیرغم اصرار آن دو امکان برقراری هرگونه تماس حتی تلفنی با کنترل شدید مواجه می شود و روزها انتظار آقامهدی ما سرکوچه دلدار بی نتیجه به شب می رسد و این داستان شوریدگی بیش از یک سال به طول می انجامد و روزی با کمک عظیم برادرم اتومبیلی اجاره کرده و همراه یکی از بچه محلی ها به خانه دوست دخترش رفته وی را سوار نموده به خانه فاطی( معشوق)می روند و سر کوچه آدرس منزل فاطی را داده منتظر می مانند دوست دختر به خانه فاطی به عنوان همشاگردی سابق می رود چون بعد از عاشق شدن از تحصیل توسط خانواده محروم و خانه نشین و مامور دوصفر هفت با جیمز باند بازی فاطی را از خانه با بهانه ای خارج کرده به مهدی می رساند،البته این قسمت داستان رو که خود شاهدش نبودم و فقط بعد از ماجرا شنیدم و یادم نیست آن دوست کمک کننده، حسن کاشانی معروف به حسن کاشی که دوست دخترش فروزان ساکن کوچه جواهری شهباز و طبق ادعای حسن ، نامزد علی پروین بود یا مرحوم علی کیمیابیگی که با دوست دخترش این فداکاری را کرده بودند.
به هر شکل این اتفاق دوباره دو دلداده را به هم رساند و با وقفه ای که بین ما و مهدی افتاد مدتی از وی بی خبر بودم البته می دانستم که مهدی در نیروی هوائی و گروهبانی کادر نام نویسی کرده و به عنوان هنرجو مشغول خدمت شده و پس از مدتی توسط محمود کاشانچی که دوست مشترکمان که البته او هم توسط ما با مهدی و خانواده اش آشنا شده بود و خود محمود هم از دوستان همشاگردی عظیم بود خبر دار شدیم که مهدی از امریکا یک نوار کاست برای خانواده اش فرستاده و چون آن ها دستگاه ضبط صوت نداشتند ماموریت پیدا کردم با ضبط صوت کوچکی که مرحوم مادرم از مکه همراه آورده بود به خانه شان رفته و صدای ضبط شده مهدی را بشنویم و هنگامی که صدایش از میکروفون دستگاه در فضای اتاق پخش می شد اشک شوق خانواده که هم اکنون عروس حامله هم به جمعشان اضافه شده بود سرازیر شد و همراه صوت دوست عزیزمان آهنگ دی لای لای تام جونز که تازه به بازار آمده در دوره ای که عصر موسیقی بی پروا و غیر سنتی و بیتل ها و صدها گروه ریزو درشت سر بر آورده و هر روز احساسات جوان ها را تحریک کرده و خون آدم را به جوش می آوردند و من با این دستگاه کلی کیف می کردم و آلبوم های موسیقی روز زیادی را که آن وقت ها مُد بود روی نوار برای خودم ذخیره داشتم .
داستان امریکا رفتن مهدی هم خود ماجرایی بود که بعد ها بعد از بازگشت به وطن برایمان تعریف کرد و این که در امتحانات زبان انگلیسی مهدی در دوره دبیرستان ناصر خسرو تا آخر سال حتی نتوانست حروف الف بای انگلیسی را از بر کند و تجدیدی آورد و در سال های بعد هم تا کلاس نهم که به نیروی هوائی رفت همیشه از درس انگلیسی می نالید تقلب کرده و مقام ممتاز را احراز کرده و جزو سه نفر اول برنده بورسیه اعزام به سن انتونیوی تگزاس می شود و ماجراهائی که آنجا برایش اتفاق می افتد که بعد ها برایم تعریف کرد. ضبط صوت تاریخی ما که من مثل تخم چشمم دوستش داشتم و در نگهداریش کوشا ، در مراسم مختلفی مورد استفاده قرار گرفت منجمله در یکی از هیئت های شب جمعه که عظیم و علی پسر عمو ایرج رفته بودند و قرار بود عظیم صدای واعظ میهمان آن شب هیئت را ضبط کند و با وجود چنین تکنولوژی پیشرفته آن زمان ارجُ قربی میان هیئتی های مسلم ابن عقیل پیدا کرده بود و طبق قرار ضبط صوت در محل اتاق چایخانه هیئت آماده ضبط می شود و هنگامی که آقا شروع به موعظه می نماید عظیم دکمه ضبط را که روی صدای بالا تنظیم شده و ولومش تا ته باز بوده اشتباهی به جای ضبط ، دکمه گردان را روی محل پخش می گرداند و ناگهان تام جونز با صدای بلند دی لای لای را فریاد می زند و عظیم هم که هول شده بوده دستپاچه و مدتی طول می کشد تا بخود آمده از شوک خارج و دستگاه را خاموش نماید البته ماجرا ختم به خیر شده و ماستمالی می شود. ماجراهای زیادی نیز از این سری بیاد دارم که عظیم چون در دوران مختلف نوجوانی به کارهای مختلفی دست میزد و یکی انها همین تجربه اسلامی است که بدلیل احساسات رقیقش خیلی زود تحت تآثیر قرارگرفتهو در نتیجه تصمیمات عجولانه می گرفت و در هر رشته ای تا حد نهایت افراط کرده و تا ته خط میرفت و انصافآ موفق هم بود.