گشادهرو
در ستایشِ گشادهرویی و صفای دل
به رویِ بازِ تو شوند، نه بر سخای سفرهات
وگرنه حاتمان بسی ولی کجا گشادهرو
گذشتِ عمر میرود زلالی روان آب
عجب سعادتی بُود نشستن کنار جو
به خنده گر دهی دلت رود هرآنچه آمده
مگیر خُرده از کسان که آمده تو را به سو
به شیخ و مفتی ار رسی بگیر نگه ز دیدهاش
نگاه وی اگر بُود، جوابِ ماجرا مگو
ولی چو میرسی به دل ز شرح حال ما همی
به انتهای قصهام جمله به جمله مو به مو
چه سالیان بگذرد که ته نشین شود سخن
من آن نشستِهِ تَهَم که گشتهام گزافهگو
هزار عمر بایدم که تا یکی چو تو عیان
نه باورت توان نمود نه دفع تو ز آبرو
مگو که آمدی شبی فقط به کشتنم دهی
که مردنی به دست تو سعادتی به آرزو
همی کشم جنازهام به دوش و میشود به سر
امید که بیتوته شبی رساندم مرا به او
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۴/۷/۲۹
گیسو
غزلی عاشقانه — عطرِ یاسِ رازقی و گیسوی شبق
از چه مانده هر نسیم بی تو به روی کوی ما
گوئیا آورده بویت تا دهد مستی به اصل خوی ما
ما نمیدانیم کدامین از کجا آید شمیم عطر گیسوی شبق
هرچه باشد خوش بود گر پر کشد پروانه وارِ سویِ ما
سالیان است مانده تنها کودک پیر کهنسال غمین
او نمیداند چرا رفته همه پرسه زنان کوی ما
انگبین است آنچه جاری میشود رودِ روان عاشقان
این ولی انصاف کم باشد که خشکاند عزیزی جوی ما
دل سفید و نور امید تو تابان و نهایت مانده در ناباوری
از چه بشکسته سبو، ساغی چرا بسته ره مینوی ما
میخرامی نرم نرمک میبری هوش و حواس عاشقان
هیچ صیادی نشد صیدت که تو تنها بُدی، آهوی ما
چنگ بر مو میزنی بارد ستاره بر زمین
زندگی بی تو سیه باشد به ما، گیسوی ما
عطر یاس رازقی دارد تنت هنگام بگذشتن ز کوی
بیگمان فرشتگان شویند تو را در وادی جادوی ما
ما که در کار خدا مانده در این بیتوته شبها نگران
از کجا باور کنیم صداقت صدها نشسته عاشق اردوی ما
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۴/۵/۱۳
شیر و خورشید
سرودهای در ستایش پرچم و سرود «ای ایران، ای مرز پرگهر»
شیر باشی هرچه باشی بر سر هر پرچمی
هر کجا باشی مرا بر زخم دشمن مرهمی
از وجود نقش تو باشد که خون میجوشدم
این تو باشی که همیشه پشتوانه با منی
من سرودی میشناسم که به نقش تو به پیوند آمده
در کنار تاج خورشیدت که نورش را به قلبم افکنی
دشمنیها گر رود بر تو که از صحنه برون آرند تو را
خواندن تنها ترانه، مرز پرگهر که خنثی می کند هر دشمنی
بین هر جمعی که بالا میرود پرچم که تو بر تارکش جولان دهی
موی بر اندام هر ایرانی آزاده اِستَد تا بدارد عِرق ملی میهنی
با سرود مرز پرگهر، وجود تو و فریاد بلند هموطن
آنچنان شوری بهپا گردد که آتش میزند بر خرمنی
الغرض ای شیر و خورشیدم سفیدی میان سبز و سرخ
آنچنان تابنده گرداند وجودت که بلرزانده به خود اهرمنی
من اگر هر شب به بیتوته به صبح آرم ندارم خواهشی
جز کفن با پرچم سه رنگِ منقوشش که تنها مأمنی
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۱۰/۱۰
پر سوم
سرودهای برای شب یلدا، برگرفته از روایات شاهنامهٔ حکیم ابوالقاسم فردوسی — افسانهٔ پرِ سیمرغ
پدر بنشسته فرزند پیشِ پا آرام بگرفته سراپا گوش، حیرانش
حکایت از شب طولانی دوری است از یاد شنیده از نیاکانش
شبی طولانی اما در میان خانهای کوچک میان جنگل تاریک
که هر جنبندهای در آن حواسش سوی گرمای اجاق کوچک جانش
شغالی زوزهای کرده سکوتی حکمفرما می شود لختی
کلاغ پیر بنشسته به یک شاخه نظاره از میانِ درز ایوانش
میان این همه تنهایی جنگل صدایی که نمیآید ز جنبنده
ولی آنکه به گوش جان شنو باشد کند حس نبض قلب کل حیوانش
تمامی وحوش امشب سراپا گوش بنشسته به نقل پیر
همه در انتظار ماجراهای هزاران ساله دستانش
شروع گفتن مرد کهنسال با تامل تا بنوشد چای خود جرعه
صدا، آهنگ آرامش که میآرد به گوشت ریشه از جانش
به آرامی سخن را پرورانَد با همه آرامشِ گفتار
حکایت را چنین آغاز میدارد بهنام نامی دادار یزدانش
هزاران سال بگذشته نیاکانم ز کوه و قله قافش فرود آمد
که سیمرغش بدو از بال خود تنها سه پر داده به دامانش
که در وقت خطر یا ناتوانی گر بسوزانی پرم حاضر شوم در دم
نجاتت چاره می سازم به آنی هر چه باشد آن به میدانش
از آن پرهای اهدایی دو پر سوخته نجات جان رستم را
یکی مانده به آزادی برای لحظه آخر برای ملت در بند زندانش
عزیز دل اگر روزی نبودم من به جای شادیت نوحه سرودندت
بسوزان این پر سوم که آیم بر کَنَم با خنده بنیانش
امانت میدهم این آخرین پر را به تو فرزند دلبندم
پس از تو خواهم آن باشد امانت بر تمام اهل جانانش
بدارش حفظ، نیارد دست بیگانه برین پاکیزه پر هردم
که گر آرد، اسیری تا ابد بر او و هم بر اهل خاندانش
بگو فرزند و زاده هر که دورانش چنان آمد گرفتاری
که دیگر طاقتت طاق و شدی آماده،سوزان پر به حرمانش
اگر آمد برت سیمرغ سلام ما بدار بر وی بگو افسانهِ رفته
که گیرد انتقام از امت و از اهل بیت و شیخ گریانش
تمام ماجرا از اول گفتار من تنها به یک شب گشته طولانی
که آن شب هم شب یلداست که شادیِِ بسی مسرور میخوانش
اگر یلدا شبی بیتوته را برپا کنی آیا شود صبحش
بگیری مژده از پنهان روی آسیمه سر بر سوی سامانش
یادداشت شاعر
داستان این سروده از روایات شاهنامه حکیم ابوالقاسم فردوسی بلند آوازه ترین شاعر و چکامه سرای تاریخ جهان گرفته شده که این حقیر آن را از احساسی ترین دهلیز های عشقی قلب عاشق،عاشق ایران و ایرانی خود گرفته آن را به مناسبت شب یلدا به همه هم میهنان و پارسی زبانان گیتی تقدیم مینماید.
این شعردر تاریخ بیست و هفتم آذر ماه یکهزار چهارصد و دو شمسی سروده شده که برای بار دوم به مناسبت شب یلدای امسال سی ام آذر ماه یکهزار و چهارصد و سه به دلسوختگان وطن پیشکش گردیده در فضای مجازی پخش میشود و امید آن دارد که هر خواننده ای آن را برای عزیزان دیگر ارسال نموده تا با باز پخشش امید در دل هر میهن پرست ایرانی شکوفا گردد.
با تقدیم شایسته ترین مراتب عشق، به همه عشاق ایران زمین.
کریم سرپولکی فرانکفورت ۱۴۰۳/۹/۲۸
بیتوتههای شبانهٔ سرپولکی
۱۴۰۲/۹/۲۷