واین تنفر از آنجا سرچشمه می گرفت که با آن بدن نیمه لمس و پای لنگش و بدن تقریباً نیمه فلج با چوب دستی جهت تنبیه آنچنان ضربه ای به کف دست چپم زد که بجای کف دست کوچک ظریفم استخوان شصت مورد اصابت ضربه واقع شد و گرچه نشکست اما بلافاصله متورم و سیاه شد و مدت ها درناک بود و بعدها در زندگی برایم دردسر ایجاد می کرد و زمستان ها همان نقطه در اثر سرما درد می گرفت،در دبیرستان صفوی اول خیابان گوته منشعب از شهباز ایستگاه ناصری به سه راه امین حضور ثبت نام کردم که آدرس آن بسیار سر راست بود و از کوچه باغ بینش سه ایستگاه خرابات،دروازه دولاب یا سه راه شکوفه و ایستگاه ناصری بود که این بار هم مطابق دبستان که در دبستان اعتصام ثبت نام کرده به دبستان نو ساز سلمان رفتم مرا به دبیرستان نوساز ناصر خسرو در کوچه روحی از کوچه های فرعی بین شهباز ایستگاه ورزشگاه وصل به خیابان ایران که در قدیم عین الدوله نام داشت پرت شدم.
خیابان عین الدوله یا ایران از خیابان ژاله چهار راه آب سردار تا انتهایش که به سه راه امین حضور می رفت ادامه داشت و از خیابان های گرچه نه طویل اما با سابقه و تاریخ دوران قدیم تهران است و در حال حاضر احتمالاً با تعویض نامش آن همه سابقه تاریخی زیر پوشش اسم شهیدی از تاریخ تهران حدف گردیده و با رفتن قدیمی ها دیگر از اذهان مردم نیز پاک شده و به فراموشی سپرده می شود چه این همه تعویض نام های خیابان ها و اماکنی که ریشه قدمت هزاران ساله پشتش خوابیده را برای بی اعتبار کردن و فراموشی یاد و خاطرات گذشتگان این مرز و بوم که برای هرکدامشان مرارت ها کشیده شده و اعتباری برای خود کسب کرده اند بکار می برند.
روز اول دبیرستان در حالی شروع شد که مهدی رجبی و حسن شریعتمداری برادر حسین شریعتمداری سردبیر معروف روزنامه کیهان ایران، روی یک نیمکت کلاس درس طبقه بالا نشسته بودیم و مثل سه تفنگدار، کلاس هفتم را شروع کردیم.مهدی رجبی و خانواده اش به دبستان دخترانه توانائی در خیابان شهباز پائین تر از خیابان گوته سر نبش کوچه ای فرعی که اتومبیل تا نیمه آن بیشتر امکان رفتن نداشت در کنار حیاط به دو اطاق کوچک تودرتو نقل مکان کرده بودند، پدر و مادر هردو به شغل فراشی که در ایران متاسفانه برایش ارجی قائل نیستند در حالی که در اروپا بسیار پر اهمیت و اعتبار والائی دارد مشغول بودند ،حسن شریعتمداری با آن قد بلند موهای روشن و رنگ چشم بسیار روشن زاغ درسه راه شکوفه زندگی می کرد،حسن و خانواده اش را از دوران کودکی و دماوند می شناختم آن وقت ها که هفت هشت ساله بودیم و با هم در رودخانه دسته جمعی شنا می کردیم .مرحوم پدرشان مرد محترمی بود و همسرش منصور خانم که دبدبه و کب کبه ای داشتند و گویا بعدها دچار مشکلات اقتصادی و ورشکستگی شده بودند و من این ها را از زبان مرحوم عزیز جون خاله ام که در دماوند با
همسرش مرحوم آقای اسماعیلی اهل محل درویش و از معروفین و ریش سفیدان آن جا بود می شنیدم که برای مامان تعریف می کرد.اینکه حسن و حسین چند برادر و خواهر هستند خبر ندارم اما در عروسی یکی از برادران بزرگترحسن در همان خانه دوسه اطاقه سه راه شکوفه همراه عزیز جون شرکت داشتم.
از دوران دبیرستان ناصرخسرو که بیش از یک سال بیشتر طول نکشید و آخرین سالی بود که با مهدی رجبی همکلاس بودم خاطراتی دارم که خیلی زیاد نیست چون سال تحصیلی فقط نه ماه و با در نظر گرفتن تعطیلات نوروزی،جشن ها و اعیاد و سوگواری ها و دهه عاشورا و تولد های شاه و ولیعهد و پیامبر و حضرت علی و امام رضا و امام زمان و غیره که تمام وقت آن ملت خموده خواب زده نان به نرخ روز خور وراج متوهم از اعتبار هزاران ساله تاریخ که آن را امتیاز برتری آن بر تمام نژادهای دنیا می دانستند و عاقبت این خوشخیالی کار دستشان داد و افتاد به آنجا که نباید.آن چنان سریع طی شد که نفهمیدم چه اتفاقی افتاده . آن سال شروع اعتصابات سراسری و حرکت های آزادی طلبانه ای بود که محصلین را هم به خیابان و تعطیلی مدارس می کشید که نمی دانستند گرفتاری چیست و آنچه دارند که اجازه اعتراض به آنها می دهد خود اصل آزادی است که بدنبالش می باشند و این را ما بعد از اسارت و گرفتاری فهمیده ایم و آن وقت ها داشتن عکس جگوارا و لنین و چندتا سنبل عکس دو انگشت باز میانی پیروزی، نماد روشنفکری و آزادی بود که در پشتش هزاران سیاست های خصمانه دشمنان و کشورهای غربی و شرقی با برنامه ریزی های طولانی و به آرامی خوابیده بود و خزنده وار ملت راحت طلب را به دام می کشید. بر میگردیم به مهدی رجبی دبستان سلمات و داستان عاشق شدنش.