کریم سرپولکی
دبستان سلمان

بخش دهم

مهدی بعد ها از نیروی هوائی یا اخراج شد و یا چون با روحیه غیر هماهنگش با نظام ارتش جور در نمی آمد استعفا داد و به شغل های مختلفی پرداخت که از جمله مسافرکشی با اتومبیل شخصی،و در ماجرائی دیگر که برایم تعریف کرد در خیابان باریکی هنگام رانندگی شخصی را در حال فرار از دست چند نفر که فریاد دزد دزد و بگیر بگیر سرداده بودند سوار می کند که گویا از منزلی سرقت کرده بوده که نیمی از اقلام مسروقه را که سینه بندی از آن آویزه گردن فاطی می شود بابت حق الزحمه دریافت می کند و مرتب به کارهای مختلف می پرداخت و با روحیه ناهنجارش مرتب تعویض شغل می کرد.

دوران خدمت نظام وظیفه که به مشهد اعزام شدم وقفه ای در ارتباطمان انداخت و بعد از برگشتنم گهگاه به ما سر می زد و بعدها بعد از ازدواجم پذیرای او همسر و فرزندانش همراه حسین برادر کوچکتر با نو عروسش در منزلمان بودیم و یک بار هم با همسرم به میهمانی خانه شان رفتیم و مرحوم آقای رجبی هم در همان دوران با تماس با من اولین اتومبیلش را از نمایشگاه ما خرید که گاهی نیز برای تعمیراتش به ما مراجعه می کرد تا آهسته آهسته ارتباط مهدی با ما قطع و چون آدرسش مرتب عوض می شد دیگر امکان تماسمان را نیز از دست دادیم و در هیاهوی تهران بزرگ محو شد و دیگر به پشت سرش نگاهی نکرد.

باز می گردیم به حیاط مدرسه سلمان ،محصل کلاس "چهارم الف" و کلاس های این دبستان در هر سال تحصیلی دو گانه بودند یعنی از کلاس اول تا ششم بدلیل کثرت دانش آموزان از هر کلاسی دو تا گروه "الف" و گروه "ب " تشکیل می شد و من همیشه از کلاس اول تا ششم در گروه "الف" بودم "اول الف،دوم الف،سوم الف" الی اخر و همیشه بین کلاس های همسال "الف و ب" رقابت بود و هر معلمی سعی می کرد کلاسش نتیجه بهتری از کلاس همگروهیش داشته باشد چه از نظر درس و ورزش و اخلاق و نظافت و غیره که این حساسیت خود به دانش آموزان ناخود آگاه منتقل می شد و باعث رقابت اما به سبک بچه گانه و فرهنگ حاکم جنوب تهرانی که پرخاشگری حاصل از دل تربیت خانواده های ساده زود باور اسیر باورهای مذهبی و سنتی را همراه خشونت به بچه هایشان منتقل می کردند،می شد که نتیجه اش جنگ بین کلاس ها بود که آتش انتقام از گروه کلاس چهام "ب" را ، با اینکه در رشته فوتبال شکستشان داده بودیم همچنان در دل مان می جوشید و دائماً در زنگ های تفریح اتفاق می افتاد و در ساعاتی که معلم نداشتیم و گاهاً پیش می آمد و یا معلم دیر سر کلاس می رسید توسط علی ریحانی مبصر کلاس کارگردانی و تعلیم داده می شد که چگونه گروهی، از جناح های مختلف حمله کرده و دشمن را از پا در آوریم و هر کس پیشنهاداتی می داد و یکی از بچه ها طرح استفاده از کمربند را می داد و یکی دیگر حمله با لیوان فلزیش و دیگری استفاده از سنگ و جالب ترین پیشنهاد از طرف یکی از دوستان که نامش را فراموش کرده ام ته مانده گاز زده سیبی را که فقط قسمت وسط آن مانده بود نشان داد و گفت من با قرار دادن این باقی مانده سیب زیر انگشت وسطی دستم که باعث بالا آمدن آن و استحکامش می شود می توانم ضربه های محکم تری به حریف بزنم که با شوخی و خنده رد شد و آن اتفاق در ساعت تفریح افتاد که جنگ واقعاً مغلوبه شد و حریف قدر از قبل آماده ، به ناگهان هجوم آورد و مارا غافلگیر کرد وآنها رهبری داشتند که فقط یک پا داشت.در واقع از بالای زانو قطع شده بود و با هیکلی درشت اندام با عصای زیر بغل راه می رفت و در میانه جنگ اوضاع را رهبری می کرد و پشت به دیوار تکیه کرده و با عصای بلندش به سر و روی مهاجمین می زد و بسیار هم دردناک بود و کار برد موثری داشت و سربازانش هم سعی در کشیدن دشمن به کناره های محل استقرار وی بودند که ناگهان تک زنگ معروف آقای ناظم مدرسه که از پنجره دفتر ناظر اوضاع بود نواخته شد و طبق قانون تک زنگ، همگی مجسمه وار در جا خشک شدیم و اجازه جنبیدن نداشتیم،عصا در هوا،مشت علی ریحانی روی صورت حریف و بالاخره تابلوی سکون صحنه نبرد حیاط مدرسه که هنوز در خیالم نقش بسته و سان دیدن آقای ناظم همراه دانش آموزی که چوب تنبیهش را حمل می کرد و با شیطنت زیر لب می خندید و متعاقبش صدای زنگ ممتد و دستور به صف شدن مانند مراسم صبحگاهی و به خط کردن همه کلاس ها در جای مربوطه و بیرون کشیدن سردمداران دوسپاه جنگجو که از هر کلاسی دونفر بودند غیر سردار اصلی حریف که غیر منصفانه بعلت نقص فنی از مجازات معاف شد و چهار نفر مقصر اصلی آشوب که علی ریحانی مبصر کلاس ما هم جزوشان بود طی محاکمه کوتاهی رای به فلک کردنشان در حضور جمع دانش آموزان داده شد .