مهدی رجبی شخصیتی بود که می توان در موردش بسیار نوشت،و زمینه مطالعات روانشناسی و ریشه یابی ناهنجاری های شخصیتی اجتماعی آن دوره را پی ریزی کرد و اگر از طرف اهل فنش مورد بررسی و مطالعه قرار می گرفت چه بسا بسیاری از گره های کور نارسائی ها و مشکلات تربیتی ادوار مختلف اجتماعی حل می شد.
روابط ما کم کم از محیط مدرسه با دعوت مهدی به منزلشان که در دبستان دخترانه عطار در خیابان زیبا( رختشورخانه) بود و روز تعطیل جمعه جهت بازی به آنجا رفته بودیم و ملاقات خانواده اش رنگ دیگری گرفت،بر خورد این خانواده محترم که بسیار دوستانه و گرم بود ،مادری بسیار مهربان و ساده،پدری خوش اخلاق،برادر کوچکتر از خود و فکر می کنم سه خواهر که یکی از آن ها از مهدی بزرگتر بود مهر این خانواده را به دلم انداخت و تا سالیان بعد که دیگر تماس مان قطع شد، برایم عزیز بودند.
پدر خانواده آن طور که مهدی می گفت بسیار سخت گیر و از آنجا که وی پسر بزرگ خانواده و چشم وچراغِ شان بود توجه بیشتری به وی مخصوصاً از طرف پدر مبذول می گردید و آرزوی اهداف والا و آینده روشن تری را برای وی داشت که با کج خلقی های ناخود آگاه حاصل از کمبود های اجتماعی و روح حساس مهدی باعث تنبیهات جسمی و کتک خوردن وی از پدر دلسوزی بود که آرزوهای بزرگی برای آینده فرزندش داشت و واکنش ناخودآگاه مهدی که با مقایسه زندگی پیرامون خود با دیگران دچار درگیری های اختلاف طبقاتی غیر منصفانه زمانه می شد و تمام این عوامل دست به دست یکدیگر داده و روح بزرگی را که در قالبش نمی گنجنید در دوره های مختلف زندگی به انقلاب درونی و شاید بهتر بگویم به انفجاراتی مبدل کرد که مسیر زندگی آینده وی را که با آن روح حساسش پشت شخصیت سرسخت جنگجو پنهان شده بود به آنجا که باید نبرد.
در کلاس ششم دبستان احتمالاً سال سی و نه که دوازده ساله می شدم جشن تولدی گرفتم که تازه مد شده یا بهتر بگویم تازه به جنوب شهر آمده بود و خیلی ها از این رسوم خبر نداشتند یا آن را لوس بازی می پنداشتند .میهمانانم چهار نفراز همشاگردی ها بودند و مهدی جزوشان که هدایائی نیز برایم آوردند،کیک تولدی توسط مامان از قنادی نریمان خیابان شهباز خریداری شده و در اطاق من و عظیم طبقه بالای خانه مان در کوچه باغ بینش از مدعوین پذیرائی شد،عظیم مطابق معمول با دوستان من بیشتر می جوشید تا دوستان خودش و در آن جشن تولد اطاق ده پانزده متری ما با همه مدعوین کشتی گرفت و اقلیمه خواهر کوچکمان که دختر بچه احتمالاً چهار ساله بود نیز به طبقه بالا آمد و در حین شوخی و بازی با مهدی که عظیم به وی یاد داده بود که چگونه سیلی بزند و با اصرار مهدی که مرا بزن آن چنان سیلی جانانه ای به وی زد که برق از چشمش پرید و لحظه ای سکوت برقرار شد و خنده حضار که مهدی شوک شده به سرعت خود را جمع و جور و تظاهر به خندیدن کرد اما سرخی صورتش نشان از فرودادن خشمی بود که زیر پرده نجابتش پنهان می کرد،آن روز هنگامی که همه خداحافظی کرده به خانه های خود می رفتند کفش مهدی که هنگام ورود به اطاق توی راهرو درآورده بود گم شد،سه میهمان دیگرمان خداحافظی کرده رفتند اما خبری از کفش های مهدی نبود که ناچار به طبقه پایین رفته از مادر سوال کردم اول اظهار بی اطلاعی کرد و سپس بخاطر آورد که اشتباهی به جای کفش های من با بقیه کفش های خانواده به کفاشی جهت واکس و تعمیرات برده که به کفاشی رفته کفش مهدی را که نیم تختش تعویض و واکس زده شده بود آورد و مهدی به خانه رفت.
خانواده مهدی خیلی مرا دوست داشتند و همواره از سوی تمام آن ها مورد محبت قرار می گرفتم و در بین آن ها احساس آرامش می کردم ،بارها هنگام نهار یا شام به زور با آن ها در محفل صمیمانه بی ریایِ شان شریک بودم و همیشه قدر دان ، و این احساس دوطرفه بود در تلافی این همه محبت در پی آن بودم که کاری انجام دهم که انصافاً در میهمانی ظهر جمعه ای در منزلمان که تمام اعضای این خانواده مهربان حضور داشتند مامان سنگ تمام گذاشت و پذیرایی خوبی که من فکر می کنم لایق شاُن والای باصفای این خانواده بود، بجا آورد.
بعد از تابستان کلاس ششم که برای اولین بار در درس ریاضی تجدید شدم و علتش هم آقای رئیسی معلم ریاضی مان بود چون از شخصیت سخت گیرش متنفر بودم ،