کریم سرپولکی
دبستان سلمان

بخش ششم

شما ایرانی هستید ،گفتم آری و نگو که شما علیرضا دلشادی،گفت بله آقا ،گفتم نگو دبستان سلمان می رفتی و بچه خیابان غیاثی هستی که با تعجب پرسید شما کی هستید که وقتی اسم مرا شنید تازه شناخت و همان قدر که من از دیدنش شادمان شدم او هم. و اکنون بیش از یازده ساله که با هم رابطه داریم و دائماًبه من سر میزند .

علی ریحانی مبصر کلاس چهارم و معلم ما خانم اخوان بود،حسن امامی ،پسرک لاغر اندامی که وقت آبله کوبی گریه می کرد و دو نفر مامورین آبله کوبی که فقط یک قطره ماده آبله را روی بازویمان ریخته با یک سوزن کوچک دو سه خراش روی پوست می دادند تا ماده فوق به زیر پوست نفوذ کرده و مولوکولهای مقاوم بدن آن ها را شکست داده و در مقابل این میکروب مقاوم شود هم نمی توانستند نگهش دارند و فراش و معلم هم به کمک آمدند در حالی که فریاد می زد غلط کردم بخدا دیگه مشقامو می نویسم موفق شدند بعد از چند بار تلاش آن دوسه خراش یک میلیمتری را روی بازویش ایجاد کنند که از ترس به حال نیمه بیهوشی افتاده بود ،ریاحی،آشوری،مظفری،طهماسبی که دو برادر بودند عیسی و موسی،مسعود صالح تاش،فرهاد ضلی که گویا بعد ها قهرمان فوتبال شد،حسین حاجیان،مصطفی دیرنده که پدرش توی خیابان شهباز پانصد ششصد متر بالا تر از مدرسه در آپارتمان روبه خیابان طبقه بالای تعمیرگاهی قبل از کوچه شید زندگی می کرد،پدرش زیر پاگرد پله همین آپارتمان که بصورت کارگاه چراغ سازی در آورده بود تعمیرات چراغ پریموس و والور و علاءالدین و چراغ زنبوری انجام می داد و مصطفی بعد از ترک تحصیل به بازار رفت و در تیمچه حاجب الدوله به شاگردی مشغول و احتمالاً هم اکنون یکی از غولهای تجاری بازار است چه اکثر انقلابیون پنجاه و هفت از بازار به نون و نوائی رسیدند،علیزاده،شکوفه،همتی،بنفشه،عباسی،طائب که خانواده اش سر میدان خراسان بقالی و عطاری داشتند و سر کلاس چهارم روزی که خانم اخوان مریض بود و معلم نداشتیم علی ریحانی مبصر کلاس جهت سرگرمی بچه ها از همه خواست که اگر هنری دارند برای سرگرمی اجرا کرده تا آرامش برقرار باشد و مزاحمتی برای کلاس های دیگر که مشغول درس بودند نداشته باشیم و تنها کسی که از یک خانواده بسیار مذهبی جلوی کلاس ایستاد و آهنگ شاه داماد ویگن رو خوند همین طائب بود که فرزندانشان در حال حاضر جزو سردمداران حکومت اسلامیند ،حسین تند کار و بعدازاو مهدی رجبی هم یکی دیگر از دوستانی بود که رفاقتش با من سال ها به درازا کشید،دیر به مدرسه ما آمد از کلاس پنجم و از همان اول با من طرح دوستی ریخت چون تو ذوقش نمی زدم و خیلی رویایی بود و بلند پرواز، روح بزرگی داشت و از موقعیت خانوادگیش ناخرسند،پدرش فراش دبستان و کارمند وزارت فرهنگ بود که او را رئیس فرهنگ به ما معرفی کرد و اینکه چون اصلاً اهل همدان بودند و پدرش همراه عمو هردو در غارهای همدان به آثار باستانی دست یافته بودند که ثروت زیادی با کوزه های پر از سکه در آن بوده و خمره ای که هنگام جابجا کردن شکسته و مقدار کمی از مایع داخلش به انگشت عمو جان چکیده و به علت ریزش غار آن ها تنها توانسته بودند فقط خود را نجات داده و هیچ از آن ثروت را با خود بیرون نیاورند غیر همان لکه قطره مایع روی انگشت عموجان که گویا کارشناسان باستانشناس از روی آن نمونه انگشت به گرانبهائی غیر قابل تخمین مواد درون آن کوزه پی برده بودند ، من می پذیرفتم و برایم فرقی نمی کرد که پدر دوستم چکاره باشد، معیار من رفاقت بود در حالی که دوستان دیگر دماغش را می سوزاندند و من با آرامش از کنار چنین چیزهائی می گذشتم و شاید همین موضوع باعث محکم شدن ریشه های دوستی ما شد طوری که هر روز صبح پشت در خانه مان در کوچه باغ بینش منتظر بیرون آمدنم از منزل می ماند و با هم پیاده از کوچه باغ بینش تا دبستان سلمان می رفتیم و دوباره ظهر مرا تا خانه بدرقه می کرد و سپس بعد از ظهر هنگامی که از خانه خارج می شدم پشت در ایستاده بود ،اوائل خوشایند به نظر می رسید اما کم کم احساس عدم آزادی کرده و محبتی که مایه دردسر می شد عذاب آور و تمام وقت من کنجکاو را که در بین راه خانه و مدرسه حریصانه کل دکان های مسیر راه و مشاغل فنی و غیره را نگریسته ، بخاطر سپرده و یکایکشان را در مواقع مقتضی در پهنه زندگی آینده بکار می گرفتم .بارها اعتراض کردم که روز بعد با دوچرخه ای که از دوچرخه سازی کرایه می کرد مرا به مدرسه می رساند و گاهی که به وی ناسزا می گفتم و از خود می راندمش دورا دور مرا از آن طرف خیابان تعقیب می کرد و با رعایت فاصله دنبالم می آمد،آن زمان ها دوچرخه یکی از وسائط نقلیه لوکسی بود که همه امکان خریدش را نداشتند و می شد آن را از تعمیرگاه های دوچرخه سازی برای ساعتی دوزار کرایه کرد و با آن در کوچه و خیابان به اوج لذت رسید ‌‌‌.