واین اعتماد به نفس و عدم احتیاج فراگیری شبانه و تکالیف اجباری و مشق و نقاشی و بعد ها رسم الخط بادوات مرکب و ریقه داخلش از جنس نخ که باعث می شد مرکب سیال داخل دوات با واژگون شدنش نریزد و تراشیدن قلم درشت که جنسش از نی خیزران نازک بود و از خرازی تهیه می کردیم و مغازه های خرازی آن وقت ها از لوازم التحریر گرفته تا کتاب و دفترو کاغذ شومیز و رنگی و چسب نواری و مایع، انواع سوزن ها تا نخ و قرقره و سنجاق قفلی و قزن و لوازم خیاطی هزاران خرت و پرت دیگر و حتی کتابهای درسی و داستانی و توپ و راکت و وسائل ورزشی که در واقع از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را شامل می شد برای فروش عرضه می کردند و هرچه را هم نداشتند سفارش گرفته روز بعد می آوردند. کتاب اول دبستان با آب بابا ،بار،بابا اآب داد شروع می شد و نسل ما آخرین نسلی بود که این کتاب را خواند و سال بعد که من به کلاس دوم رفتم دیگر کتاب اول دبستانم که عظیم برادر کوچکم آن را تقریباً با خواندن من از بر کرده بود استفاده نکرد زیرا نظام جدید آموزشی کتاب دارا آذر در اختیار مدارس گذاشت و البته این نظام جدید شامل همه دانش آموزان سراسر کشور بود و کتاب ها مجانی، و توسط وزارت فرهنگ در اختیار مدارس به تعداد دانش آموزان قرار داده می شد،در زمان ما هنوز تغذیه رایگان مدارس مرسوم نشده و تا زمانی که ما به دبیرستان رفتیم باب نبود،تنبلی من در نوشتن تکالیف شب که به علت دانستن آن ها احتیاجی در انجامش نمی دیدم باعث دردسر شده و هر روز در کلاس سوم خانم خاکپور با آن هیبت بزرگش و چوب خط کش که به کف دست هایم می زد و آرزو می کردم هرچه زود تر بزرگ شده تا از دستش خلاصی یابم و اکنون آرزو دارم دوباره به همان زمان برگردم تا وی دوباره من را تنبیه کند و من نه ساله باشم.
محمد قاضی یکی از همکلاسی هائی بود که خانواده اش اصفهانی و در تهران زندگی می کردند و همیشه در زنگهای تفریح با یکی دو تا از دوستان خوراکی های همراه خود را که مادرانمان همراهمان می فرستادند و معمولاًدر جیب کت خود نگهداری می کردیم قسمت کرده و شریکی می خوردیم قول پولکی اصفهانی را می داد و از شیرینی و خوشمزه گی آن تعریف می کرد و همشاگردی دیگری نیز از اهالی جنوب با لهجه غلیظ اهوازی که هر روز می خواست از بسته خرمای در هم فشرده جنوب داخل خانه شان با چاقو خرما ببرد و بیاورد به علت سفتی خرماها تیغه چاقویشان می شکست و آوردن خرما به روز بعد موکول می شد و تقریباً من بودم که هر روزه خوراکی هایم را از برنجک که برنج بوداده با طعم نمک یا شکر و یا نان و پنیر،نان و کره مربا،شیرینی،میوه ،آبنبات و شکلات و غیره متواضعانه قسمت کرده و بدون هیچ چشمداشت و انتظاری صادقانه حرفهایشان را باور کرده خوشبینانه بسوی زندگی آینده گام بر می داشتم و اصلاً برایم مهم نبود که آن ها چگونه اند مهم زمانی را می دانستم که از همراه بودنشان احساس خوبی داشته باشم و هرگز خود را درگیر کسب مادیات از دوستان نمی کردم ودر این راه انرژی تلف نکرده و سعی در تولید انرژی و پخش آن به اطراف بودم و همیشه پیرو مکتب صادقانه زیستن بودم که طی مسیر صداقت کوتاه ترین راه است و انسان را سریع تر به سر مقصد منظور می رساند و این را هم اکنون در این دوران انتهائی راهم بهتر درک می کنم و به من آرامش می دهد، محمد قاضی از بچه های ساکن خیابان غیاثی بود و روزها بدنبال من به در خانه مان می آمد که دو ایستگاه تا مدرسه فاصله داشت و دوباره با هم به دبستان که روبروی خیابان غیاثی بود مراجعه می کردیم و همیشه داستان پولکی اصفهان تکرار می شد و روزی که از تلویزیونی مغازه رادیو سازی محله مان داخل ویترینش که شبها روشن می کرد و تماشاچیانی گهگاه جلوی مغازه برای تماشا می ایستادند برایش تعریف کردم خیلی کنجکاو بود و مایل بود به دیدار تلویزیون بیاید و انسان های داخل آن را که فکر می کرد مثل عروسک خیمه شب بازی هستند با دست لمس کند و کلی طول کشید که به وی فهماندم تلویزیون جعبه ای است که تصویر انسان رو از پشت شیشه منعکس می کند،از بچه های آن دوران علیرضا دلشاد که هم اکنون ساکن آلمان است و جزو افراد موفق ایرانی اینجاست که بعد از دوره دبستان وی را در سن شانزده هفده سالگی که دبیرستان می رفتیم و یکروز اتفاقی در راه دماوند باهم همسفر شدیم که گویا ازدواج کرده بود و دیگر فراموشش کرده بودم تا روزی در تعمیرگاه و فروشگاه اتومبیل (اتو سرپولکی) در فشن هایم فرانکفورت کنار خیابان، کامیونی ایستاد و علیرضا از آن پیاده شد و قیمت یک بی ام و ایکس سه (X3)که آن وقت ها طرفدار داشت را پرسید و من به فارسی قیمتش را گفتم که متوجه فارسی صحبت کردن من نشد و دوباره در راجع به مشخصات اتو مبیل سوال کرد که باز فارسی جوابش را دادم که تازه متوجه شد و پرسید .