۴. نقل کرده و هر بار از تعریفش لذت می بردیم،آری این بود نهایت و سمبل لذت نسل ما که با یادآوریش هنوز کیف می کنیم و اگر آن ها را برای نوه های خود بازگو کنیم یابرایشان بی معنی است یا ما را دیوانه می پندارند و از اینکه وقتشان را برای نقل این داستان ها تلف کرده ایم شاکی شده و یا دلشان به حالمان می سوزدوبرایمان متاسف می شوند، از راهرو مرکزی سالن طبقه پایین که به حیاط مدرسه وارد می شدیم روی جرز دیوار سمت راست صفحه آهنی زخیمی شاید به قطر یک سانتی متر با لولائی آویزان بود که کاربردش زنگ مدرسه اما علاوه بر اعلان به صف شدن دانش آموزان برای ورزش صبح گاهی سرود و نیایش و خواندن قران و نطق، گاه بگاه مدیر و یا ناظم که حکم کرده بود با تک زنگ اول هرکس در هرنقطه هست باید بی حرکت و مجسمه وار بایستد و هر حرکتی عقوبت تنبیه با چوب دستی وی را داشت و با تعدد نواختن زنگ های بعدی همه در ردیف هایی ازقبل تعیین شده کلاسهای مختلف در جای خود قرار می گرفتند تا مراسم صبحگاهی انجام شود و بقیه وظیفه این زنگ اهنی که با چکشی نواخته می شد شروع ساعت های تفریح و پایان آن بود که با در نظر گرفتن زمان دو نوبته صبح و بعد از ظهر که چهار ساعت پیش از ظهر و سه ساعت بعد از ظهر هشت نه بار در روز این زنگ بصدا در می آمد و ساکنین اطراف محله تا دور دست بدون احتیاج به ساعت وقت را تشخیص می دادند، من جهت نام نویسی و شروع تحصیل در تابستان سی و چهار که هنوز هفت سالم هم نشده بود با مرحوم عمو تیمورم جهت نام نویسی به دبستان دانش در خیابان شهباز بین ایستگاه خرابات و دروازه دولاب رفتیم که نمیدانم به چه دلیلی مارا به امامزاده یحیی اداره فرهنگ بخش شرق تهران فرستادند و از آنجا با برگه ای به دبستان سلمان رفته و نام نویسی کردیم و در مدت شش سال که محصل این مدرسه بودم هرگز پدرم به آنجا بر خلاف اکثر والدین مراجعه نکرد و فقط ارتباطش با مدرسه پشت نویسی کارنامه های امتحاناتم بود که تازه چندتائی از آن ها را هم ژاله خانم همسر عمو تیمور که مدتی با هم در خانه کوچه باغ بینش زندگی می کردیم امضا کرده بود فقط هنگام نام نویسی دبیرستان اجباراً جهت در یافت پرونده که فقط به ولی دانش آموز می دادند بدانجا مراجعه نمود .با ورود به کلاس های درس ،سمت راستش محل بخاری با لوله به دیوار وصل و در ضلع غربی یک تخته سیاه با گچ های دست ساز فراش مدرسه که از مخلوط گچ و آب با ماله در کنار حیاط روی زمین پهن کرده و برشهای خشک شده ان هارا برای نوشتن توی کلاس ها پخش می نمود و گاهی نوشتن با ان گچ ها بسیار مشکل بوده درست نمی نوشت،جلوی این تخته میزوصندلی معلم و با فاصله ای نیمکت های چهار نفره در دوردیف چهار تائی مقابل میز معلم چیده شده راهرویی بین شان،هر نیمکتی جلویش یک میز چهار نفره داشت که مجهز به قفسه های چهار گانه زیر میز و جلوی دانش آموز جهت لوازم التحریر تعبیه شده بود ،اولین روز درسم را هرگز فراموش نمی کنم که با آن کیف کوله پشتی چرمی و کتاب و کتابچه مداد و مداد تراش و پاک کن و لیوان آبخوری که از سه حلقه دایره وار کشوئی داخل هم تشکیل میشد و با بالا کشیدن حلقه ها بشکل یک لیوان در می آمد و این حلقه ها از جنس کائوچوی بود که حلقه زیرین مسدود بوده کف لیوان بحساب می آمد و با بستن درب مجذایش استوانه جمع و جور می شد، معلم کلاس اول من مردی بود که نامش را بخاطر ندارم و اولین کلمات درس را بیاد دارم سه حرف الف با کسره،فتحه و همزه و قرار دادن آن ها روی حروف و نحوه صداهایشان که پایه گذار ادبیات فارسی من شد و نوشتن امروزم را مدیون آن روز اول دبستان و آن اموزگار هستم،از همشاگردی های کلاس اولم خلج را بخاطر دارم که از خانواده بسیار فقیری بود و سرو وضع چندان خوبی نداشت و گاهی برایش خوراکی می خریدم و بعد ها این خرید بصورت وظیفه در آمد و روزهائی که پولی نداشتم با من تا تعمیرگاهمان،تعمیرگارکورد بین مدرسه و خانه مان در خیابان شهباز می آمد و پولی را که از پدرم می گرفتم به او می دادم تا برود و بعد از ظهری که پدر در تعمیرگاه نبود آقا یداله سرکارگر تعمیرگاه متوجه موضوع شد و با سرزنش و تهدید خلج را پس فرستاد و با قوت قلبی که پیدا کردم از آن ببعد جلویش ایستاده و دیگر به وی باج ندادم،البته چنین مواردی در زندگی باز هم برایم اتفاق افتاد اما این بار از راه رفاقت و به عنوان قرض،از معلم کلاس دومم که خانمی بود چیزی یادم نیست اما پیشینه ادبیاتم که از کلاس اول خوب شروع شده بود و مخصوصاً طبع شعر و علاقه پدر به ادبیات و آگاهی وی از دستگاه های موسیقی ایرانی و صدای شش دانگش که تمام گوشه های موسیقی سنتی ایرانی را باقدرت و رسائی کامل می خواند و بخاطر سپردن شعرهای آوازهایش که احساس علاقه مندی به اشعار فارسی را در من بوجود می آورد باعث شده بود که مخصوصآ در دروس فارسی دیکته و انشاء نمرات حد متوسط بالائی داشته باشم و درس را هنگام تدریس معلم سر کلاس با گوش کردن