که درجا با در اوردن کفش و جوراب هایشان روی زمین دراز کشیده پاهایشان توسط رو فراش نگهداشته شد و خود آقای ناظم حکم را با نواختن چوب دستی به کف پایشان اجرا کرد دونفر اول از گروه مخالف ما بودند که با نواختن چند چوب اول، فریادشان بلند و به گریه و التماس افتادند و با غلط کردم و طلب عفو تنبیه شان پایان یافت و دونفر دوم از گروه ما که نفر اول هم مانند گروه مخالف با گریه و زاری و تحمل درد با پای دردناک و با شل زدن به کناری رفته وگریان به پوشیدن جوراب و کفش مشغول شد و علی ریحانی که مسیح وار با اُبهت بدون گریه زاری و با شکستن چوب در دست ناظم روی کف پایش و آوردن چوب دوم بردبارانه ضربه ها را تحمل کرد که دیگر خود ناظم دست برداشت و بدون گریه کردن درد را تحمل وفقط اخم به ابرو آورده و چشم هایش را بسته بود و آن پیروزی اصلی کلاس ما در جنگ بزرگ دبستان سلمان و شاید آینده بیشتر محصلین گروهمان بود.یکی دیگر از خاطرات دوران این دبستان جشن هایی بود که تولد امام زمان و آذین بستن و چراغانی خیابان شهباز از میدان خراسان تا میدان ژاله و مخصوصاً طاق نصرتی که جلوی خیابان رسام محل مسجد امام قائم و سر غیاثی جلوی مدرسه ما می زدند و با چراغ های دَوًار با لامپ های مهتابی رنگارنگ که به صورت خورشید چرخان روی این طاق نصرت ها می چرخید و شربت و شیرینی و چائی و دود اسفندهای منقل که بویش را من خیلی دوست دارم در گوشه و کنار برای سلامتی امام دوازدهم مان که قرار است روزی از چاه جمکران ظهور کند و همه ما را از ظلم و جور نجات بخشد ،البته آن وقت ها خبری از چاه جمکران نبود و پیدایش و معروفیت آن بعد از انقلاب شکوه مندشان بود که امروزه محل در آمد ملیاردی بی حسابی است که با بودجه های هزاران ملیاردی از جیب ملت فقیر فلک زده به نام بودجه دولتی فقط جیب های گشادشان را پر می کنند،وتولد شاه و تولد رضا پهلوی پسر شاه که در یکی از بیمارستان های جنوب شهر در خیابانی بین میدان مولوی و میدان اعدام که با تولد وی ، من از جنوب شهری بودن خودم احساس ضعف نمی کنم و حتی از نظر محل تولد یک پله از وی، بالا شهری ترهستم . زیرا آبمنگل محله اعیان نشین تری نسبت به منطقه مولوی و میدان اعدام است.قلعه شاه بخشی از دیوار غربی سمت کوچه پوراحتشام بود که بین آخرین پنجره کلاس و بنای دستشوئی و توالت و بوفه مدرسه حدود یک متر پائین تر برجسته تر از دیوار بود و به قول قدیمی ها بصورت یک طاقچه و یا رف از چیدن آجر ساخته شده و ادامه بالائی آن از گچ سفید که آن موقع ها متداول و زیبا می نمود و یکی از بازی های ما در صبح گاه های سرد زمستانی قبل از شروع مراسم صبحگاهی رفتن روی این باریکه حدود بیست سانتیمتری بود و از سمت بنای دستشوئی بالا پریده و با پشت به دیوار گچی طول مسیر دیوار سه چهار متری را بسمت چپ طی کرده به دیوار کنار پنجره کلاس که ناودان آبی،باران سقف را به کف حیاط می آورد می رسیدیم و با دست چپ ناودان را چسبیده و خود را روی رف نگه می داشتیم و آن مقام قلعه شاه محسوب شده و حفظ آن جزو افتخارات ما بود که هرچه بیشتر در حفظش مقاومت می کردیم نشان از قدرت بدنی بیشتر ما بود که مرتب بچه های روی دیوار که مانند ما از سمت دیگر بالا آمده و به ما می رسیدند سعی در انداختن و سرنگونی از آن بالا و احراز مقام قلعه شاه را داشتند و چقدر این بازی صبح سرد زمستانی را گرم می کرد و چه نشاطی جایگزین رخوت و خمودگی وجودمان می شدو آمادگی شروع روز بود.
در اینجا قسمت یازدهم خاطرات دبستان عزیز سلمانم را که بعد ها به مدرسه دخترانه تبدیل شد و زمین ورزش مقابل در ضلع شمالی آن در همان زمان شاه به سالن سرپوشیده مجموعه ورزشی صدری با نام کلوب صدری با بنای فلزی و آجری به سوله تبدیل گردید که محل ورزش جوانان منطقه جنوب شرقی تهران را به پایان می برم،و امیدوارم لحظاتی از گذشته های شیرین تان را یادآور بوده باشم.
*کریم سرپولکی اول فروردین هزارو چهارصد شمسی و سال دوهزارو پانصد و هشتاد شاهنشاهی..*