فشم
با گذشتن از روی پل و خروج از اوشان و پیچیدن بسمت چپ وارد جاده اسفالته ای میشدیم که در دامنه شیب کوه کشیده شده و رودخانه زیبای پراب خروشانش در سمت چپ و پائین تر از سطح جاده جاری بود و این راه مارا پس از چند کیلومتر به فشم زیبا میرساند که مرکزشهرش محل تقاطع سه راه اوشان،فشم و زایگان بود،راه سمت چب جاده شرقی مارا به میگون و شمشک میبرد که بعد ها راه دیزین و پیست اسکی ان محل ورزشهای زمستانی شد،وبیاد دارم سفر کوتاه یک بعد از ظهرجمعه تابستانی را که همراه روح اله وین به شمشک هنگامی که در لواسان میهمانشان بودیم داشتیم و چهارنفری با همسرم و خانم وین به منزل یکی از اسکی بازان شمشکی که اسمش فکر میکنم علی شمشکی و از دوستان روح اله وین بود رفتیم ،خانه ای روستائی در دل دامنه های مرتفع کوهستان زیبا با دو سه اطاق نسبتآ نه چندان بزرگ ساختمان اجری و درو پنجره های چوبی که روی دیوار اطاقی که ما انجا مورد پذیرائی قرار گرفتیم طاقچه با تزئینات قاب عکس و رادیو ،کاپ های ورزشی که زیرشان یک پارچه سفید ملیله دوزی شده کار دست بانوان روستا پهن شده بود خودنمائی میکرد،ایوان جلوی این اطاق که با سقف بزرگ، زمین اجرفرشش را در زمستان از نشستن برف حفاظت میکرد به چشم انداز دره مقابلی باز می شد که هر نگاهش در زمانها و فصلهای سال نمایشگر تابلوهای بی بدیع زیبای طبیعتی بود که حتمآ از دریچه چشم هزاران انسان ساکن ان بدرون تابیده است و شاید انان هرگز ارزش این زیبائی را درک نکرده و ندانسته اند که چه ثروت گرانی به انها پیش کش شده،میگون هم از ییلاقات تابستانی ان زمانها بود که خیلی پیشتر ها وقتی نه ساله بودم توی میدانش بارها بستنی خوردیم و صدای تاجیک با اهنگ رود کارونو شنیدیم اونوقتها که هنوز اقاسی و سوسن خواننده نشده بودند یا اصلآ معروف و ما با مرضییه،الهه،ویگن،علی نظری،گلپا،ایرج،بنان داود مقامی و خیلیای دیگه حال میکردیم و هنوز نسل نو خوانندگان جدید در حال گذراندن دوران کودکی و تمرین بودند و تازه اقا تختی از سفر خارج اومده بود و با اتومبیل هیلمن فرمون راستش که میگفتن از انگلیس اورده تو اون میدون پارک میکرد و قدم زنان با لبخند جواب سلام و احترام مردمو میداد،چه عطری داشت بوی سوختن بلال منقل بلالی که بعد از ظهرها تو اون میدون با مقوا اتیشو باد میزد و خانمهای شیک پوش الامد و اقایان موادب خوش اخلاق پوسته بلالهارو با اون ریشه ها ازش جدا میکردند و خود روی اتیش میگذاشتند، مزه بلال با اب نمکش ،ای خدا چقدر دلتنگشونم،انگار اونوقتها بر خلاف این دوره که بزور و عمدخودمون داریم ببسوی قهقرای خود خواسته میرویم مردم مسابقه تمدن میدادند و این حرکتها در تمام سطوح جامعه بوضوح مشاهده می شد و هر قشری نا خوداگاه یه جورائی در این راه حرکت بجلو مشارکت میکرد و وجود توریستهای شهر نشین در کنار روستا نشینان دگرگونی فرهنگی و شناخت و اشنائی اقشار طبقاط مختلف از رسوم و سنن و اداب و نحوه زندگی یکدیگر تغییرات فاحشی در اخلاق و رفتار مردم ان دوران میگذاشت و در عین رعایت ارزشهای سنت زندگی اجدادی همراه موج نو بجلو می شتافتند.از سه راهی فشم بسمت شمال جاده زایگان که احتمالآ از ریشه لغط زایش است و شاید به معنی محل زائیدن میباشد ودر زبان محلی زاگونش مینامند قرار دارد ،بر میگردیم به سال پنجاه و دو در فشم،' سالهای موسیقی و بهبهه موج نو که تالار رودکی و کانون پرورش کودکان و نوجوانان ، کاخ جوانان ، هنر برای مردم شب جمعه ها که در گوشه و کنار شهر تهران برنامه موسیقی و ارکستر و خوانندگان مخلف موج نو همراه جمعیت مردمی اجرا و از رادیو پخش میشد ، برنامه رادیو دریا که فقط در تابستانها ازخرداد ماه تا اخر شهریور شنیده میشد و اقای مستجاب الدعوه و خانم اربابی گویندگان رادیو و مسابقه بیست سوالی،قرعه کشی بلیطهای بخت ازمایی، شیر خدای صبح های زود،هوشنگ صبحی گوینده داستانهای ظهر جمعه و ایرج مستوفی با برنامه ادبیش همراه موزیک های ارام بخش ساعت هشت جمعه شبها و داستان امانوئل کتاب مائده های زمینی وان تابستان،در باغی که محمد نیک دست و صمیمه اجاره کرده بودند و جهت نجات از شر گرمای طاقت فرسای تهران همراه پیام تازه متولد شده در کنار رودخانه زیبای فشم که از سمت میگون میامد و با رودخانه زاگون تلاقی و بسوی اوشون روان میشد گریخته و چه ارامش زیبایی داشت.اون روزهای گرم که من تاره دوران خدمت وظیفه را در اردیبهشتش بپایان رسانده بودم مدتی نزد خانواده خواهرم در فشم میهمان بودم دوران زیبائی بود، با ماهیگری با تورتوی رودخانه جلوی باغ که شامل دو اطاق و تراس زیبا ی جلوی ان با اشپز خانه و توالت ،چه اونوقتها کمتر خانه های روستائی و ویلائی به سرویس بهداشتی مدرن و حمام مجهز بودند و فقط به توالت ودستشوئی بسنده گشته و استحمام اجبارآدر حمام عمومی شهر یا در بستر رودخانه میسر بود.
در مورد حمام باید از حمام عمومی ده فشم که بعد ها شهر نامیده شد استفاده میکردند، اقای نیکدست (محمد)حدودآ یک سال از من مسن تره و روابط صمیمانه ای از همان اول باهم داشتیم،هنگامی که ازدواج کردند من دوران خدمتم را در مشهد میگذراندم و پس از ازدواجش با صمیمه خانم مسافرتی همراه مادر و خواهرها و برادرم سلیم به خانه من در مشهد داشت که با او اشنا شدم البته من قبلآ وی را از دور میشناختم چه او نیز بچه شهباز اما مقیم کوچه سراج که در واقع کوچه ای پهن که به خیابان میماند با دوپیاده رو و جوی های اب در دوطرف و ماشین رو؛ ولی از نظر طول کوتاه و شاید بهمین دلیل هم کوجه سراج می خواندنش.محمد به دلیل کار و کسب کتاب و مطبوعات و صاحب انتشارات پیام روبروی دانشگاه تهران و به دلیل تماسش با قشر نویسندهگان معروف زمان خود و اهل کتاب انسانی اگاه و روشنفکر است که وی را می ستایم و برایش احترام قائلم، محمد انصافآ تخته نردش خوب بود و علیرقم تلاشم کمتر موفق به بدرنش میشدم البته من بعدها با بازی با مرحوم پدر همسرم تجربیات زیادی اموختم که در سالهای بعد ازانها استفاده کره و موفق بودم.
در میدان کناری سه راه فشم که بازار روز و مغازه هایش برای تمام اوقات سال ثابت بود و چون برخلاف اوشان که از جاده اصلی پرت و با پل اهنی به جاده وصل میشد و تا کسی نمیخواست بداخل ده یا شهر نمیرفت ،ورود به فشم به مناسبت قرار گرفتن بین راه دهات و قصبات و شهرها اجباری و مطابق اوشان و میگون اینجاهم کلوپ تفریحی پینگ پنگ،فوتبال دستی و بلیارد داشت که احتمالآ فصلی و فقط در تابستانها فعال میشد ،مغازه کله پزی انجارا از زمان نه سالگی میشناختم که برای اولین بار انجا کله پاچه را بیرون از خانه خوردم و چقدر لذت بخش بود وتازه به این صبحانه سنتی علاقه مند شدم،و ان روز روز شنبه ای بود که از زاگون و باغ اجاره ای تابستانمان با دواتومبیل پدر و مرحوم عمو ایرج همراه دائی هایم اقایان محمد و ماشاله جاوید به تهران میرفتیم، ان تابستان فشم بسیار زود سپری شد و من در ان دوره برزخ بی تصمیمی که تازه از خدمت امده بودم، وابستگی مادی به خانواده از یکطرف و هزینه های سنگین زندگی جوانانه شهر گران تهران با سیگار وینستون پاکتی چهارتومن، بلیط سینمای پنج تومن،ساندویچ دوتومن،بلیط اتوبوس دوزار،بستنی پنجزار،بنزین لیتری شیشزار،هزینه های استخر و دانسینگ که امروزه اسمش دیسکوتکه و تریا و شهربازی و درایوین سینما Drive in Cinema, چاتانوگا،برج،سورنتو، کازبا،الپاسو،برگرذغالی که تو داودیه همبرگراش حرف نداشت، کافه های سربند و گاهی ابجوی کافه های خیابون پهلوی و هزاران تفریح دیگه که نمیشد ازشون گذشت و من با حد اقل دریافت پول غیر منظم توجیبی این همه را تجربه کرده و امروز تمامشان را با لذت مینویسم.زمانی که جیمی هندریکس بت بودو جیم براون همچنان اهنگ گت ردیش خون ادمو به جوش میاورد،پاپ کورن و سیمپاتی را در کنار هم سن و سالهای خود در فضای نیمه تاریک دانسینگ ها میرقصیدیم و زیر نور چراغهائی که با رنگ بنفشش نقوش سایه روشن لباسهای اجق وجق مارو برچسته و چراغهای روشن وخاموش شونده ای که تصاویر لحظه ای ان حرکت صحنه هارا مقطع نشان میداد،و هیچ کس در ان هیاهوی اهنگین فریاد نمیکردو حیرانم که چگونه با ارامش نجواهای عاشقانه در گوش یکدیگر میخواندیم و هرگز بفکرمان هم نمیرسید که روزی انها را برای نسلهای بعدی تحت ستم اسیر خود بنویسیم که برایشان غیر ملموس و قابل مقایسه با دوره فعلیشان باشد.