کریم سرپولکی
رودبار قصران

بخش ششم

( اوشان)

با خروج از کافه زردبند بسمت چپ و با گذشت از جاده پر پیچ وخم بین کوه و رودخانه پر اب خروشان از بالا دستهای دامنه کوه دماوند و قلل پر برفش که در یخچالهای طبیعی همیشه درتابستان انبار برف بستنی فروش های پایتخت و حوالی بود پس از مدتی به اوشان که در سمت چپ و پایین تر از جاده قرار داشت میرسیدیم که با راه کوچک عبور از روی پل رودخانه و طی مسافتی ماشین رو به میدان بزرگ سنگلاخ کنار بستر رودخانه وارد میشدیم که مرکز و میدان این قصبه و یا شهرک بود و در اون سالها با ورود توریست تهرانی و شهرستانی چهره شلوغ و درهمی بخود گرفته بود و با دوکلوپ نمونه با مالکیت خانم لغانته وکلوپ تاج که نام گرداننده اش را فراموش کردم با میزهای پینگ پنگ و بلیارد های دستی کوچک خود اخر مدرنیته و تمدن بود و صدای موزیک بلندگوهایشان که از نظر تکنیک صوتی بسیار ابتدائی و بی کیفیت توسط گرام های تپاز فورتابل برقی کوچک و تقریبا هر خانواده مدرنی یکیش را داشت غیر از خانواده ما که بنای ساختار سنتیش با رنگ مذهبی از یک سو و مشتی گری از سوی دیگر که از طرف دو ابر قدرتش بر زیردستان اعمال میشد،پدری که در اجتماع پیرامون خود با روابط مردمی و تجارت و سیاست تعریبآ نام اشنا و روابط اجتماعی گسترده و چهره محبوبی که در تمام امور و فنون از ورزش گرفته تا موسیقی (خواننده توانا با صدای رسا و شناخت تمام دستگاه ها و گوشه های موسیقی اصیل ایرانی) شکارچی، و مکانیسین موفق اتومبیل و عضو فعال موآسسین اتحادیه مکانیسینها وتعمیرگاه های تهران در دو موآسسه مجذا و بالآخره فعالیتهای عام المنفعه و بسیار گسترده اجتماعی که الگوهای تربیتی خود را اعمال میکرد و ارزو داشت ما حتمآ دکتر و مهندس بار بیائیم در حالی که اصلآ هیچ گونه زحمتی در این راه بخود نمیداد و بیشتر هم و غمش در راه تآمین بخش مادی زندگی ما بود و در تمام دوران تحصیل امور تربیتی و فرهنگی و ورزشی و غیره ما را به زیر دستانش از مادرمان گرفته تا عمو و دیگران محول میکرد، و مادری که با تعصبات فرهنگی ممزوج با مذهب در کار تربیت فرزندان ششگانه با احتیاجات تعلیم و تربیت،خوراک و پوشاک،مدرسه و ورزش ،کلاسهای تقویتی و سایر امور که امروز که به ان مینگرم بسیار بی انصافانه در موردش عمل شده و ان همه مسئولیت برای چنان زنی که شب و روز در جبهه های مختلف مبارزه میکرد و گرچه شاید سیستم تربیتیش مورد سلیقه من نبود و انها را زور گویی میپنداشتم اما در مهرش نسبت به فرزندان همیشه اشراق داشته و اغوشش پناه تمام ناملایمات زندگیم بود و تضاد تربیتی این دو مقام بالا مرتبه زندگی خانواده ما که هرکدام مرام خود را داشته و ما انهارا به ارث برده ایم که اثراتش چه خوب و چه بد در زندگی امروزمان نقش بسزائی دارد و انتقال ناخود اگاه ان به فرزندانمان نیز دگرگونی ها و ناهنجاریهای نسلهای اینده مان را در پی خواهد داشت و امیدوارم با امتزاج و ورود فرهنگهای دیگر از طریق ازدواج و تشکیل خانواده های جدید نسلهای اتی در محیطی ارام تر رشد کنند،در بدو ورود به میدان اوشان صدای موسیقی انروزهای خوانندگان و تابلو های رنگارنگ ،بستنی فروشی و مغازه های ریز و درشتی که همگی اکثرآ بناهای کاذب و موقتی با مصالح چوب و تخته و دیوارهای پرده ای از جنس گونی رنگ کرده که همانند پلاژهای کنار دریا و برای زمانهای مشخص ساخته شده بودند جلب نظر میکرد و با کمی تآمل متوجه قسمت بافت سنتی اصلی تجاری که در اطراف میدان و قسمت بالا تر از سطح بستر رود خانه میشدیم که مغازه های قدیمی با بناهای اجری بازارچه اصلی را با بقالی و لبنیاتی و نانوائیها و عطاری و خرازی و خلاصه بقیه مشاعل شامل میشد و دلیل موقتی بودن تجارتهای کنار بستر رودخانه را زمانی دریافتم که در شهریور ماه انسال با ریزش باران رودخانه تغیان کرد و اب بالا امده کاسه کوزه همه را بهم زد و در ان میانه سیل که اب ذلال رود خانه گل الود شده بود افراد محلی در کنار اب ماهی های قزل الا را که از جریان سریع وسطی اب به کناره های کم عمق ان پرتاب میشدتد با دست گرفته و در ان میانه هیچ کس بفکر نجات مغازه های موقتی نبود و هرکه خر خود را میراند.

با گذشت از کوچه روبروئی این میدان که در ضمن محل پارکینگ و ایستگاه اخر اتومبیل ها نیز بود پس از طی مسافتی ده پانزده دقیقه ای در یکی از کوچه باغهای سرسبز، سمت راست در ورودی باغی بود با عمارت یک طبقه شامل دو اطاق با تراس مسقفش که درست روبرو و در ته باغ قرار داشت ودر واقع باغچه محصوری که بجای دیوار حصاری از درختان و بوته ها ان را از کوچه اصلی جدا میکرد ،ورودی ساختمان، پلکان اصلی جلو با یک پله سیمانی کوچک مارا به کف تراس بلند تر از زمین باغچه میبرد و ودرست در وسط قرار داشت و مقابلش بین دو اطاق چپ وراست صندوقخانه ای بود که جهت اشپزخانه استفاده میشد.

ساکنین موقت تعطیلات تابستانی این ساختمان، خانواده ما، شامل پدر و مادر و برادر و خواهرها ،و فامیل دیگر خانواده خطیبی دوست پدرم که برای اولین بار دو خانواده انجا باهم اشنا شدیم و جمع انها نیز شامل اقای حسین خطیبی و همسر دومش اقدس خانم که خیاط بود و در تهران خیاطخانه ای هم داشته و با دو فرزند بنامهای امیر و شهناز و مادر شوهر(عزیز خانم) که خانم محترمی بود،و انها جون مستآجر اصلی این ساختمان بودند قبل از ما به انجا نقل مکان کرده و بعدآ با پیشنهاد اقای خطیبی به پدرم ما نیز ساکن ان باغچه شدیم،اطاق انها با اینکه از نظر مساحت از اطاق مسکونی ما بزرگتر نبود اما یک در ورودی از سمت چپ نیز به کنار باغچه داشت ،در انتهای اتاق ما پستو یا صندوقخانه ای وجود داشت که انباری و محل گذاشتن رختخوابها به حساب میامد و چون تنها اطاق محل اقامت تابستانی امکان استفاده از تختخواب را نمیداد خوابیدن روی زمین تراس در شبهای تابستانی بسیار لذت بخش هم بود و بر خلاف تختخوابهای چوبی اطاق من و عظیم که با تشک های پنبه ای که هر از گاهی مامان انها را خالی کرده و روکش تشک را می شست و پنبه زن دوره گردی را صدا کرده تا پنبه ها با چوب بلند بزند و انها را در کیسه تشک ریخته و بدوزد و شب با ملافه تمیز روی تشک و لحاف متیل شده(متیل اسم پارچ ای بود که مساحتش را بزرگ تر از لخاف میبریدند و انرا روی زمین و فرش اتاق پهن کرده لحاف را رویش طودی قرار میدادند که که از هر طرف لحاف اضافه هایش را روی ان برگردانده و با سوزن و نخ به هم میدوختند و لحاف رنگی قبلآ بصورت مربع های مشبکی دوخته شده توسط لحاف دوز در میان قاب متیل خود تابلوی اشنایی است که در ذهن من نقش بسته و البته بعد ها مامان دیگر این متیلها را به اندازه هرلحافی طوری بصورت کیسه میدوخت که لحاف براحتی درونش جا میگرفت طوری که یک طرفش حاشیه نقش لحاف بود و انرا با سنجاق های قفلی روی جنس لحاف محکم میکردیم. در جلوی این تراس با فاصله یکی دومتر نهر روانی جاری بود که ابی بس ذلال داشت و منبع اب شستشو از دست و صورت گرفته تا ضروف و البسه وسایر چیزهای دیگر، این نهر انشعابی از رودخانه اصلی بود که در دور دستها بسوی باغها هدایت شده و وعلاوه بر ابیاری و مصارف شخصی زیبائی و تراوت خاصی به محیط میداد،اب نوشیدنی را هم از چشمه های ابی میاوردیم که به وفور در گوشه و کنارسر براورده و از دل زمین میجوشید. مرحوم عمو جعفر عموی بزرگ ناتنیم که از گلین خانم همسر اول حاج علی سرپولکی، و تنها پسر حاج علی که همسران متعدد اختیار کرد البته پدر بزگم سه همسر توام در یک خانه داشت و من سه دسته عمو و عمه تنی و ناتنی داشتم که اخرین هایشان عمو تیمور تن دوسه سال قبل و عمه ما هجبین نیز که تنی بود سال گذشته فوت کردند و دیگر از نسل اولی های ما که بچه های حاج علی سرپولکی بودند کسی باقی نمانده و ما نسل دومی ها که بزرگترینمان زهره خانم دختر عنورحیم و من و بقیه دختر عموها و پسرعموها و نوه نتیجه ها، بر گردیم به عموجعفر که ما وی را به عمو سرهنگ میشناختیم اما هرگز در مورد درجه ارتشیش کنجکاو نشدم و هنگامی که ما بزرگ شده بودیم او باز نشسته بود و دیگر لباس نظامی فرم نمیپوشید گرچه ایشان دیگر نیستند و مقام و منزلتشان هیچ ارج و مرتبه ای برای کسی نمیاورد و فقط مرام والای انسانی وی و تربیت اخلاقی،خوی ارام و مهربانش و بذله گوئی همیشگی که مجزا بود را هر گز فراموش نمیکنم و تن صدای خش دارش،و ورودش به صحنه ان تابستان اوشان با میهمانی نزد ما شروع شد که همراه همسر دومش سوسن خانم که بعد از عزت ملک که بجه دار نشدند و کار به جدایی کشید و من چه خاطرات خوبی از ان زن عموی عزیز که از سه چهار سالگی تا ان زمان که چهارده پانزده ساله بودم دارم ،و دختر بزرگ جوان سوسن خانم بنام منیر که تقریبآ زیبا و جذاب وگویا نرس و پرستار و کارمند بیمارستان البته سوسن خانم هم پرستار بود و در بیمارستانی در تهران مشغول،روز جمعه بود که امدند چگونه نمیدان چون عمو جعفر ماشین نداشت و در اصل گواهینامه هم نداشت گرجه بعد ها هنگامی که یک فروشگاه لوازم یدکی تو تعمیرگاه ما بکمک مرحوم پدرم باز کرد و جون منزلش در شمیران خیابان دزاشیب و از خیابان خاوران محل تعمیرگاه فاصله زیادی داشت با یک اتومبیل جیپ مدتها بدون گواهینامه رفت و امد میکرد تا روزی که از کار لوازم دست کشید چون رسیدگی به قناری هایش که بالای شصت هفتاد میرسید و خانم اعظم مادرش و همسر دوم حاج علی سرپولکی در اثر کهولت توان رسیدگی به قناری ها را نداشت احتیاج به مراقبت، و بودن در خانه را برایش اجباری کرد و از ان پس در خانه ماتد،انروز سر سفره نهار تصمیم به ماندن عمو جعفر و اجاره اطاقی دیگر در باغی کمی دور تر از باغجه ما گرفته شد و از همان شب با کمک ماو دوسه دست رخت خواب انجا ماندند و البته روز بعد به تهران رفته و وسایل اقامتشان را اوردند، منیر خانم فقط شب جمعه ها میامد .

اقامتشان شاید یک ماه بیشتر نبود و منیر خانم اخرهفته ها میامد و روز اول که به کلوپ بردیمش در کلوپ مفید با کارمند انجا که جوان خوش برو بالا و خوش تیپی بود اشنا شد و سر صحبتو باز کرد و با پرداخت دو تومان که خیلی پول بود سر مارو به بلیارد گرم کرد و جیم شدند ،عمو جعفر اصلآ بچه دار نمیشد و همانند برادرش عمو اصغر و عمه فخرزمان که هرسه تنی و از خانم اعظم بودند اجاقشان کور بود ،عمو اصغر که در همان اوان جوانی به دلیل بیماری سل زن خود را طلاق داد چون اونوقتا ابتیائ به سل براّبر با مرگ بود و ایشان در دهه سی در منزل سنگلج مان فوت کردند و من هم ایشان را و هم مراسم و شلوغی خانه روز فوت ایشان را با اینکه پنج ساله بودم بخاطر دارم.اوشان تفرجگاهی داشت که محل عشاق انزمان بود و نامش فکر میکنم اسپرس بود و چرا این نام را انتخاب کرده بودند حتمآ دلیل خودراداشته،و دختر و پسرهای جوان زیادیکه با یکدیگر دوست میشدند قرار ملاقاتشان را انجا میگذاشتند،من هرگز به انجا نرفتم و ان صحرا را ندیدم.

در همسایگی باغچه ما خانواده ازادی بودند (اونوقتها خانواده هائی که از نظر نوع و سطح زندگی روشنتر و معمولآ حجاب خانمهایشان در روابط اجتماعی جزو واجبات نبود خانواده های ازاد نامیده میشدند البته ازادی نه به معنی ولنگ و واری و بی اخلاقی که از نظر بیشتر متعصبین کوردل اجتماع مورد اتهام و بی حرمتی قرار میگرفتند). فرزندانشان دختران و پسران تین ایجری بودند که دائمآ گرام تپازشان روشن و اهنگهای توئیست و موزیکهای شادش پخش در فضا، و اکثرآهمه بچه های این خانواده شاد ،مشغول رقص های جدید که ما انرا بیشتر در برنامه های تلویزیون امریکا که فقط بعد از ظهر ها برای امریکائی های مقیم تهران پخش میشد دیده بودیم و برایمان رویاهای دست نیافتنی و غیر قابل لمس و مثل اصحاب کهف تازه از خواب قرنها برخاسته کنار حصار باغ با نگاه های مزاحم انهارا با تحسین تعقیب میکردیم و حرکات رقص موزون اندام این همسن و سالها را در زهن خود به تمرین میکشیدیم و فریاد های درونی خویش را که اجازه بروزش را نداشتیم عمیق میبلعیدیم تا کسی از بیرون ان را در نیابد،گرجه من بعد ها این قفس را شکستم سر به تغیان برداشته و علیرقم تمام سنت های خانوادگی؛اجتماعی،محلی و عرف وعادت خودرا رهانیدم اما اثار ان تربیت سنت زده واگرا همیشه در زوایای پنهانی وجودم نهفته است و تلاش شناختن این نقاط ضعف و جدایی از انها هنوز حتی در دوران پیری نیز ادامه دارد.

در میان اشنایان و دوستان مرحوم رضا منضوری دلال لوازم و قطعات یدکی اتومبیل که در خیابان چراغ برق بورس و مرکزارائه لوازم یدکی اتومبیل تهران فعالیت میکرد و ایشان نیز که با خانواده جهت گذراندن تعطیلات تابستانی در باغ پشتی ما دو اطاق اجاره کرده واتفاقی با پدرم برخورد کرد و جمع دوستان تکمیل شد ،وی یک پسر بنام کریم همنام من و سه دختر داشت ،با انکه مادر خانواده چادری اما دختر ها ازاد و مدرن و الامد،دختر بزرگشان شوهر وبچه داشت که در تمام مدت اقامتشان در اوشان خبری از داماد خانواده نبود و دو دختر دیگرشان که وسطی از من بزرگتر یا همسن و سال و کوچیکه که گیتی نام داشت و بعدها در سن پنجاه سالگی در مسیر زندگی در پانسیونی در فرانکفورت که منتظر ویزای امریکا با همسرش اقامت داشت دیدمش،مرحوم منضوری اقا رضا ادم شلوغ و خوش مشربی بود خصوصآ وقتی مست میکرد و یادم هست در یکی از میهمانی های مردانه باغشان که تمام اقایان را وادار میکرد هر کدام یه صدائی از دهان و سبس همزمان با زدن جسمی مثل قاشق روی پشقاب و یا وسیله ای توامآ و بوجود اوردن گروه ارکستری که پر از حرکت و شادمانی و نشانه نشاط درونی و شخصیت وی که حالا که به ان فکر میکنم که این منش را وارونه به ما شناسانده بودند و انرا تقبیح میکردند و اینها تضاد فرهنگی،خمودگی، و دلمردگی ملت ماست که تحت تعالی و معارف دینی به ما تحمیل گردیده تا هرچه بیشتر بشارت این شادیها را در بهشت بفروشتد. رضا منضوری خاطره ای را تعریف میکرد ،هنگامی که در دوران جوانی با کامیونهای صدسال پیش با بار حلب بنزین از تهران عازم مشهد بودم(اونوقتهاچون تانکرهای مواد سوختی در ایران موجود نبود حمل بنزین و مایعات درون حلبهای بیست لیتری دربست از جنس ورق اهن گالوانیزه که اکثرمردم انها را بنام پیت خیار شور میشناسند و خیار شور تبریز در این حلبها تولید و پخش میشود) در بین راه چند روستائی را که به سمت مشهد عازم بودند روی بار حلب بنزینهای محل بار سوار کرده و از انجا که جاده های انوقت علاوه بر صعب العبور بودن ناامن نیز بوده و هر از گاه دزدان سر گردنه اتومبیلها و کامیونها را متوقف و لخت میکردند بودن چند مسافر روی بار کامیون امنیت بار و کامیون را بیشتر میکرد و با ترس و دلهره هنگامی که به سربالائی گردنه زیدر که همیشه کمینگاه راهزنان بود رسیدم

و با کامیون که با دنده سنگین و سرعت کم ناله کنان بسوی بالای گردنه میرفت، هر لحطه منتظر اتفاقی بودم که دلم را به شور میاورد و نزدیکی های بالای گردنه که دهنه زیدرنایده مبشد و امیدوار بودم هرجه زود تر به پایان رسیده و در سراشیبی انطرف کوه با سرعت بیشتری از دست راهزنان احتمالی بگریزم که ناگهان صدای تیری مرا از جا پراند و متعاقب ان صدای دستور اتش و شلیکهای بیشتر که به نوک بالای گردنه رسیده بودم و با هیجان با سرعت بطرف جلو در سرازیری جاده راندم اما هرجه سرعتم زیاد تر میشد دسثور اتش تکرار و گلوله های بیشری به کامیون اصابت میکرد تا جایی که احساس کردم فرمان اتش از روی سقف کامیون صادر میشود و تیر ها هم مستقیم فقط به سقف میخورد که نا چار جهت حفظ جان خود که فکر میکردم راهزنان خود را به بالای کامیون رسانده اند کامیون را متوقف کرده و با دست و پای لرزان و رنگ پریده اشهد خود را گفته از کامون پیاده شدم و صحنه ای را که شاهدش بودم که علاوه بر عصبانیت زیاد مرا به خنده هم انداخت،چه مسافران من اون بالا هنگام کشیدن چپق جرقه اتشی به عبای نمدی یکیشان افتاده و اتش گرفته بود و از انجا که نمد به علت بافت سفتش اهسته اهسته میسوزد و ناگهان دچار حریق نمیشود و خاموش کردنش هم به این سادگیها نیست مسافران خبر اتش گرفتنشان را که من بجای فرمان اتش میشنیدنم فریاد میکردند و صدای تیر اندازی هم در اثر زدن چوبدستیشان جهت توقف من به سقف بوده و بعد ها داستان راهزنان دهانه زیدر نقل مجالس و محافل دوستان بود.خواهر همسایه ما اقای خطیبی سه دختر بنامهای فاطی،مینوو نصرت و دو پسر داشت، مینو تقریبآ عضو ثابت و عزیز دردانه عزیز مادر اقای خطیبی بود، دختری ریز نقش تودلبرو و خوشمزه،امروزی و مدرن و شلوغ،فاطی دختر بزرگتر خوش برخورد و خودمونی کمی چاق با اسکلت بندی درشت و نصرت خواهر کوچیکه که شبی همراه بابام و عظیم برای اولین بار از تهران امد و با عظیم راحت تر بود تا من .و روزی روی تنه درخت توی باغچه حروف لاتین با چاقو کنده شده N-A را یافتم که حروف اول اسم نصرت و عظیم بود.خانواده خواهر اقای خطیبی بعدها با فاصله کمی از ما ساکن محله های نوساز انتهای کوچه باغ بینش شدند و گاهآدر کوچه و خیابان یکدیگر را میدیدیم و سلامو علیکی،مرحوم عمو جعفر با سوسن خانم چندسالی بیشر دوام نیاورد و از هم جدا شدند ودر زمستانی دوباره شاهد عروسی وی با فرنگ خانم اهل رشت که بسیار بانوی باشخصیت،خونگرم و مهربانی بود که با داشتن یک پسر پنج ششساله بنام ناصر کانون خانوادگی عمو جعفر را گرم کرد و ان منتهای خوشبختی عموی طالب بجه ما که همه عمر از داشتنش محروم مانده بود گردید و رنگ شادمانی به خانه سوت و کوری تابید که هرگز امیدی به کورسوی لبخندی و قیل وقال و شادمانی کودکانه نبود و فرنگ خانم ان بانوی صمیمی و دلسوز خوش اخلاق تا واپسین دقایق زندگی متعهدانه اش با عشق در کنار عمو جعفر زیست و دریغا که با رفتنش کاشانه عموی ما درهم شکست و در ان هنگام من دیگر در ایران نبودم،عموجعفر همیشه تا انجا که یادم میاید با افیون و تریاک زیست و تمام همسرانش هم با این مقوله مشکلی نداشتند،و در هنگام اقامتم در خارج روزی خبراخرین تجدید فراش عموجان را در یافت کردم،و از انجا که در ان دوران پیری و مشکلات رتق و فتق امور خانه و بدون وجود همسر کاری بس دشوار مینماید عموی عاشق پیشه ما با مهره مارش زیباروی دیگری را بتور انداخت و گویا باز نرسی از بیمارستانی در تهران، گویا اوائل بسیار خوشبخت در کنار هم زمانی را طی میکنند و ان دوره حاجی زرگر رئیس کمیته پل رومی رئیس مبارزه با مواد مخدر و معاون خلخالی بوده و عروس خانم راپورت شوهر خود را به کمیته داده و باعث دستگیری و ورود به کمیته پل رومی جائی که قاجاقچیان بزرگ و معتادین را در اتاقهای ان محبوس میکردند و با شکنجه های غیر انسانی علاوه بر جسم که روح ادمهارا به زیر پا له کرده ارزشهای انسانی افراد را تا انجا به سقوط سوق میدهند که دیگر غرور که هیچ بلکه نفس ادمی بسان خاشاکی زیر پا لگد مال میشود و از جمله عموی فرتوت ناتوان شکنجه شده را که فقط مقدار مصرفی خود را تهیه کرده بوده بعد از دو سه هفته ازاد میکنند و او که دیگر خانه ای نداشته و یا حاضر به زیستن در کنار چنین شریکی نبوده ،مردی که منائت طبعش زبانزد خاص و عام بوده و بزرگمنشیش اجازه سر خم کردن جلوی هر کس و ناکسی را به وی نمیداده،یکی از پسران حاج علی سرپولکی ،ملاک و تاجر قماش زمانه خود که واردات قماش و پارچه هایش از ممالک روس و هند و غیره وفروش به تاجران اتزمان بازار های بزرگ کشور، پس از خروج از کمیته پل رومی یکسر ه با تاکسی به تهرانپارس نزد برادر کوچکترش عمو رحیم میرود و از انجا که توان خروج از تاکسی را نداشته رانتده را به دنبال برادر میفرستد و هنگامی که عمو رحیم سر برادر را روی شانه میگذارد یک جمله می شنود، این فلان فلان شده ها مرا کشتند و ارام میگیرد.

تابستان زیبای اوشان که یکی از خاطره انگیز ترین دوران زندگیم را در ان گذراندم هر گز فراموش نمیکنم ،مرحوم حسین اقا خطیبی سه برادر داشت بنام های احمد، محمود و قاسم،احمد اقا رو در ان تابستان اصلآ در اوشان ندیدیم و شاید دلیلش ریشه های اختلاف روابط عروس و مادر شوهری تارو پود نظام خانوادگی سنتی ایران میباشد که قرنهاست سایه اش بر سر زوج های جوان و پیر ان مملکت سنگینی میکند و انرا تدبیری نیست چه عشق فرزند و مادر که از شروع اولین جنبش تشکیل بافت جنین نهادینه میشود و تا اخرین نفس همراه انسان باقی مانده و حتی پس از مرگ هم اثرش در فضا موج میزند باشد ،البته بعد ها که در دوران جوانی در تعمیرگاه پدرم مشغول کار شدم اقای احمد خطیبی یکی از شخصیتهایی بود که در جمع اشنایان و روابط شغلی و حرفه ای اتومبیل و کامیون نقش بسزائی داشت؛البته اوایل شناخت من از ایشان، وی صاحب قهوه خانه ای در گاراژ توکل خیابان خراسان غربی بین میدان خراسان و گارد ماشین یا خیابان انبار گندم بود و بعد ها با تماس و رفاقت و رفت وامد با جمع دوستان با شراکت ناصر بهشتی توسط محمد لاستیکی که تعمیرگاه بزرگی در خیابان خاوران بعد از میدان اقانور داشت سرقفلی گاراژ بزرگ کامیونی را شریکی خریدند و در دفتر انجا به شغل خرید و فروش کامیون پرداختند،حسین خطیبی برادر بزگتر و احمد،محمود و قاسم به ترتیب سن بعد وی بودند،محمود و قاسم ساکن اتریش و المان به شعل فرش فروشی مشغول و در ان تابستان که زمان برو بروی ورود بنزهای دویست و بیست اس (220S) اخر صنعت اتومبیل المان ، به ایران بود دوبار از المان وهر بار دو اتومبیل جهت فروش اورده و در دوران اقامت موقتیشان چند شبی را نزد خانواده برادر بزرگتر در اوشان گذراندند،دسکش چرمی کرم رنگی که اونوقتها بسیار مد و داشتنش ارزوی هر جوانی بود همراه هدایائی نصیب خانواده ما شد و من بعدها با داشتنش در دوران جوانی احساس شیکی میکردم و در خیابان و مدرسه و اتوبوس وتاکسی مورد توجه نگاه های زیر چشمی مردم بودم که روزی عظیم برادر کوچکترم انها را هنگام بازی فوتبال که به شغل دروازه بانی علاقه مند بود زمانی که مرحوم عزیز اصلی گلر معروف تیم ملی گل کرده و به دروازه بانی اعتباری داده چه قبلآ همه میخواستند گل بزنند تا گل بخورند و عزیز اصلی ثابت کرد که میتوان گل نخورد و قهرمان شدوعظیم ان روز با ان دستکشهای دورنگ کرم قهوه ای نازنین من که سطح بیرونی ان کرم رنگ و سطح زیرین سمت کف دست قهوه ای و فقط دستکش رانندگی بود و دو سطح رو و زیرین ان با کوک های درشت نخ چرمی دوخته شده بودکه این کوکها زیبائی خاصی به دستکش میداد زیر، ظربه های سهمگین توپ خشن فوتبال و جهت حفظ بدن هنگام شیرجه زدن روی زمین یا بقول فوتبالیست ها دایو زدن که شگرد عزیز اصلی بود با دستکش های پاره به خانه بازگشت که دل من ژیگولوی اس و پاس رو بدرد اورد و تنها وسیله تمدن غربیم را با لبخند شیطنت بار باز گرداند چه ما دوبرادر در عین حال که جانمان برای یکدیگر در میرود در طول زندگی گذشته دو راه متفاوت را طی کرده ایم و هرگز روی ایدئو لوژی هایمان به تفاهم نرسیده و با انکه او همیشه در تمام مراحل زندگی مستقیمآ راه ها،مرام و نحوه زندگی مرا حتی در خصوصی ترین بخشش نقد کرده و مستقیم مخالفتهایش را در مورد تصمیمات من اعلام میکردکه ریشه اش در تربیت خانوادگی و حمایت از برادر بزرگتریست که از نظر خانواده به شخصیتی مظلوم شناخته و شایدصبوری من باعث اشتباه محاسبه ای اطرافیانمان بوده، چه من با سیستم خود زیسته ام و زندگی را به انجا برده ام که خود خواسته و ارامشم را انچنان که مایلش بودم علیرقم تمام ناملایمات در تمام زندگی بدون جاروجنجال حفظ کرده ام و بر خلاف اینده نگری برادرم از زندگی راضی،باری ما همیشه در دوران کودکی در زمستانها از دستکش استفاده میکردیم اما بازیگوشی و حواس پرتیمان اکثرآ با عث جا ماندنش در جاهای مختلف و بیشتر گم شدن انها میشد که خیلی وقتها جهت عدم شماتت خانواده به مادر نمیگفتیم و در سرمای زمستان کیف مدرسه را که همیشه سنگین بود و باعث کش امدن دست ادم میشد واحساس میکرد دستش دراز تر شده حمل میکردیم و تحمل ان سرمای بدون دستکش اسانتر از دعوا و غر و لند های مامان که با بودجه شاید ناکافی زندگی، سعی در بهتر سرویس دادن به محیط خانواده خود را داشت بود و انصافآ که در این راه تمام زوایای زندگی را به نحو احسن تحت کنترل داشت و وجدانآ موفق،بر گردیم به اوشان، محمود و قاسم جوانان زیبای خوش تیپی بودند که در اروپا زندگی میکردند و بیاد دارم یکی از شبها که صبحش همراه مادر و پدر جهت کاری به تهران امده بودیم

هنگامی که بابا با قاسم خطیبی جهت بردن ما به اوشان سر کوچه توقف کرده بود تا مارا سوار کند ،من بدلیل پر شدن قسمت عقب اتومبیل در قسمت جلوصندلی شاگرد وکنار پای قاسم اقا نشستم و از انجا که از تیپ قاسم با ان سر و پز مدرنش خوشم میامد و سعی در شیک پوش بودن داشتم عینک افتابی دودی خود را که از عینک فروش دستفروش کنار میدانهای تهران خریده و هنوز مارک کوچک کاغذی ان روی شیشه اش جسبیده بود و دلم نمی امد از شیشه عینک جدایش کنم بجشم زده و احساس شیکی میکردم که قاسم اقا پرسید این جیست؟! کفتم عینک، گفت میدانم اما چه عینکی،گفتم افتابی گفت: اما الآن که افتاب نیست و شب که عینک افتابی نمیزنند و منه خجالت زده اهسته عینک افتابی را از روی صورت برداشتم و ماشین راه افتاد.و پس از طی مسیر خیابان شهباز،میدان ژاله،میدان فوزیه که به میدان شهناز معروف بود و این دو اسم هردو به زمان خود در تاریخ مملکت ما یاد اور رویداد ها و مناسبت های خاص خویش میباشد چه فوزیه نام شاهزاده مصری همسر اول و ملکه دوره ای از تاریخ ما میباشد که با جدائیش از شاه همیشه حرفها و سخنانی از دلائل و مشکلات خانوادگی و دخالت های اشرف خواهر توآم محمد رصا شاه بین مردم رایج بود و این میدان بزمان خودش یکی از زیبا ترین میدانهای پایتخت و به مناسبت وصلت دو شاهزاده ایرانی و مصری میدان فوزیه نام گذاری شده بود و بعدها که دیگر فوزیه از زندگی شاه خارج شد بنام شهناز ثمره این ازدواج تغییر نام داد و همیشه نام شهناز یه جورائی به مناسبت مادردختری ،یاد فوزیه را تدائی میکرد و با انکه این میدان شهناز بود اما فوزیه همیشه روی این میدان سایه انداخته و نام اشنای تهرانیها بود،با پیچیدن از این میدان میدان به خیابان تهران نو که بعدها به دماوند تغییر نام یافت و باگذشتن از ایستگاه های قاسم اباد،تهران نو،نارمک،دردشت،تهرانپارس،گردنه قوچک ،زردبند به اوشان رفتیم و هنگام خروج از اتومبیل بدن گرما زده تفاوت اختلاف درجه حرارت چهل و پنج شش درجه روز تهران و ده پانزده درجه کوهپایه های ارتفاعات البرز را که ماننداب روی اتش بود با لذت احساس میکرد و به ارامی سعی در هماهنگ شدن با مخیط خود را میکرد و سپس سفره شام که مادر دور اندیش جوابگوی متعهد خانواده از پیش سور و ساطش را مهیا کرده بود و زیرلامپ سقف تراس با پروانه های پر زنان دور نورش و حشرات گوناگون پرنده، کرم های رنگ و وارنگ پشمالوی بی اذار که به اهستگی بسوی نور جراغ میخزیدند،ارامش محیط که فقط صدای اوای گاه بگاه مرغ شب انرا میشکست و بعد مرگ نور روشن چراغ و در کورسوی چراغ فانوس در رختخواب خنک پهن شده روی تراس با ارامش به خواب رفتن. صبحگاه های این ییلاق نیز متفاوت بود ،روزهای معمولی هنگامی از خواب بر میخواستیم که پدر جهت کار روزانه صبح زود به تهران رفته بود و صبحانه را بعد از برخاستن برادر و خواهرها دور هم کنار سماور نفتی با صرف اکثرآ نان و پنیر، گاهی نان سنگک تازه که بوی مطبوعی داشت با پنیر و چای شیرین ویا نان تافتون که بیاتش هم خوشمزه و در سفره نان مشمائی مدت زیادی نرم میماند ،کره معمولآ در صبحانه جایگاه خاص خود را داشت و بیشتر همراه مربا های گوناگونی که مادر سخت کوشانه در تهیه انها مصر بود و از به گرفته تا سیب و هویج و البالو و سایر میوه جات تابستان و پائیز هرسال تهیه و برای طول سال در زیر زمین خانه شهباز در شیشه های مختلف نگهداری میکرد، مواقعی سرو میشد که حتما مناسبت خاص و یا مبهمانی داشتیم چه عدم وجود یخچال در ان یک اطاق و تازه تهیه کردن مواد اولیه از بازار، از میوه گرفته تا گوشت و مرغ و سایر مایحتاج که به وفور در دسترس بود و هرگز کسی احساس کمبودی نمیکرد و دغدغه نداشت،اما روزهای تعطیل فرق میکرد که پدر روزهای جمعه در جمع خانواده سر سفره صبحانه حاظر و گاهی هوس اشکنه میکرد که بوی شنبلیله و پیاز داغ اشکنه مامان، با سیب زمینی و تخم مرغ فضای محیط را میپوشاند و مخصوصآ مواقعی که میهمان داشتیم و معمولآ روزهای جمعه تغریبآ داشتیم، وجود میهمانان روزهای بیکاری ما بجه ها را که کسل کننده و یکنواخت میشد متنوع میکرد چه هنگامی که تهران بودیم میتونستیم با بجه ها تو کوچه فوتبال بازی کنیم ،دوچرخه سوارشیم،ظهر های تابستون استخر بریم یواشکی سینما بریم (چون ممنوع بود و شاید سینما در ذهن بزرگترا محل خلاف کارها و بدلیل محیط تاریکش جای نا امنی بود)،و یا توی اطاق خودمون با وسایلی که داشتیم چیزی را سر هم کنیم، و بسیار مشغولیات دیگر که در محیط محدودییلاق دستمون بسته بود ،البته این ذات انسانه که همیشه ناراضی باشه و هرجا ببرنش زود دلشو میزنه و دنبال تنوع جدیدی میگرده،من با اون همه دخترو پسرای مختلف و زیبا که می شد باهاشون طرح دوستی ریخت و از مصاحبتشون لذت برد به دلیل نقص تربیتی، عدم اشنائی راه ارتباط با دیگران که حتمآ مقصرش خودم میباشم و قصد ندارم ان را به گردن دیگران بیاندازم، زمان را از دست میدادم،

و بدون توجه هنوز منتظر قدم اول از طرف دیگران بودم و این خسیسه که ادم رو به انزوا میکشه یکی از مشکلاتیه که سد راه بسیاری از جوانان اجتماعات سنتی بوده و برطرف کردن ان لازمه وجود مربیان تربیتی وارد و مسلطی است که شاید در تمام دوران تحصیل من کمتر وجود داشتند، چه طور میشد یک معلمی روزی غیر از مبحث دروس مربوطه اش راجع به یک مقوله اجتماعی و تربیتی و یا موضوع روزمره قابل لمس محصلین صحبتی میکرد و اگر چنین معلم و دبیری در دوره تحصیلم وجود داشت که به ندرت پیش امد حتما نمرات من در ان درس اگر بیست نبود مطمعنآ هفده هجده میشد و نمونه اش اقای خرازی معلم زبان انگلیسی دبیرستان علمیه که درس فیزیک و شیمی مارا نیز به عهده داشت در این سه درس من بهترین نمره هارا داشتم ،لازم به تذکر است که این اقای خرازی بشاش با روابط دوستانه با محصلین زیر دستش برادر اقای خرازی وزیر امور خارحه ایران در دوران بعد از انقلاب میباشد که بسیار بد اخلاق و متکبرو عنق که با خودشم قهره بود.بر میگردیم به اوشان یا بقول خودمونیا اوشون و صبحانه کله پاچه ای که مادر جهت دو جوان تازه از فرنگ امده که دلشان برای غذاهای ایرانی لک زده بود پخته بود و تعریف های بی حد شان از دستپخت مامان که من فرق مزه این کله پاچه را با کله پاچه خریداری شده از کله پزی تشخیص نمیدادم و فقط لذت لیمو ترش شیرازی کوچک زرد رنگش بیادم مانده ،مسافران فرنگ رفتند و قولی را که به من جهت تحصیلم در المان داده بودند به فراموشی سپرده شد که سالها مایه رویاهای اینده من ساده لوح بود و نمیدانستند قولهای بی پایه واساس غیر متعهدانه انسانها روی روحیه کودکان و نوجوانان با روح پاک زودباورشان چه اثراتی میگذارد که پایه گذار مشکلات و اختلالات شخصیتی اتیه انها خواهد بود،نمونه اش را از اشنائی که در فرانکفورت زندگی میکند بنام ایوب که به مستر ایوب معروف میباشد اهل اذربایجان که فارسی را با لهجه ترکی پر ملات صحبت میکند و بیش از سی و سه چهار سال پیش تو لیسانیا پانسیون مرحوم رولف بوخنا و همسرش منیژه خانم شنیدم که تعریف میکرد مرحوم پدرش در دوران کودکی در تبریز سه چرخه فیلیپس ساخت المان Made in Germany برایش خریده بوده و تحسین وی از صنعت المان که از علاقه اش نسبت به سه چرخه نشآت میگرفته باعث تصمیم رفتن به المان وی گشته که عاقبت در زمانهای بعد انرا عملی کرد و نه که از راه صحیح به عنوان تحصیل و دانشگاه و موسسات علمی بلکه بصورت توریستی و بدون پشتوانه اقدام به دریافت اقامت به هر قیمت که راه بسیار سخت و پر فرازو نشیب و محرومیتها ی خود را دارد و من شاهد بخشی از انها بودم هنگامی که شب هایی در لیسانیا سعی میکرد که در گوشه ای به علت نداشتن سرپناه بیتوته کنه و اقا وحید مدیر داخلی لیسانیا ( پانسیون ) وی را از بودن انجا منع میکرد البته مستر ایوب بعدها موفق شد و در حال حاظر با خانمی ازدواج کرده و با هم در کار فروش کفش در بازارهای هفتگی محلی مثل یکشنبه بازار ها در شهرهای کوچک و بزرگ اطراف فرانکفورت فعالیت دارند و وی همیشه بین صحبتهایش از پروژه های بلند پروازانه و تجارتهای ملیارد یوروئی که هنوز از همان دوران بچگی و سه چرخه فیلیپس و احتمالآ قولها و نوید های واهی پدر که برایش میسر نبوده بجا مانده و اثراتش پاک نشدنیست،مستر ایوب داعمآ از کارتهای ویزیت مختلف اعلانات مترجمی،کارشناسی صنعت و تجارت ،راهنمای پزشکی و هدایت بیماران ایرانی جهت مداوا به المان و اروپا امده و بالآخره راهنمای خرید هزاران تولیدات طبی و صنعتی و شیمییایی گرفته تا بهداشتی و ساختمانی الی اخر را در بین مسافرین نورسیده ایرانی فرانکفورت پخش کرده تا کسب درامدی کند،و من شخصی را بیاد میاورم که در لیسانیا چند صباحی اقامت داشت و میگفتند برای خرید به المان امده بود که به پست مستر ایوب میخورد و از انجا که ایوب خان ما عاشق قمار بازی نیز هست با راهنمایی وی شخص مربوطه را به کازینو میبرد و در طی چند روز تمام دارائی وی روی میز های قمار این کازینو ها بباد میرود و ان شخص را بچه ها دیده بودند که توی راهروهای پانسیون دیوانه شده و با خودش بلند بلند حرف میزده و داعمآ بخودش فحش میداده که فلان فلان شده کازینو میری،پول میبازی و الفاظ دیگر و ناسزا و بدنبال ایوب میگشته که مدتی از دستش میگریزد تا یک شب وی را در پانسیون دیده و مشاجره سختی بینشان در میگیرد و ایوب به وی قول میدهد پولش را تمام و کمال از دولت المان برایش باز پس بگیرد و فردای ان روز ان اقارا به اداره های مربوطه پناهندگی برده و وی را پناهنده سیاسی معرفی کرده و حقوق ماه اول پناهندگی را که مبلغ چهارصد مارک بود گرفته تحویلش میدهد و میگوید ناراحت نباش قرار شد دولت المان پولهای باخته شمارا قسطی برگرداند و ماهیانه میایی اینحا و چهارصد مارک میگیری تا بدهیشان بتو صاف شود. .