زایگان.
خروج از فشم به سمت شمال جاده خاکی آنوقت هایش که نه ساله بودم و تازه کلاس سوم دبستان سلمان خیابان شهباز را پشت سر گذاشته و تعطیلات تابستانی را تجربه می کردم ،مارا به سوی آبادی هائی می برد که از چندین پارچه روستاهای کوهپایه ای با ساکنین قوی هیکل سالم به لحاظ سخت کوشی و تلاش جسمی در دل طبیعت و کارهای روزانه زراعت و کشاورزی،گله داری وچرا،باغداری ، تولید میوه و صیفی جات جالیزی و غیره که تلاش شبانه روزی جسمی سختی را می طلبید و بر خلاف قشر شهر نشین راحت طلب که بازاریش مفت خور ترین زالوهای مکنده، شیره اقشار تولید کننده طبیعی و صنعتی آن مملکت را می مکید و تحت نام تاجر به کسب در آمد ناحلال مشغول و در آخر سر هم روی موج انقلاب که خود با سرمایه های حرام کسب شده اش تعذیه گردانش بود سوار شده و تمام تولیدات سنتی و صنعتی را با واردات بی رویه جهت فروش بیشتر انحصاری خود و خانواده اش تمام اقشار ملت را به وابستگی واردات ارزان تر از تولیدات داخلی وابسته کرد و بنام دین که هرگاه ،آزادی خواهی را ، که مخالفت می کرد سر برید و صدا ها را در نطفه خفه کردند هزاران آرش کمانگیر ، ابومسلم خراسانی ، کاوه اهنگر و منصور حلاج را بدار جور آویخته چه در زمانه کنونی با تسلط بر قدرت شیطانی و تسلیحات و ثروت چپاول شده میهن ثروتمند دیگر وجود آرش و ابو مسلم و کاوه و حلاج ها حتی با همکاری ملت هم کاری از پیش نمی برد و این از خدا بی خبران آنچنان اوضاع را قبضه کرده اند که مهاجرت انسان ها تنها راه زیستن است و هرکس غیر از مسیر آنان طی کند محکوم به زوال خواهد بود و آنان آنچنان بیرحم هستند که بی مهابا مستقیمآ به قلب و سر شلیک می کنند .
بر میگردیم به طبیعت زیبا و روستاهای رودبار قصران که به زایگان (زاگون) میرسیم که مرکزش در کنار تپه سنگی از جنس سنگ خارا که احتمالاً از بقایای آتشفشانی ملیون ها سال قبل بجا مانده و در اثر مرور زمان سطح رویه این توده کوه در تماس با آفتاب و باران وبرف و سرما و گرما دائماً در حال تجزیه و خورد شدن به تکه های کوچک بود و گاهاً بوته های گون و گیاهان کم پشت سطحش پناهگاه حشرات و در سوراخهای زیر سنگ هایش مارمولک های سریع زرنگی بود که گرفتنشان بسیار مهارت می طلبید و بعضی وقت ها دمشان در دستمان مانده و خودشان فرار می کردند و جالب اینجاست که این دم ها که بخشی از بدن این موجودات حشره خوار بی آزار بود دوباره رشد می کرد و من بخاطر کشتن آنها امروزه احساس گناه می کنم و افسوس می خورم که ای کاش آن روز ها هم چنین می اندیشیدم یا حد اقل اگر خانواده ما به ما راُفت و نوع دوستی را نیاموخت چرا مربیان دوران کودکستان ، دبستان و دانشگاه های ما در این مقوله سکوت می کردند و غیر از سگ و گربه و مرغ و کبوتر که اهلیشان پنداشته و کمتر به آن ها ظلم روا می داشتیم کسی به ما نگفت که قورباغه ها ،ملخ ها،حلزون ها،لاکپشت ها،کلاغها و گنجشکها و هزاران نمونه موجودات زنده دیگر نیز حق حیاط دارند و وجودشان در چرخه طبیعت بر خلاف ما انسان ها که در تخریب زمین ، فعالیم، لازم است و عدم وجود انسانها از طبیعت نمی کاهد که عدم وجود حشرات و جانوران طبیعی و جاندار .
بر می گردم به تپه کنار مرکز ده زاگون که قلاسر نامیده می شدو شاید معنی آن سر قلعه بود و من در آن دوران به صرافت کنکاش در این مورد نیفتادم و مرکز روستا که مجموعاً از سه یا چهار مغازه تشکیل می شد و صاحبان حداقل سه عددشان برادرانی بودند که مالکین بزرگ اصلی آن روستا را تشکیل داده و ما در باغ بزرگ کنار رودخانه شان ساکن بودیم ،داخل و بیرون قهوه خانه با تخت هائی که مشتری ها رویش می نشستند و چای نوشیده و ابگوشت می خوردند مجهز و از میز و صندلی خبری نبود و روی تخت هارا فرش هائی پوشانده بود که قالیچه های قدیمی مندرس رنگ و رو رفته احتمالاً کم ارزشی بودند که هیچ کس به سرقتش نمی اندیشید و در اثر کهنگی گویا به تختها چسبیده بود.اکثر مشتریان این تخت ها ی چوبی هنگام بالا رفتن از تخت و نشستن روی آن گیوه هایشان را در می آوردند(ان هنر با ارزش بافت پارچه نخی است که توسط زنان روستائی با دست بافته میشد که رویه پاپوشی بنام گیوه بود و با دوختن و نصبش روی تخته ای از چرم پوست گاو پاپوشی میشد که اصطلاحاً گیوه نامیده که اقسام و نامهای مختلفی داشت که من تنوع آن را هنگامی که در ایام کودکی در بازار حضرتی، تابستان هشت سالگیم در مغازه پارچه فروشی دائی جون (مرحوم محمد جاوید) کار می کردم نزد پیر مردی دیدم که کنار مغازه ما هر روز روی زمین بساط پهن میکرد و گیوه های مختلفی را برای فروش عرضه مینمود که از جمله انها گیوه ملکی هنر بومی شهرستان قم و سدهی که کار سده اصفهان بود.
باغ زاگون و من با لباس منزل در نه سالگی تابستان ۱۳۳۶.عکاس عظیم برادرم ،دوربین جعبه ای اگفا با فیلم ۱۲۵ .
گیوه سدهی که ساخت دست و کار شهرستان سده اصفهان با تکه استخوان شاخی جلوی گیوه که احتمالآ جهت محافظت جلو و انگشتان پارا داشت و بافت پارچه رویه اش بسیار محکم و در هم تنیده بود و بیشتر احتمالآ در دهات و زمین های ناهموار مورد استفاده داشت و مدل ملکی قم که مدرن تر بود و جهت خیابان و شهر استفاده میشد و به اصطلاح شیک تر بود.
یکی از شبهای اوائل ورود به زاگون با عظیم همراه عمو ایرج به قهوه خانه رفتیم تا در مورد مسئله اجاره و کمبودهای خانه و چراغ زنبوری که در خانه موجودنبود صحبت کند و ما دو برادر بیرون، کنار تختها جائی که نهر اب ذلالی از کنارش میگذشت به تماشای محیط ناشناخته و نظاره گر افراد و مشتریان روی تختها که چندان زیاد هم نبودند مشغول بودیم و وجود دوپسر همسن و سال خودمان توجه مان را جلب کرد، ارسلان ،پسری سفید رو با موهای پرکلاغی لخت که نیمی از پیشانیش را پوشانده بو د و شعبون(شعبان) کمی فربه با عضلات تغریبآ پیچیده و با چشمان گشاد درشت که حکایت از کمی عقب ماندگی زهنی وی داشت و احتمالآ سرپرستیش را به عنوان خانه شاگرد خانواده ارسلان که اصالتآ اهل اذربایجان بودند و ترک زبان و من ان را در سالهای بعد هنگامی که در اوشان اقامت داشتیم در صحبت با مادر ارسلان از لهجه اش متوجه شدم، یکی از اهالی ده روی تخت قهوه خانه که انها را میشناخت سر بسر شعبان میگذاشت و او را تحریک کرد که با ما کشتی بگیرد و ما هم که در یک محیط جدید نااشنا غافلگیر شده بودیم نگران، که ناگهان شعبان لوده که با همه اهالی اشنا بود و سربسرش میگذاشتند تحریک شده بسوی ما حمله ور شد و مستقیم بسوی من امد که با سرشاخ شدن احساس کردم که بدن چقرش چندان ورزیده هم نیست و با حرکتی روی زمین ولو شد که حالا من جرات بیشتری یافته و میخواستم ادامه بدهم که تماشاگران صحنه مارا جدا کردند و باخت تیم کشتی ده زاگون را با شوخی و خنده ماست مالی کردند و عموایرج با یک چراغ زنبوری روشن از قهوه خانه بیرون امد و بسوی باغ روان شدیم.این باغ و عمارتش از مرکز ده که کنار جاده قرار داشت حدودآ بیست دقیقه فاصله داشت و اخرین بنای کوچه ای بود که از سمت غرب باغ گذشته و در انتها به چشمه ای میرسید که محل برداشت اب شرب اهالی ده. با ورود از در ورودی به باغ سمت چپ ،ساختمان دوطبقه ای که بصورت ال(L) بنا شده سه اتاق طبقه پائین و سه اتاق طبقه بالا داشت ،جلوی ساختمان تراسی که در ورودی اتاقها به ان باز میشد و بلند تر از سطح زمین ،در انتهای بنا پاگرد وپلکان مارا یه طبقه بالا میبرد،شبی که به این ساختمان وارد شدیم در طبقه بالایش مرحوم عمو ایرج و خانواده و خانواده اقای محسن فروهش اقامت داشتند که دوست مشترک پدر و عمویم بود که اوهم مکانیسین و هم شغل عمو و پدر و هر کدام انها صاحب تعمیرگاهی بودند، ،اقای فروهش در خیابان خاوران تعمیرگاه فروهش،عموایرج در خیابان شهباز تعمیرگاه و اتو سرویس رکورد و مرحوم پدرم در خیابان خاوران مالک تعمیرگاه رکورد نو، با ورود ما به ان باغ جمع خانواده با تعداد بچه ها تکمیل شد و از فردای ان روز مردان خانواده جهت کسب و کار به تهران رفته و شب دیر هنگام نزد خانواده باز میگشتند،و بعد از مدتی اطاق خالی دیگر طبقه پائین را هم خانواده دیگری بنام پنام تاش اجاره کردند ،مرد خانواده (سلطان خان)که سرپرستی خانواده برادرمرحومش را با ازدواج با همسر وی به عهده گرفته و علاوه بر فرزندان برادر ،دختر کوچکی هم داشت که حاصل این ازدواج بود،فرزندان برادر یک دختر چهارده پانزده ساله و دو پسر بنام های مصطفی و مرتضی بودند مصطفی همسن من حدودآ نه ساله و مرتضی هم هشت ساله و بسیار شیطون.،جمع ما هنگامی جور شد که عباس بجه میدان فوزیه تهران که اتفاقآ او هم نه ساله ، مسافر ییلاقی یکی دیگر از باغهای زاگون بود و همراه خانواده تعطیلات تابستانی را می گذراندند.این باغ دیگر در تمام تابستان در حال پذیرائی اکثر فامیل و اقوام دور و نزدیک یکی از این چهار فامیل ساکنش و هر روز در اطاقی بساط سور و ساط و میهمانی بر قرار و داعمآ زنان ساکن عمارت در حال کمک صاحبخانه ای که میهمان داشت مشغول چه به علت عدم وجود برق و لوازم نگهداری (یخچال ) جهت خوراکی و میوه و گوشت همیشه با ورود میهمانان سرزده کمیت یکی لنگ میشد که دیگران با همیاری کمبود ها را جبران کرده و داعمآ صدای قهقهه و شادمانی بزرگ و کوچک فضای ییلاقی را دلنشین ترمیکرد و تنفس اینهمه شادمانی وجودمان را پر از عشق کرده ،جسممان جا برای اینهمه خوشی کم میاورد.باغ یا باغچه اقامت تابستانی حدودآ هزار متری ما در انتها به رودخانه ای میرسید که جلویش اب بندی با سنگ ساخته تا در بعد از ظهر های گرم تابستان که در اثر تابش افتاب کمی از سرمایش کاسته میشد در ان به اب تنی بپردازیم اما دورترها در مسیر رودخانه محلی بود که گودیش بیش ازیک مترونیم میرسید.
و واقعآ اب بند یا سد دست ساز ی بود که جهت سوار کردن اب به زمین های کشاورزی ساخته بودند و ما اکثرآ با جمع دوستان انحا شنا میکردیم و بخاطر دارم اقای اکبر هاشمی یکی از هنرپیشگان بیشتر نقش منفی فیلم های سینمای فارسی را که همراه گروه فیلمبرداریشان که در ان نزدیکی ها مشغول فیلم برداری بودند همراه تنی چند از هنرپیشه ها و ستارگان برای شنا به این سد امدند و شباهت وی ارایش ان موهای کرنلی که در وهله اول وی را با ویگن اشتباه گرفتم اما هنگامی که اسمش را صدا میزدند متوجه اشتباه خود شدم و چه قدرتی داشت برخلاف جهت رودخانه شنا کردنش که باعث شگفتی من بود و برای اولین بار در زندگی شاهد صحنه ایستادن یکی از دوشیزه گان ستاره روی شانه های وی و از انجا شیرجه بداخل اب زدن که بارها برای عکس گرفتن تکرار شد و کلمه فیگور گرفتن را برای بار اول در زندگی انجا شنیدم و مورد استفاده اش را که تا ان موقع از کلمه ژست گرفتن استفاده میکردیم ،شنا در اب سرد رودخانه جسم و روحمان را ارام کرده و استقامت جسمی زندگی اینده را تضمین و من زندگی سالم هفتادو دوساله کنونیم را مدیون همان طبیعت سالم و فضای بی غل وغش ارام دوران گذشته ام.
صاحبان باغ ما چهار برادر بودند که این ملک ارث خانوادگی انها بود و همسر یکی از برادران که فوت کرده بود بنام لیلی(لیلا) خانم در کنار ساختمان باغ در کومه یا کلبه ای دست ساز زندگی میکرد و احتمالآ در زمستانها که مسافر ییلاقی برای اجاره ساختمان نبود به داخل ساختمان اسباب میکشید،برادر بزرگتر، صاحب قهوه خانه که اسمش دقیقآ یادم نیست شاید مشت عباس،البته میدونید منظور مشهدی عباسه ،اون وقتها هرکی به مسافرت مشهد به اصطلاح به پابوس امام رضا مشرف میشد ، مشهدی و بقول عوام مشتی و هرکی کربلا رو زیارت کرده بود پیشوند اسم کربلائی رو یدک میکشید و مسافرت اونوقتهای قدیم با وسائل نقلیه، شتر و اسب و گاری هفته ها و ماه های طولانی پرخطر طول میکشید و چه مسافران بین راه در اثر بیماری و بلاهای طبیعی و راهزنان و هزار مشکل دیگر تلف میشدند و دیگر باز نمی گشتند و مشتی و کربلائی شدن از هفت خوان رستم گذشتن و از اهمیت زیادی بر خوردار بود.
برادر دیگر مشت اکبر مالک مغازه قصابی ده و دیگری هم شاید مشت حسین تنها بقالی ده را اداره میکرد ،لیلا خانم داعمآ در حال نفرین برادران شوهر مرحومش بوده و معتقد بود که حق پسراشو خوردن،چهار پسر داشت رستم،قنبر،صفرو ناد علی؛رستم کارگرکشاورزی و باغداری بود و کمتر در دوره اقامتمان در ان تابستان دیدیمش،قنبر به شغل چوپانی مشغول بود که گاهی از کوه که لار میخواندندش و به چراه گاه ها و مراتع مرتفع کوهستانی منطقه اطلاق میشد و دامهای پروار مرغزارهای این منطقه بهترین و خوشگوشت ترین نژاد دامی کشور رو شامل میشد ، بر میگشت و شبی را کنار خانواده گذراند و دوباره عازم کوهستان ، پسر سوم صفر که همسن وسال ما و محصل دبستان ، امادر ان دوران سه ماهه تعطیلی تابستانی مدارس، برخلاف ما جهت امرار معاش خانواده به کسب در امد و شاگردی عمو ها و صاحب کار های دیگر مشغول بود و تنها ناد علی که هنوز مدرسه نمیرفت همیشه همراه لیلا خانم و بسیار مورد مهر مادری قرارگرفته و مسئولیتی در قبال خانواده نداشت،لیلا خانم خود علاوه بر انجام کارهای مزرعه و باغ و تهیه علوفه گاو و گوسفند و مرغداری خانگی به شغل کمک به خانواده ها ی مسافران ساکن باغ از جمله رختشوئی با تشت رخت هفته ای یکی دوبار که طی روزهای هفته به علت تعدد افراد و کثرت بچه هایشان که مرتب لباس چرک میکردند و نیاز به شستشویشان از عهده کدبانوهای ساکن عمارت به علت اشپزی و خانه داری و نظافت روزانه و خرید و سایر مسعولیت های روزمره بر نمی امد کسب درامدی میکرد و گوشه ای از کمبودهای مادی زندگی بدون سرپرستش را میگذراند،من خیلی چیزهایی را که بیاد دارم حاصل نحوه نگاهم به مسائل پیرامون تمام دوران زندگی و اندیشیدن و بخاطر سپردنشان در همان دوران وقایع است مثلآ فراموش نکردن نام پسران لیلا خانم را به شعر یا متنی به ذهن ان دوران خود سپرده ام که هیچ وقت فراموشم نمی شود و ان چنین بود که رستم، اسم پسر بزرگ لیلا خانم به صفر ،اسم پسر سوم خانواده قند میبرد (قنبر) پسر دوم برای نادعلی پسر چهارم ناز پرورده و عزیز دردونه مادر و این سیستم تفکری من باعث ثبت بسیاری از وقایع و حوادث و تماس شخصیتها و محل های دوران طی مسیر گذشته ام که هر کدام را با معیارهای فکری خود در گوشه ای بدیوار خاطرات اویخته ام و هر از چند گاهی یکیشان را پائین اورده گردو خاک دوران را از رویشان زدوده ، با دیدنشان شادمان و دوباره مرتب می اویزم و از انجا که بعد من به فراموشی ابدی نروند مینویسمشان تا نظر مهربانان به انها از تنهائی و نیستیشان رهانیده و به ارتباط روحی با من که همیشه در اندیشه خواهم بود تبدیل شود ،بگذریم بعضی وقتا ادم مالیخولیائی میشه بر میگردیم بزاگون و اون روز سد اب بند رود خانه و شنای تابستانی،اکبر اقای هاشمی هنرپیشه اون روز خوش میدرخشید و همراه یکی دو ستاره فیلمهای فارسی و هنرپیشگان دیگر جهت اب تنی و شنا به محل تفریح تابستانی تغریبآ هر بعد از ظهر ما امده بودند.از جمله شناگران ان روز که تعدادی از اهالی جوان روستا هم میانشان بودند سه مرد میانسال که گویا از بستگان ارسلان پسر سفید چهره با موهای صاف سیاه رنگ که قبلآ جلوی قهوه خانه ده از خجالت خانه شاگردشان در امده بودیم ، که انها هم وسایل و لباسهایشان را مثل بقیه روی سنگهای کنار رود خانه گذاشته مشعول ابتنی بودند،یادش بخیر گرمای سنگهای بزرگ افتاب خورده کناری رودخانه که بدن یخ کرده از اب برف رودخانه زاگون از ارتفالات قله های سربفلک کشیده جاری را با چسبیدن به انها یا ولو شدن رویشان گرم میکردیم و گاهی نیز روی ماسه های شسته شده کنار رودخانه که انهارا نیز اشعه افتاب سوزان بعد از ظهر تابستان به بستر گرمی تبدیل میکرد که با پای لرزان روی سطح ناهموار همراه شن و قلوه سنگهایش محتاطانه از بیم افتادن راه میرفتیم تا در گوشه ای رویش دراز کشیده و تنمان را گرم نماییم.
تعویض لباس کنار رودخانه هم جائی که کابین رختکنی وجود ندارد و ادم بسیار به حفظ اندامهای شخصی خود از معرض دید دیگران مصر بوده و از واجبات به حساب می امد خلاقانه و ابتکاری است و با پوشاندن پشت خود با پیراهن طوری که استینهایش را از طرفین بدن به جلو کشیده و بهم گره زده و پشت بدیگران رو به طبیعت و جهتی که کسی مقابلمان نباشد مایو خود را در اورده و شورت میپوشیدیم که اکثرآ اونوقتها مامان دوز بودند و هنوز از شورت کاپیتان که بعد ها از خارج میامد و پوشیدنش مدروز شده به انسان اعتماد بنفس میداد خبری نبود وبطورکلی در صنعت تولید لباس چیزی بنام شورت مردانه جائی نداشت ،یا کمتر مرسوم و یا من ندیده بودم ،البته لباس زیر مردانه به زیرپیراهنی و گرم کن و جوراب و پیژاما یا پیژامه که در اصطلاح عموی بیرجامه نامیده میشد ختم میگردید در حالی که برای بانوان بسیار متنوع بود.
ان روز بعد از ظهر پس از تعویض لباس کنار رودخانه که غیر از ما جمع دوستان من و عظیم،مصطفی و مرتصی و عباس و سه شخصیت اقوام ارسلان اینا کسی نمانده بود و یکیشان که دیگری را سرهنگ صدا میزد ما را متهم به سرقت حوله اش کرد ،حوله ای که دست مرتضی بود که فقط همرنگ حوله گم شده اصلی و بعد از مشاجره و جستجو پیدا شد و اقایان بدون عذر خواهی از ما که حیثیتمان را خدشه دار کرده با بی اعتناعی متکبرانه اقدام به رفتن داشتند که مورد اعتراض مرتضی و مصطفی برادر بزرگترش قرار گرفتند و ما نیز در دفاع از دوستانمان به پشتیبانی در امدیم و یکی از انها که از اعتراض مرتضی عصبانی شده بود بطرفش دوید تا او را تنبیه بدنی کند ،مرد تغریبا مسنی که دنبال پسر بچه هفت هشت ساله دوید و چون به چالاکی کودک نبود عقب افتاد و فقط حوله و لباسهای بجا مانده مرتضی را جهت تنبیه ضبط کرد و مرتضی با تظاهر به گریستن روباهانه لوازمش را در مقابل،اجبار به عذر خواهی پس گرفت و پس از لحظه ای غرور خدشه دار شده اش همراه رکیک ترین گوشه های ادبیات جنوب شهری تهرانی مسلسل وار نثار اقایان فاتح میدان کار زار گردید که این بار هر سه نفر بسمت کل گروه حمله ور گردیدند و ما پا بفرار گذاشتیم و در حاشیه رودخانه بسمت شمال که منطقه سکونت ده بود گریختیم پس از مدتی که احساس میکردیم از دستشان نجات یافته و کمی ارامتر براه ادامه میدادیم سرو کله شان دوباره پیدا شد که مصرانه تعقیبمان میکردند ویا شایدم مسیر خود را میرفتند ،دوباره گریختیم اما احساس میشد که انها از تعقیبمان بدنبال محل سکونت و خانواده ما میباشند که مسیر را عوص کرده و بسوی کوه شتافته و از ان صعود کردیم جائی که در بعضی مناطق سنگلاخ و صعب العبور اما برای جثه سبک و ورزیده ما که بالا رفتنش تمرین تقریبآ هر روزه ،کاری اسان مینمود.هوا رو به تاریکی میرفت و ما انان را که در دامنه کوه تعقیبمان میکردتد میپائیدیم و به مواضات رود خانه روی کوه میرفتیم تا جائی که دیگر شب شده بود و کم کم چراغهای خانه های اهالی ده روشن شده و کور سویشان را میدیدیم و نگران خانواده که چشم انتظار ما،صدای زوزه هائی که میترسید یم گرگ باشد روی کوهه پر از بوته گون (Gavan) و کتیرا و والک ( valak) که از گیاه های بومی منطقه میباشد نگران و خسته از جست و خیز روز طولانی که فقط هنگام ظهر و صرف نهار در منزل استراحت کوتاهی کرده بودیم و حالا یواش یواش بدنهایمان یخ میکرد و از ترس گرفتار شدن و تنبیه سه دشمن جانیمان که احتمالآ خسته شده و به خانه های خود رفته بودند هنوز روی کوه ارزوی گرمای کانون خانواده و نشستن کنار سفره شام را داشتیم و با استفاده از تاریکی شب و با احتیاط و سکوت در حالی که هرلحظه انتظار پیدا شدن سرو کله دیو هفت سر داستانهای کتاب امیر ارسلان و فرخ لقا را از پشت هر تخته سنگ و درختی داشتیم در زیر نور مهتاب نقره فام اسمان پرستاره ای که از پری ستاره هایش دیگر جای خالی نداشت اهسته از کوه پایین امده محتاطانه از روی سنگهای رودخانه ای که همه انها را میشناختیم و روزها از روی یک بیک شان پریده و از رودخانه رد میشدیم گذشته و به خانه های خود رفتیم و بر خلاف تصورم بخاطر دیر امدن تنبیه نشدم و مامان برعلیرقم سختگیریهای همیشه اصلآ پیگیر نشد و نشستن کنار چراغ زنبوری چه لذتی داشت.
عکس از دوران نه سالگی،که دلتنگشم.
بافت ساختاری ده زاگون که آن وقت ها در سمت راست جاده اصلی از فشم آمده به سوی لالون،گرمابدر،آب نیک،خاتون بارگاه وگاجره می رفت،در سراشیبی دامنه کوه بنا شده و در انتهای این دامنه زیبا با خانه های روستائی، رودخانه سیمگون خروشانی مرز این ده بکر و دست نخورده با کوه بلندی را خط می کشید که هر روز آفتاب عالمتاب از بلندایش گرد زندگی برروی روستا می پاشید و مردم سخت کوشش را به کارزار زندگی می طلبید.
در میانِ خانه های ساده یک طبقه ای که با سبک معماری مختص منطقه و طبیعت پیرامون خود انطباق داشت و از اجداد به ارث رسیده نسل اندر نسلشان بجامانده بود ساختمان یک طبقه ای وجود داشت که بصورت مستطیل در میانه بخش مرکزی خانه ها با دیوار های آجری و درو پنجره های چوبی آبی رنگ و سقف کاهگلی که روی تیر چوب های درختان بومی پهن شده بصورت سالنی جهت مراسم عمومی و بیشتر مذهبی بنا شده بود که تکیه ده نام داشت و دیوارهای درونی و بیرونیش با پارچه های سیاه رنگ بخش غمگینانه اسلام شیعه و سبز رنگی که مظلومیت خاندان حسینش را نماینده گی می کرد پوشانده شده بود، بخش اعظم یکی از دیوارهای داخلی را دکوراسیون علم و کُتل و بیرق های رنگ و وارنگ و گهواره علی اصغر روز عاشورا و بالاخره کلاهخود نقره ای شمر با پرهای سفید طاوسش و لوازم دیگر تشکیل میداد که هر کدام به نوبه خود در زمان مقرر بکار می آمد . در ضمن منبر خطابه سبز رنگ چند پله ای هم بخشی از سالن مفروش را مزین می کرد. دهه عاشورای آن سال ما شاهد تعزیه ای بودیم که در این سالن تقریباً پنجاه شصت نفره ،با هنرمندی هنرپیشگان تآتر سنتی عاشورا در میان جمعیت روی زمین نشسته کف سالن تآتر تکیه بروی صحنه رفت و در آنجا که حُرّ دلاور با پوتین های به گردن آویخته اش مورد ستم و شکنجه لشکر کفار که هردو طرف با هم پسر عموو دائی و عمه بودند از جور و ستم لشگریان شمر شکوه میکرد و با کنایه به نقش آفرینان دشمن فهماند که با ید از هر طرف به سویش سنگ پرتاب کنند و جمله اش با حالت گریان در حالی که مثلاً در گودالی افتاده چنین بود که ،چرا از هرسو مرا با سنگ می زنید که تازه بازیگر مجری نقش کفار بیاد سنگ انداختن بسوی حُرّ گرفتار در گودال بیابان کربلا افتاد و اولین سنگی را که روی زمین فرش کرده کف سالن تکیه یافت ، برداشته بسوی حر مظلوم پرتاب نمود که سنگ پرتاب شده از نیمه راه پرزنان برگشت و بسوی نور چراغ زنبوری روشن کننده سالن شتافت و بخشی از مدعوین گریان به هیجان آمده از سوزناکی صحنه، که رقت قلبشان نمایانگر صداقت و طینت پاک روستایی بود را در حین گریستن به خنده آورد چه آن سنگ شاه پرکی بود که از تاریکی شب روستا به سوی منبع نور به داخل تکیه آمده بود .
ان شب بعد از مراسم تعزیه از مدعوین با شام پذیرایی شد و ما بچه های میهمان تابستانی روستا با چراغ فانوس از کوچه باغ شب مهتابی پر ستاره از کنار حمام ده که سر راهمان بود و همیشه بوی ذغال سنگ و گوگردش فضای اطراف را آکنده می کرد و راستش را بگویم، برای من خوشایند بود و هنوز آن را در شامه ام حس می کنم. با پنهان کردن ترسمان هنگامی که بین راه از جلوی قبرستان می گذشتیم و برای نشان ندادن وحشت از خوابیدگان گورستان به سمت دیگر می نگریستیم و بلند بلند صحبت کرده تا زودتر از آن بگذریم به خانه رسیدیم .
یکی از اتفاقاتی که در آن تابستان در زاگون افتاد دعوای فامیلی دو گروه روستا بود که لشکر کشی بزرگی را در دو گروه مجزا که روز قبلش دوستانه در کنار یکدیگر به کشاورزی ، زندگی مشترک،دادو ستد، عزاداری و جشن و پایکوبی مشغول بودند همراه داشت و با اسلحه سرد ، قمه ، چاقو ، تبر، داس،چوبدستی و بیل و کلنگ به جان هم افتادند و گروهی از آن ها که احتمالاً تاب مقاومت در مقابل دیگری را نیافته بودند به بالای قلاسر کوه نیمه کوتاه کنار جاده و مغازه های مرکز خرید و قهوه خانه رفته و از آن بالا به سوی حریف پائین کوه سنگ پرتاب می کردند که منجر به خسارت یکی دو دستگاه ماشین های پارک شده کنار جاده متعلق به مسافرین تابستانی ده شد و جالبی موضوع در آن بود که تمام اهالی از زن و مرد و کودک که تا روز قبل در کنار هم دوستانه تو قهوه خانه چای می خوردند ،کنار هم بیل و شخم و قلمه و پیوند می زدند و در ساختن خانه به یکدیگر کمک می کردند آنچنان به خون یکدیگر تشنه که زن هایشان با دامن پر سنگ همراه مردان به میدان مبارزه برخواستند،البته قدرت خانواده مان درمحافظت مابرحس کنجکاوی چربید و از حضور در چنین صحنه تماشائی هیجان انگیزی محروم شده وازکناره کارزارکه شاهد تدارک بستن سرودست باپارچه جهت حفظ ضربات تیغ ودشنه و چوب بودیم بیرونمان بردند و داغش را به دلمان گذاشتند
جریان با مداخله مامورین ژاندارمری با تفنگ های برنو که امنیه نامیده می شدندخاتمه یافت،امنیه ها سربازان یا درجه داران ژاندارمری بودند که مسئولیت حفظ امنیت مناطق غیر شهری بر عهده انها بودن و از زمان قدیم امنیه نامیده میشدند ، دعوای اهالی گویا تعدادی زخمی و مجروح هم داشت واحتمالاً شکایت و دادسرا و غیره،که البته از روز بعد دوباره همه چیز عادی و مطابق معمول اوضاع آرام شد.تفنگ برنو که از آن نام بردم اسلحه سازمانی ژاندارمری بود که گلنگدن (Galangadan) داشت و برای شلیک توسط گلنگدن مسلح می شد یعنی اهرمی که در سمت راست انتهای لوله تفنگ قرار داشت و با کشیدن به سوی عقب، درضمنی که اسلحه آماده چکاندن ماشه می شد که در اصطلاح مسلح شدن نامیده می شود، دریچه گذاشتن فشنگ سمت راست انتهای لوله را باز میکرد که با قرار دادن فشنگ داخل و برگرداندن گلنگدن به جلو و قفل کردن آن به سوی پائین اسلحه آماده شده و با چکاندن ماشه شلیک می شد.این تفنگ که در اصل ساخت آلمان است و در جنگ جهانی اول بهترین اسلحه سبک شناخته شد. بعد ها توسط کارخانه ای در برنو شهری در چکسلواکی تولید شده و به همین علت هم برنو نامیده شد و بعد ها توسط رضاشاه اسلحه سازمانی ارتش و کارخانه تولیدش در خود ایران به کار افتاد و تا سالیان سال در ارتش و سپس ژاندارمری استفاده می شد و بعد از این اسلحه، تفنگ "ام یک" در ارتش ایران استفاده شد که تا سال پنجاه و چهار که من دوران نظام وظیفه خود را تمام کردم کاربرد داشت،البته بعد از آن تفنگ "ژ۳" بجای "ام یک" وارد صحنه ارتش که در مسلسل سازی خیابان نیروی هوایی بعد از میدان ژاله به خط تولید رفت امادر بلبشوی انقلاب درهایش توسط گروه های چپ و لات و لوت های فرصت طلب و شیعیان دو آتشه باز شد و تمام موجودی انبارها و سالن های مونتاژ و قطعات ناقص و یدکی نیمه کاره چپاول شد و هرکدامشان غنیمتی از انقلاب را به خانه های خود بردند.مشت حسین خری داشت که در طویله ای کنار خانه اش پشت همین تکیه بسته می شد و فقط هنگامی که کاری داشت از پارکینگ بیرونش می آورد و در بقیه مواقع در تاریکی و نموری طویله تاریکش که فقط با روزنه روی دیوار کمی روشن می شد در حال نشخوار بود، گاهی وقت ها که هوس خرسواری می کردیم با پرداخت یک قِران (یک ریال) برای یکساعت کرایه اش می کردیم و مشت حسین پالون آویزان بدیوار را روی پشت خر می بست تنگش را می کشید و افسار را بدست ما می داد و خر بی حوصله هم که باید بخاطر ما بچه شهری های ننر و لوس از آسایشگاهش بیرون آمده و سواری می داد، دلخور و واقعاًخر می شد و هرچه می گفتیم گوش نمی کرد و فقط وقت تلف می کرد تا یک ساعت یک قِران سر برسد و دوباره به طویله برگردد ،به هر زور و کلکی که می شد به جاده لالون که راه فرعی ده لالون بود( و خانم مرضیه خواننده که می گفتند متولد آنجاست، دهاتی که به لالون یعنی محل لال ها معروف بود و چنین بانوی آوازه خوانی با صدای رسای زیبا حاصل شهر لال ها بود )، می کشیدیم که هنگام رفتن مقاومت می کرد که یکی دونفر از جلو افسار را می کشیدند و یکی دو نفر از عقب حیوان معصوم راباچوب و سنگ می زدیم و چون قدمان کوتاه بود سوارشدن در کنار تخته سنگها صورت می گرفت که تقریبا وسط های راه لالون بود و از آن جا به سوی زاگون که بهترین قسمتش بود به سوی طویله چهار نعل می تاخت و آن که نوبت سواریش در برگشت بود کیف می کرد و بدون هش و چش و سیخ زدن و لگدزدن خود زبون بسته برای خلاص شدن از دست ما به سرعت سوی لانه می شتافت و اگرجلوی طویله قصد سوار شدنش را داشتیم اجازه سوار شدن نمی داد و با لگداز بغل ما را از خود دور می کرد البته این حیوان بر خلاف آن که عوام وی را نفهم می نامند، از هوش خارق العاده ای بر خوردار است که قابل ستایش بوده و در خلقت بردبارانه اش خصایل برجسته ای نهفته که از دید بسیاری پنهان مانده است.در ادامه منطقه رودبار قصران باید از دهات اهار و شکراب نیز یادی بکنیم که از راهی فرعی منشعب از کنار اوشان و گذشتن از روی تپه ای زیبا که جاده دلش را میشکافت و تک درخت تنومندی از راه دور رویش منظره زیبائی را نمایانگر بود و گوشه ای بکر ودست نخورده که بعدها ابشارش محل تفریح گاه معروف خود شد.
پلور
ده پلور نیز همانند تمام روستاهای کوهپایه های البرز محل رشد و نمو انسان های ساده دل و پرتلاشی بود که سخت کوشانه در نبرد زندگی و در دل طبیعت زیبا نماد سربلندی و پایداری اساطیری تاریخ کهن این مرزوبوم بوده است ،آن زمان ها که ارزش های زندگی معنای دیگری داشت و مردم به انسانیت معتقد،هنگامی که دوستی و صفا،یکرنگی و صداقت و قول و تعهد با گرو گذاردن یک تار سبیل اعتباری داشت،طبیعت و آسمان و در و دشت نیز طور دیگری روی بوم زندگی نقاشی می شد و ارزش ها کاملاً خالصانه و همه چیز باصفا،و اعتماد تا انتهای بی نهایت و چه آرامشی در فضا موج می زد و انسان ها چه بی خیال و سبکبار می زیستند،آری آن وقتها هیچ کس دغدغه زندگی لوکس و چشم و هم چشمی امروزه را نداشت و ظهر وشب با یک آبدوغ خیار و سرکه شیره و دم پختک و اشکنه سرو تهش هم می آمد و خنده ها از انتهای وجود بود و دوست داشتن بی ریا.
از رودهن که رد می شدیم از کنار ده آبعلی که آب معدنی گاز دار جاری از دل چشمه های ذلالش محصول دوغ آبعلی کارخانه ای به همین نام را به ما عرضه می کرد که هنگام نوشیدنش خروج گاز آن از راه سوراخ های بینی،مجاری و مخاطش را می سوزاند و اگر لب های خود را جهت خروج گاز از هم باز نمی کردیم حتمآ از دهان و بینی کمپرس و تگری می زدیم،جاده آبعلی با پیچ و خم های زیادی در راه گردنه قوچک به سوی پیست اسکی می رفت که اولین و قدیمی ترین محل ورزش و تفریحات زمستانی ایران با تلسکی و امکانات مجموعه ورزشی و رستوران وهتل و سایر امکانات ایمنی و بهداشی و پزشکی بود و از طرف سازمانها و فدراسیون های ورزشی بسیار مورد نظر و حمایت و یکی از زیبا ترین پیست های آن زمان دنیا بود که برای بسیاری از ما ایرانی ها که همه چیز را بر مبنای استانداردهای خودمان تنظیم می کنیم فقط محل تفرجگاه زمستانی، وقت گذرانی و هرهر وکرکر، محل تجمع دوستانه و صرف غذا و نوشابه و بدون استفاده از وسایل و حتی تماس با چوب اسکی وقت گذرانی و شاید فقط بیست درصدی صرفاً جهت ورزش و لذت بردن از آن مشغول و بقیه سیاهی لشکرهائی که هر هفته بنام ورزش اسکی حتی با کاروان های ورزشی واتوبوس های آن ها با پرداخت هزینه به آنجا آمده و افتخار می کردند که هرهفته به ورزش اسکی می پردازند و فقط با رفتن روی برف ها و گرفتن چند عکس یادگاری که امروزه حتماً زینت بخش آلبوم های خانوادگی و جهت عرضه به نوادگان شان می باشد وجزو افتخار خانوادگی به حساب می آید،در ادامه گذشتن از کنار پیست که کمی از جاده خارج می شد به سوی قله و مرتفع ترین نقطه اش که امام زاده هاشم در بنای مقبره ای غُنوده و اینکه اون بالا چکار می کرده و وجود آقازاده عربی از دیار گرمای سوزان در این قله یخبندان چه مناصبتی دارد جای سوالیست که سالیان دراز افکار بعضی ها را قلقلک می دهد و از اینکه تحمیق می شوند، دلخور.
از گردنه قوچک که به گردنه امامزاده هاشم نیز معروف است که در واقع نام دیگرش جاده هراز بود به آنطرف سرازیر می شدیم و پس از عبور از میان جاده کوهستانی که به علت شیب زیاد بسوی پائین با پیج های تند و خطرناک ساخته شده بود و هرساله بدلیل سرعت،عدم آشنایی و مهارت رانندگان،نقوص فنی اتومبیل ها، ریزش کوه و بهمن،یخبندان،و سایر عوامل دیگر باعث تصادفات و وقایع ناگوار می شد، پس از طی ساعتی به ده پلور می رسیدیم که قهوه خانه پلور آن وقت ها با چند مغازه کوچک و بزرگ مرکز شهرش بود و آب رودخانه پلور از زیر پل کنار این قهوه خانه می گذشت،آن سال من شاید چهارده ساله بودم و تجدیدی در دروس دبیرستان علمیه که قرار بود در فضای آزاد طبیعت برای خود درس بخوانم تا در امتحانات شهریور قبول شده به کلاس نهم بروم که نشد و همون کلاس هشتم را دوباره تکرار کردم،جاده خاکی آن موقع پلور در حال تعمیر و مقاطعه کار آن منطقه، یکی از دوستان پدرم که انسان مهربانی بود و زرتشتی مذهب، همراه خانواده با دوپسر کمی بزرگتر از من و دختری زیبا شاید هفده هجده ساله که در بنایی دواتاقه نزدیک محل اقامت ما تابستان را می گذراندندکه دو چادر برزنتی بزرگ بصورت خیمه چهار گوش با بند های کناری به دور چادر که با میخ های فلزی روی زمین محکم شده بود در کنار چشمه ابی که دور و برش را با بتون سیمانی حصار درست کرده بودند و آب ذلال سر ریز آن از مجرای کناری به دره کنار چادر می ریخت و جوئی را تشکیل می داد که در نهایت به رود خانه پلور می رسید که زیر دره خیمه گاه ما جاری بود، فضای داخل چادر ها به اندازه ای بزرگ بود که هر کدام آن ها محل اسکان تابستانی دو خانواده مای هفت نفره و شش نفره عمو ایرج بود، و درون انهاعلاوه بر وسایل اشپزی و رختخوابها و چمدانهای لباس ،
وسائل شخصی نیز جا می گرفت.
کنار چادر ما بوته های گل پر(گلپر) سبز می شد که من عطرشان را دوست داشتم،گلپر گیاهی خود روست که بصورت بوته در کنار جویبارها و چشمه ساران کوهستان دماوند بزرگ سبز میشود وخشک شده برگهای پنجه وارش را بصورت پودر در اورده و روی انار دون کرده زیر کرسی زمستانی و یا روی عدسی صبحانه میپاشیدند، علیرضاخان سبزواری کامیونداری که کامیون هایش در تعمیرگاه ما تعمیر می شد و شبی هم همراه بابا به محل ییلاقی ما در پلور آمد و از آنجا که وی و بعضی از مشتری های مخصوص شهرستانی پدر مثل حاجی آل احمد صاحب شرکت میهن نورد سبزوار و غلام بروجردی، و همین علیرضا سبزواری که اکثرا با خانواده هاشون وقتی به تهران می آمدند گاهی میهمان مانیز بوده و روابط خانوادگی داشتیم هنگام نهار از ترشی که مادر با چیزهای مختلف منجمله ساقه های گلپر درست کرده بود با تعجب از آنجا که گلپر را نمی شناخت می گفت این علف های کنار چادر شما چقدر خوشمزه است و از کدبانوئی مادر که حقاً در راه خدمت خانواده اهتمام تمام می ورزید تعریف و تمجید کرد،جاده پلور آهسته آهسته زیرسازی و سپس آسفالت آن تمام شد و در آخرای دوره اقامت ما آنجا تقریباً تا تهران را روی آسفالت می راندیم،محل خیمه گاه ما بیرون از بخش روستا و سکونت اهالی پلور بوده و به همین دلیل با اهالی روستا تماسی نداشتیم و از بافت سنتی درونی ده پلور چیزی به یاد ندارم و علت سکونت ما در آن مکان دور از دسترس وجود قهوه خانه سر راه مسافران اتوبوس های جاده هراز و شمال و مشهد بود که دائماً جهت استراحت و صرف غذا آنجا توقف می کردند و تعداد خانه های ده که کنار قهوه خانه قرار داشت اندک بود و مسافران توریستی دائمی نداشت و در نتیجه از آثار تمدن شهری و کلوپ ، بیلیارد و فوتبال دستی خبری نبود و با آنکه در ده، ساختمان هائی جهت اجاره به ما پیشنهاد شده بود، عمو ایرج احساس آرامش نمی کرد چه مردان خانواده هر روز عهد وعیال را به قصد کار ترک کرده به تهران می رفتندو خیالشان از آن همه سرو صدای اتوبوس های کنار قهوه خانه و قرار داشتن ده کنار جاده محل عبور و مرور اتومبیل ها و خطر تصادف بچه ها و غیره که برپائی خیمه در آن دامنه کوه پائین تر از جاده کنار چشمه و آن چشم انداز زیبا در جلوی ما، دره سر سبز زیر پا و رودخانه پر آب پلور با آن همه ماهی قزل آلا که صیدش مشروط به داشتن اجازه از طرف سازمان شکاربانی و محیط زیست بود اما اهالی، شبانه به ماهیگیری با چوب های نی خیزران بلندی می پرداختند، که نخ پلاستیکی آویزان به نوک آن که بلند هم بود حامل تعداد زیادی قلاب های رنگ و وارنگ مجهز به پرهای رنگی مرغ و خروس که با ظرافت و وسواس خاصی تزئین شده بودو به حشرات رنگی می ماند و شب هنگام کنار رودخانه زیر نور ماه و چراغ زنبوری که سطح آب را روشن می کرد و ماهی با دیدن نور به سطح آب آمده و با انداختن قلاب ها به آب و حرکت سریع آن که باعث حرکت قلاب به شکل حشره روی آب حرکت میکرد ماهی گول خورده را شکار می کردند و با هر بار انداختن نخ به داخل آب چندین ماهی می گرفتند.و کوه سر بفلک کشیده انطرف رودخانه مقابل که سبزه های دامنه اش محل درس خواندن من بود و به اجبار مادر هر روز بعد از صبحانه مجبورم میکرد برای اماده شدن جهت امتحانات تجدیدی به درس خواندن بپردازم و من چه بی حوصله روی فرش سبز کوهستانی در حالی که از انطرف دره مورد نظارت خانواده سعی به یادگیری کتابهای دروس تجدیدی دراز میکشیدم و یا نشسته میخواندم که گاهآ به اکتشافات گیاه و حیوان شناسی و اسمانها و خورشید و طبیعت و سنگها و مارمولک و ملخ و سوسک و مورچه هزاران دانستنی دیگر ختم میشد و چقدر ظهر دیر میامد که هنگام نهار و استراحت و روز کسل کننده تحصیلی ییلاقی پایان یابد.
درود کریم آقا عرض کنم خدمتتون گردنه قوچک قبل از پیست اسکی لشگرک واقع شده نه قبل از پیست اسکی آبعلی،عیبی نداره یک غلط داشتی نمره ات میشه ۱۹
با عرض پوزش از محضر همه عزیزان و توجه دقت شما علیرضا جان من در اثر خواب زدگی شبانه هنگام نوشتن دچار چنین اشتباهی شدم که چون متن بالا را برای همه دوستان و اشنایان فرستادم مجبورم از همه عذر خواهی کرده و متن را تصحیح کنم.
وگردنه قوچک همان ابتدای راه لواسان از تهرانپارس میباشد که در خاطرات رودبار قصران شرح داده شد.
طلوع زیبای آفتاب سحرگاهان از نوک قله کوه آنطرف رود خانه زیر پای خیمه گاه ما وتابیدنش در طول روز دل سنگ های کوهستان منطقه را گرم می کرد و من بیخیال سربه هوای سرخوش بدون توجه به دنیای اطراف خود فقط کیف می کردم و نمی دانستم اینهمه نعمت و زیبائی را روزی دوباره بین خطوط نوشته های خاطراتم احساس کرده و دل آکنده از شوق آن هوای پاک کوهستانی دوباره در دوران پیری ام آن سوی دیگر دنیا خواهد طپید و تکرار این تپش تا آنجا می رود که آن را پایانی نیست و آتش آن از خاکم نیز شعله برخواهدکشید تا مرا تکرار کند.
دوران زود گذر ییلاق های تابستانی ما همیشه همراه میهمانان دور و نزدیکی سپری می شد که گه گاه تعطیلات اخر هفته به ما سر می زدند و از نظر من اتفاقی بسیار خوشایندو تنوعی در یکنواختی زندگی بی آلایش بیرون از تمدن شهر که از آن گریخته بودیم و دلمان به علت عادت برایش تنگ می شد، بود از جمله این میهمانان ، جوادآقا با موهای بسیار زیبا که خیلی به آن ها می رسید و در آن سن حدود هجده سالگی نیمی از وقت روزانه اش را صرف شانه کردن و نگهداریش می نمود. برادر زن عمو ایرج و پسر عموی مادرم وخواهر وی مرحوم خانم اعظم جاوید دختر عموی مادرم و همسر عمو ایرج بود و این غرابت فامیلی وابستگی مخصوص خود را در سیستم زندگی ما داشت،جوادآقای ما که هنر عکاسی او را ، با آن دوربین مدرن روز می ستائیدم و تقریباً بخشی از علاقه به عکاسیم را مدیون وی هستم ، به دختر خانواده زرتشتی که در همسایگی دویست سیصد متری ما در خانه ویلائی دو اتاقه زندگی می کردند علاقه مند و خیلی دلش می خواست که با آن ها ارتباط بر قرار کند که موفق نبود چه اصلاً تماسی بین ما دوخانواده وجود نداشت و آن ها سبک زندگی خود را داشتند و شاید عدم رابطه بین بانوان دوخانواده ما که تهرانی اما سنتی و آنان شهرستانی اما مدرن که با هم ممزوج نشده و به هم کاری نداشتیم و فقط روابطمان در سطح سلام و علیک و احترام متقابل و اصرار آقا جواد هم در برقراری دوستی ما با پسران خانواده زرتشتی که سعی هم کردیم افاقه نکرد ،شاید پسرها زرنگ تر از آن بودند که ما فکر می کردیم و تیر فامیل ما به سنگ خورد و نقشه ما در رابطه با پسران آن فامیل خنثی و در نتیجه دوستی جواد آقا با دخترخانم زیبا نقش بر آب شد،اما تنها میهمانی ما در آن خانه زمانی اتفاق افتاد که به علت کمی جا از خانه آن ها جهت یک میهمانی بزرگ استفاده کردیم و در آن میهمانی از دختر عمو اسماعیل ،بدری جهان سرپولکی و آقای دانشیار همسرشان کارمند سفارت انگلیس ،الهه خانم دختر انها که با آقای فولاد جوش، تازه ازدواج کرده بودند و دختر عموی دیگرم حشمت خانم و آقای ولتاژ بامینوخانم ،دخترودامادشان آقای رضوی ،همراه همه اعضای همین خانواده زرتشتی پزیرائی شد که مادر و زن عمو سنگ تمام گذاشته و پذیرائی شاهانه ای را تدارک دیدند البته وجود بچه ها به علت کمی جا فقط در حد سلام و عرض ادب بود و هنگام نهار هم در همان چادر از ما پذیرایی شد.
در بعضی از بعد از ظهر ها ،عشایر ییلاق و قشلاقی که به کار رمه داری و چوپانی زندگی خود را می گذراندند با پر پائی سیاه چادرهای خود در کنار آن طرف رودخانه و در دامنه کوه مقابل آنجا که من همراه پسر عمو و دختر عموهایم با عظیم شجاعانه مار بیچاره ده بیست سانتی متری را با چوب و سنگ و آتش زدن بوته گون ،جهت خروجش از زیر آن ،کشتیم و به چادر آورده در شیشه ای محتوی الکل صنعتی انداختیم و سالیان مدید در خانه شهبازمان جزو افتخارات نگهداری می شد و احتمالاً در اسباب کشی دور انداخته شد،بعد ازبرگشت رمه گوسفندان و بزها از چرا در حالی که بره ها را در چادری نگه می داشتند ودر طول روز همراه گله به مراتع سبز کوهستان زیبا نمی فرستادند اول شیر گوسفند و بزها را دوشیده و بعد از کشیدن شیره جان این حیوانات که در واقع سهم کودکانشان است در آغل را باز کرده بره های گرسنه را رها می کردند تا تتمه باقی مانده شیر مادر را بمکند و من در قصاوت این اثر هنری خالق مانده ام که خود را اشرف مخلوقات می داند و در ظلم و جور به سایر موجودات هرگز کوتاه نیامده و دائماً منتظر تشویق آن قادرصاحب رحم و مروت است . زنان این عشایر بسیار پوشیده بودند طوری که هرگز صورتشان دیده نمی شد و همیشه پارچه ای آن را از معرض دید دیگران جدا می کرد و جذابیت موضوع در کنجکاوی فریدون عمو رحیم پسر بچه چهارده ساله و مُصِر در دیدن صورت بانوان عشایر که هنگام دوشیدن شیر گوسفندان مرتب دولا می شد تا از زاویه پایین روی آن ها را مشاهده کرده حس کنجکاویش را ارضاع کند که تو سری یکی از انها که بسیار متعصب بودند آقا فریدون را روی زمین ولوکرد ،البته فریدون ما واقعاً نیت بدی نداشت فقط قصدش دیدن چهره پشت روبنده ها بود.
انسانها دو دسته اند ، انها که کتاب می خوانند و انان که کم میخوانند و یا اصلآ نمی خوانند.
کتاب خوانها افکارشان بر مبنای خوانده هایشان پیش میرود و اگر بنویسند عقائد نویسندگانشان را نا خود اگاه اشائه داده چه به انها معتقدند و این باورها تا جائی پیش میرود که حتی انقلاب های بزرگی راهم رقم میزند که بشر،طی سالیان و قرن ها دچار عواقب و مواهب ان سیستم های فکری است و کم خوانها، یا انان که اصلآ نمیخوانند، اگر بنویسند به دلیل پاک بودن ذهن از تآثیر افکار دیگری و امادگی فضای پاک بستر فکری انچه می نگارند خلاقانه و از بتن وجود صادقانه و ضمیر پاکی خواهد بود که هیچ گونه الودگی هوای افکار مسموم دیگری را تنفس نکرده و نگارش بی شیله پیله دل های پاک را منعکس مینماید و بدون انتظار پاداش، مسیر هزاران ساله سیستم فرهنگی تمدن های دیرینه را طی مینماید و ما در جویبار ادبیات کشور کهنسال خود شاهد ظهور نویسندگانی بوده ایم که احساساتشان را بروی کاغذ اورده و هرگزداعیه راهنمائی و رهبری جوامع خود را نداشته و بعضآ در ادوار مختلف شکوفا شده و اثار جاودانه ای در ادبیاتمان بیادگار گذاشته اند،و من تعهد پیشینیان و اصلاف خوابیده در زمینه تاریخ هزاران ساله سرزمینم را که از اعماق گذشته های پر افتخارش به ما سپرده شده به نسلهای موروثی اینده این ملک مشاع، امانت وار می سپارم تا روزی بدست ایرانیان اینده که خود شهریارانند به ارامش برسد. در ادامه تابستان پلور و طبیعت سرسخت زیبایش با انهمه گوناگوناگونی گیاه و بوته و گلهای صحرائی که گل سنگش، گل زیبای گردی که مملو از تیغهای سوزنی با کلبرگهای کوچک ریز که روی یک ساقه تقریبآ بلند از دل جای جای سنگهای کوهستان البرز سر بر میاورد و ارایش دهنده این تابلوی زیبابود و نظر هر رهروی تازه واردی را به خود جلب مینمود که همراه گوناگونی پرندگان و مرغهای اسمان بلند،از عقاب بلند پرواز تا چکاوک و بلبل و گنجشک و کبوتر و سار و سره و قناری و کلاغ و هزاران نمونه موجودات اهلی و وحشی که نامیدنشان در این بحث نمیگنجد از مشاهدات چشمان من بود که ان روز ها بسان پرده سینما به ان ها نگریسته و در زوایای پنهان ذهنم به امانت سپرده و همیشه انها را وسواسانه در صندوقخانه دل حفظ میکنم.
دامنه های البرز که باقی مانده گدازه های اتشفشانی سر براورده از دل زمین ملیاردها سال گذشته است و هنوز اتش درون سوزانش در تب و تاب است ، دارای ابها و چشمه های جوشان جاری در مناطق مختلفش میباشد که هرکدام انها خواص جداگانه ای دارد که طبیعت این کوهستان منطقه در اختیار بشر گذاشته و در درمان بیماریهای مختلف بسیار موآثر و سالانه پذیرای هزاران مسافری بوده که از سراسر کشور جهت رفع کسالت بدانجا مراجعه میکنند و اب گرم لاریجان یکی از پر مسافران ترین انها بود که در بخشی از این کوهستان بنام ده یا قصبه یا شهر لاریجان با فاصله ای حدود یکی دوساعت از پلور قرار داشت و از گردنه های صعب العبوری سالکان راهش را به ان ارتفاع رفیع میرساند،زندگی در چادر یا خیمه گآه و عدم وجود حمام بهداشتی انطور که مورد نظر مادر در ده پلور بود چون حمام کردن اونوقتها فلسفه خودشو داشت و حتما مادر خانواده خود شخصآ بچه ها را یکی یکی می شست که البته قشنگ ترین قسمتش صابون و کف و بازی و سرگرمی با ان بود و وحشتناک ترین بخشش کیسه کشیدن،در واقع با کیسه زمخت سنباده وار پوست ظریف بدن نحیف ما رو می سائید و چرکی که اصلآ وجود نداشت از زیر پوست بیرون میکشیدند و تن کوچک ما بعد از مراسم کیسه کشی همانند جسم کبوتر کشته ای که پرهایش را توی اب جوش کنده باشند سرخ میشد و هنگانی که رهایمان میکردند ارزوی بزرگ شدن کرده تا روزی از دست این مراسم نجات یابیم که یادمه انروز که مرحوم خانم موسویان مادر خانواده موسویان ها همسایه روبروی خانه ما در کوچه باغ بینش در حمام حاج قاسم به مامان اعتراض کرد که این پسرها دیگر بزرگ شده اند و شما اجازه ندارید انها را به حمام زنانه بیاورید نفس راحتی کشیدم ، اما اولین روزی که من و عظیم را به حمام عمومی مردانه فرستادند بعد از برگشتن از حمام که کلی انجا بازی کرده بودیم و حباب صابون به هوا فرستاده و با فوت انهارا بسوی بالا هدایت کرده و خوشحال بخانه برگشته بدور از احساس درد کیسه بلافاصله مورد ازمایش بدنی مامان قرار گرفته دوباره به حمام حاج قاسم عودت داده شدیم و اینبار دلاک مربوطه شوینده ما جلوی حمام کنار خیابان شهباز احضار و با محاکمه ان بخت برگشته در عدم انجام وظیفه مارا دوباره به مسلخ فرستادند که این بار زیر دستهای زمخت مردانه دلاک مورد انتقام اهانت های مادر قرار گرفتیم که ارزوی باز گشت به حمام زنانه و رویای خوش دوران گذشته مان را رقم میزد و تا سالها بعد هر هفته این دلاک بی انصاف با کیسه اش ما را شکنجه میکرد.
بر می گردم به پلور و آن روز که مادر هوس کرده بود همراه زن عمو و بچه ها به حمام بروند اما نه حمام ده پلور بلکه آب گرم لاریجان که فکر می کرد مانند حمام های نمره یا حمام های عمومی تهران می توان حسابی کیسه کشید و استحمام کرد غافل از اینکه در حمام های لاریجان اثری از شیر آب سرد نبود و مطابق استانداردهای آنجا وان ها یا خزینه های کوچک درون حمام های نمره سه چهار نفره فقط به یک شیر آب جوش مجهز بود و با هر بار خروج مراجعین تخلیه و دوباره از آب جوش تمیز پر می شد تا مراجعین داخلش رفته و در آن آب جوش خود را مداوا و بیماری و دردهای استخوان و عضلانی و کمر درد و پادرد و رماتیسم و غیره خود را درمان کنند،و خدارا شکر من و عظیم که پسرای بزرگی بودیم و هم به لحاظ محافظت از خیمه گاه و وسائل داخل آن از این مسافرت معاف شدیم و چون مردان سرپرست خانواده دلشان نمی خواست در نبودنشان اتفاقی برای عهدوعیال بیافتد جهت عدم نگرانی آن ها موضوع فوق بدون اطلاع همسرانشان توسط بانوان کارگردان خانواده که فکر می کردند لاریجان همین بغل است و دو ساعته با مینی بوس رفته حمام می کنند و بر می گردند مخفی نگه داشته شد اما داستان پیچیده تر از اینها بود چه اولاً وجود بچه ها صمیمه،نعیمه،اقلیمه خواهرهای من و علی،نوابه،نابغه و حسین بچه های عمو ایرج همراه بقچه لباسها و وسایل حمام از یکطرف و دوری راه که طی کردن آن حداقل دوسه ساعتی در گردنه های خطرناک طول کشیده بود و مامان تعریف می کرد نابغه تشنه بوده و در خیابان منتهی به محل حمام ها گریه می کرده و آب می خواسته که چون لیوانی همراه نداشتند زن عمو قصد داشته با دست از آب ذلال روان جوی مشتی آب برداشته به نابغه بخوراند که دستش از گرمای شدید آب می سوزد و تازه متوجه می شوند تمام آب های آنجا جوش می باشد و چون آن وقت ها فروش آب های معدنی و ساده بصورت امروزه معمول نبود اجباراً از مغازه ای نوشابه خریده تا رفع عطش کنند و هنگامی که به حمام می روند اولاً وجود آب جوش داخل وان یا حوضچه آنجا که ساعت ها طول می کشید تا سرد شود و با دعواوپرخاش مادر ، زن اوستا یا مامور داخلی حمام چند سطل آب سرد به آن ها می دهد تا آب حوضچه را کمی معتدل کنند و از آنجا که صابون توی آن آب معدنی زیاد کف نمی کرده و بالاخره با کندن پوست بچه ها با کیسه که من می دانم چه زجریست و با هزار مصیبت از تاخیر مینی بوس در برگشت که به علت عدم مسافر کافی نمی خواسته برگرده و آن ها باید علیرغم مخالفت همسرانشان، شب را آنجا بمانند ، غروب به خیمه گاه پلور خسته و گرسنه باز گشته و دو جاری ماجرا جو اوضاع را جمع و جور کردند.
مردود شدن من در کلاس هشتم دبیرستان علمیه آن سال شهریور ماه در دروس تجدیدی تمام لذت تابستان پلور را از دماغم در آورد و خستگی به تنم ماند.جواد آقا بعد ها آن زلف زیبا را از دست داد و خیلی ها از فامیل و آشنایان نقش آن چهره زیبا را که برای من سمبل جوانی و زیبائی بود و می توانم همیشه ببینمش را از یاد بردند ، و من بر خلاف بسیاری که بدنبال گذشته از دست داده شان هستند آن ها را همواره با خود دارم.پلور و خاطراتش که برای من بسیار با ارزش است گرچه به لحاظ تقسیم جغرافیائی جزو رودبار قصران نیست وجزو استان مازندران به حساب می آید اما کوهستانش در امتداد کوه های شمیران به دماوند و قله البرز جایگاه ذال زر و سیمرغش قرارگرفته و از نظر آب و هوا و اقلیم یکی می باشند و امروزه طبیعت زیبای ان مورد دست اندازی و تخریب و ساخت و ساز مشتی بی وطن خدا نشناس قرار گرفته که با زر و زور و تکیه بر جایگاه کیکاوس، ضحاک وار به زدن ریشه آب و خاک این کهن دیار مشغولند.
در انتهای رویداد ها ، اطلاعات زمانی و مکانی و طبیعت و جغرافیائی رودبار قصران که از مشاهدات حقیقی بخشی از زندگی گذشته ام بوده و با تمام نواقص و کم و کاستی های آن بدون رویا پردازی تا حد امکان و توان حافظه ام بروی کاغذ آورده ام امیدوارم گوشه ای از زندگی حقیقی نسل های گذشته و روابط اجتماعی و آداب و رسوم متداول زمان خود را به ترسیم کشیده باشم و تلنگری به خاطرات عزیزانی را که گوشه هائی از آن برایشان آشناست و بخش هایی از آن ها را نیز تجربه کرده اند، زده باشم و گنجینه گهربار یادگار های گذشته شان را یاد آور.
کریم سرپولکی فرانکفورت 11.03.2021
تکیه بر جای بزرگان نتوان زد به گزاف.
با درود فراوان و عرض معذرت از جسارت این بنده حقیر در امر نوشتن و ارز اندام در حضور استاد همیشه خودم که یادگار روز های شیرین زندگی گذشته خوبمان میباشند و امید عفو.
گرچه نوشته های پر غلط غلوتم شاید در محضرتان ساده و از نظر ادبی کم ارزش باشد اما همه آنها بر مبنای واقعیتهای اتفاقی گذشته ایست که بیشتر افراد بخشهائیش را تجربه کرده اند و من تا حد امکان آنهارا در عین صداقت نوشته ام آنچنان که بر من گذشته ست.
با تقدیم شایسته ترین مراتب احترام کریم سرپولکی فرانکفورت ۱۴۰۰/۱۲/۳