کریم سرپولکی
رودبار قصران

بخش پنجم

(زردبند)Zardeband

با برگشتن از امامه و گذشتن از لواسان و لشکرک از میان دره مصفای پای کوه و جنگل و رودخانه خروشانی که اب برفهای سفید قلل سربرافراشته هزاران ساله را به ساکنان پاکدل باصفای خویش هدیه میدهد و این نهرها و رودخانه های جاری که ذلالی انها نمایشگر صفای طبیعتیست که از دیرباز بخشنده و پربرکت در زندگی و امرار معاش ساکنین دامنه های خود نقش بسزائی داشته و در کشاورزی و ابیاری باغها و مراتع، و سیراب شدن خود و دام و پرندگان و حیوانات اهلی و وحوش ،صید ماهی قزل الای خال قرمز که یکی از نمونه های مرغوب ان در جهان بوده و یکدانه میباشد،رودخانه هائی که تلآلو و نقش مهتابش شاهد بینهایت عهد عشاق پیر و جوان حاشیه نشین خود که عشق را در جوارش تجربه کرده و سرنوشتها را رقم زده است،و منعکس کننده اشعه زرین تیغ افتاب صبحگاهی از پشت بلندای البرز و نگاه زیبایش به پهن دشت ایران زیرپایش که دمیدن دم مسیحایش نوید جنبش و سازش روزهای روشن پیش روست، به زرده بند میرسیم که احتمالآ نه که یک ایستگاه یلکه دهیست که من انرا ندیده ام اما کافه حسین زردبندی را سر راه اوشان و فشم میشناختم،حسین زرده بندی مرحوم پدرم را که احتمالآ از مشتری های داعم این رستوران کوهساری بود میشناخت و در مراجعات خانوادگی ما همراه پدر و مادر و برادران و خواهران و اکثرآ اقوام نزدیک فامیل بسیار مورد احترام و پذیرائی قرار میگرفتیم و تقریبآ جزو مشتری های خاص بوده و مورد استقبال خود مرحوم حسین دربندی قرار میگرفتیم و حتمآ هم بعد از پذیرائی و موقع رفتن سطل بزرگی مملو از ماهی قزل الای خال قرمز را خریده و همراه میبردیم که از رودخانه مجاور صید شده بود و من اونوقتها هفت هشت سال بیشتر نداشتم اما شبهای خنک تابستانی باغ رستوران زردهبند با ان چراغهای مهتابی ابی، سبز و قرمز اویزان روی درختان سرسبز که صحنه بدیعی را در فصای شبانه محیط با صدای گهگاه مرغ شب و سیرسیرکهای پنهان که در دل شب موسیقی مینواختند و بوی کباب منقل رستوران که فضا را اکنده بود و مزه لیمو ترش شیرازی کنار کباب کوبیده و برگ، روی نان سنگک و طعم نوشابه های لذت بخشی که اونوقتها تجربه جدیدی برای همه و در کنار دوغ ابعلی که ان هم از نوشابه های مرسوم انزمان بود را نه که بخاطر دارم بلکه هنوز احساس میکنم و از اینکه هنوز در ان دوران سیر میکنم شادمانم و علیرقم عزیزی که مرا وامانده در گذشته و عقب گرا نامیده بود و با شعار باید از گذشته دست برداشت و به اینده نگریست از گذشته ها دستبردار نیستم زیرا یاداوریش همانقدر و شاید بیشتر لذت بخش باشد هنگامی که با تجربه کنونی زندگی به ان مراجعه کرده و با دید امروز در ان دوران تکرار نشدنی غوطه خورده، تمام ان فضای زیبا را در اطراف و وجودمان احساس میکنیم و قطره اشکی که احساس درونی مارا میرساند از گوشه چشم به بیرون می تراود و اگر امکانش بود و تنها بودم در دل این شب بلند مبگریستم و انچه در نهادم انباشته است ابراز میکردم و شاید این دلنوشته ها نمایشگر فریاد درونیم باشد که در سالیان دراز در وجودم نهان گشته و امکان ابرازش را ندادم، بگذریم رستوران زرده بند را که سالها مخصوصآ در تابستانهائی که در سه ماهه تعطیلی دبستان به ییلاقات از جمله زایگان،اوشان و فشم و سایر دهات و قصباط اطرافش میرفتیم گاهآ استراحت گاه بین راه مسافرتهای شبانه بابام نزد خانواده بود که صبح زود به تهران و شب ها به مخل سکونت ییلاقی در رفت و امد بود و اونوقتها جاده ها چنین مهندسی و امن نبودند و در بیشتر قسمتها عدم وجود اسفالت و باریک بودن جاده ها ی ان منطقه بسیار دشوار و خطر ناک بود و ریزش کوه و خرابی پل و سایر مشکلات دردسر هائی را بوجود میاورد،بعصی روزها را که همراه بابام به تهران میامدم گرمای تابستان نهران که از ان فرار کرده بودیم و شلوغی و هیاهوی خیابانها و شهر و کوچه ها که مدتی در ارامش دل طبیعت،صحرا و کوهستان از انها دور بودیم برایم تازه گی داشت و در بازگشت شبانه دوباره یا جلوی زردبند کنار پدر شامی می خوردیم ویا در بین راه توی خیابان تهران نو کنار اغذیه فروشی موسیو می ایستادیم و من در ماشین مینشستم و بابا برای من و برادر خواهرام ساندویچ کالباس که خیلی دوست داشتم با ان کالباس مارتادلا و خیار شور و نان سفید یا نون بولکی تهبه میکرد وبداخل ماشین اورده و هنگامی که من مشغول خوردن ساندویچ بودم او دوباره به کافه برمیگشت تا لبی ترکند، معمولآ این کافه های سرپائی که البته میز و صندلی هم جهت نشستن داشت ،یک یا دودهنه مغاذه اغدیه فروشی که بیشتر درامدشان از فروش مشروباط الکلی بدست میامد ودر کنارش هم غذا های کم حجم و اسان پخت دم دستی که احتیاج به اشپزخانه مجهز رستورانی نداشت مثل خوراک لوبیا،اقسام ساندویچها و سوسیس و غیره را شامل میشد که در گوشه و کنار خیابانهای شهر ها به کسب در امد مشغول بودند

و نود و نه در صدشان توسط ارامنه اداره میگشتند که در ائینشان الکل نه که حرام تبود بلکه صواب هم داشت و خود رشته کاسبی پر درامدی را تشکیل میداد که ورود مسلمانان به این حرفه را ممنوع وطبق قانون نا نوشته ای تابو به حساب میاورد ، البته در بعضی از نقاط تهران مثل لاله زار و برخی جاهای مخصوص این تابو شکسته میشد و مسلمانان شهرستانی گمنامی که فامیلی در تهران نداشتن تا مورد تکفیر فامیل و اشنایان قرار بگیرند به این حرفه مبادرت میورزیدند مثل رستورانهای کافه خلیفه لاله زار و اقارضا سهیلا که در تهران از شهرت زیادی برخوردار بود و همراه مشروب و غذاهایش سیرابی هم سرو میکرد و عرق خورهای زیادی را شبها به کافه اش میکشاند،بعد از سرحال شدن بابام که با مشتی پسته از کافه مراجعه میکرد بطرف محل اقامت تابستانی خانواده که منتطرمان بودند حرکت میکردیم و من در بین راه اکثرآ خوابم میبرد هنگامی که ماه را بین راه از لابلای کوه ها و گاهی پشتشان پنهان و گاه پیدا مینگریستسم و با توقف اتومبیل در ایستگاه نهائی و ورود به خنکای ییلاق و تاریکی کوجه باغهای ناهموار که راهش را علفهای هرزه پاخورده در قسمت میانه و بلند کناری پوشانده بود و گذشتن از کنار نهر ابهای جاری و پلهای کوچک و در بعضی جاها پریدن از روی نهر و در پیاده روی مقابل از کنار باغها در دل سکوت شب با صدای غورباغه های عاشق و مرغ شب و صدای پارس سگهای ده و کورسوی چراغهای پنجره های دوردست و حمل کیسه ها و پاکت های مایحتاج خریداری شده از تهران که تهیه اش شاید در انجا مشکل و یا ناممکن بود و ساندویچ های سهم بقیه اعضای خانواده که من چون سهم خودم را خورده بودم دلم میسوخت که چرا من انروز به تهران رفته بودم ،اکثرآ بچه ها به علت بازی ها و گردش و تفریح و خستگی در ان موقع شب دیگر خوابیده بودند غیر از مامان که بیدار کنار چراغ زنبوری مینشست و با صدای پارس سگهای همسایه متوجه ورود ما شده و به استقبالمان میامد و بسته ها را میگرفت و بابا قبل از خوردن شام حتمآ لنگ حمامش را که خشک شده بود از جایگاهش برداشته و با حوله کنار رودخانه میرفت و در اب سرد رودخانه که از ذوب شدن برفهای قلل مرتفع جاری میشد و ما در ان دوران، ظهر های تابستان زیر اشعه سوزان افتاب که حرارت اب مثلآ بالا میامد بسختی سرمای اب رودخانه را جهت شنا تحمل میکردیم و وقتی از ابتنی برمیگشتیم لبهایمان کبود میشد و کلی طول میکشید تا احساس گرما کنیم، مدتی مینشست و ارام ارام اول پاهایش را خیس و سپس کاملا بداخل اب میرفت و تمام خستگی و گرمای تهران را از بدن خارج میکرد و به محل زندگی ییلاقی باز میگشت و پس از صرف شام میخوابیدیم و چه لذتی داشت توی تراس ان خانه ییلاقی زیر لحاف و احساس امنیت و ارامشش و گرم شدن چشم و دیگر هیچ.

در ادامه زردبند بعدها که بزرگ شدم دوباره بیاد ایام جوانی به انجا مراجعه کردم و اولین بارش سال پنجاه و دو که از مراسم شب سال فوت علی خدیو جم دوست همدوره خدمت نظام که با هم در لشکر هفتادوهفت مشهد در کنار یکدیگر زمان زیبائی را گذراندیم،مست کردیم ،حشیش کشیدیم،شعر خواندیم و بااهنگ فیروز لبنانی که قدس را میخواند احساساتی شدیم و جامه دریدیم و عرفان را در عالم هپروت دوره کرده که ناگهان دست طبیعت خونگرم ترینمان را ربود و حتی هنگام خاکسپاریش نیز که در بهشت زهرا انجام شد حضور نداشتیم تا ان شب سال پس از اتمام خدمتمان دورهم با خانواده اش بر سر مزار و سپس بیاد وی طبق وصیتش به میخانه که قولش را از ما گرفته بود شتافتیم و با شورلت پنجاه و چهاری که بعدها ازحاصل فروشش سرمایه زندگیم را پایه گذاری کردم دوستان را به زردبند بردم و بیادش گفتیم و خندیدیم،نوشیدیم و گریستیم و در اخر انچه خواسته بود به انجام رسید و انسال بهار و تابستان پنجاه ودو هنوز حسین اقا زردبندی در قید حیاط بود و کلی هم تحویلمان گرفت اما در سال پنجاه و چهار که شبی همراه همسرم ،میهمانمان سروان عطاالله شهابی معاون فرمانده اتشبار ارکان گردان سیصدو هفتاد را جهت پذیرائی به زرده بند بردیم دیگر در قید حیاط نبود و پشت دخل دخترش مسئول رتق و فتغ امور مردانه انجام وطیفه میکرد و در جواب من که از حال حسین اقا جویا شدم خبر نبودنشان را با تآسف اعلام کرد ،بعد ها چندین بار دیگر همراه خانواده شبهائی را در این رستوران زیبا گذراندیم و اهسته اهسته با تنوع تعداد رستورانهای رنگ و وارنگ و درگیری و بدنیا امدن بچه ها و مسئولیت تربیت و در گیری های روزمره و انقلاب لعنتی و جنگ بدتر ازان دیگر همه چیز وارونه شد و ارزشهای زندگی و صداقتها و روابط تنگاتنگ رنگ باخت و هرکسی سر به خلوت خود برد و انهمه زیبائی و معنای زندگی پرکشید و ما دران میانه مثل همه مغروغ این دریای تلاطم به قعر دریا رفتیم.