لواسان
از جاده کوهستانی گردنه قوچک که بپائین میامدیم در انتهای جاده به کوهپایه ای میرسیدیم که هم تقاطع لشکرک و زرده بند وهم دروازه ورودی به رودبار قصران بود، جاده سمت راست از جلوی پادگان لشکرک رد شده و با عبور از روی پل قدیمی رودخانه جاجرود پس از طی چند کیلومتر به لواسان میرفت،دهی کوچک و فقیر که کوهپایه ییلاقی اطراف تهران به حساب میامد اما کمتر قابل توجه و تقریبآ گمنام،من لواسان را از تابستان پنجاه و پنج میشناسم که مدتی بطور متناوب طی طول تابستان در انجا میهمان روح الله وین و همسرش مرحوم فخری خانم بودیم،خانه ای اجاره کرده بودند و سر اغاز زندگی مشترکشان را تجربه میکردند،و برای اولین بار روحی خبر ازدواجش را به من تلفنی در تعمیرگاه اطلاع داد و از من و ایرن هم که یکسال از شروع زندگی مشترکمان میگذشت دعوت کرد چند روزی نزدشان به میهمانی برویم،پنجشنبه شب همان هفته با ادرسی که تلفنی به من داده بود با ایرن راهی لواسان شدیم،اون زمانها تابستان گرم تهران در بعصی مواقع واقعآ طاقت فرسا بود و زندگی زیر کولر خاته ها زجراور،منزل کوچک اجاره ای ما در خیابان ۱۰/۳۷ یا خیابان سرهنگ بصیر که منزلش روبروی خانه پدرم در همان خیابان بود و بعدها مراسم مردانه جشن عروسی نعیمه خانم خواهر وسطیم را در منزل سرهنگ بصیر برگذار کردیم زیرا به علت زیادی تعداد فامیل دوخانواده اجبارآ مراسم زنانه در منزل پدر و مراسم پذیرائی مردانه در منذل سرهنگ بصیر که درست مقابل خانه پدری من انطرف خیابان ۱۰/۳۷ یا همان بیست متری بصیر بود انجام شد،خیابان های فرعی منطقه سی متری نیروی هوائی اون وقتها توسط شهرداری با شماره شناخته میشد و بعد ها ملت اسلام زده که انرا مظهر غرب زدگی می پنداشتند و به دلیل جاودانی شدن نامشان اسامی خیابانهای محله های شماره گذاری شده را که یافتن ادرس را بسیا ساده میکرد عوض کرده و نام های خانوادگی خود را که مایه مباهات و فخرشان بود جایگذین نمودند، همانطور که گفتم خانه اجاره ای کوچک من و ایرن درکنار منزل پدری سر نبش خیابانی بود که بینمان یک قطعه زمین خالی فاصله انداخته بود و این زمین خالی سالیان سال ساخته نشد و بعد از انقلاب هم جون بصورت مخروبه در امده بود و محل سوع استفاده اهالی محل از ریختن نخاله های ساختمانی و بنائی و گاهآ سطل زباله و وسائل اسقاطی توسط شهرداری یا کسانی دیگر دیواری جلویش کشیده شد و در یکی از سالهای بعد که از المان به تهران رفتم ساختمان پنج شش طبقه ای را انجا یافتم که گویا دست اندرکاران سودجو انجارا اول به عنوان بی صاحب بودن و سپس به عنوان طرح سبز شهرداری که ضبط اراضی شهری بدون صاحب را شامل میشد بنام فضای سبز جلویش را با دیوار محسور کرده و مدتها چند نفری داخل اطاقی که ساخته بودند زندگی کرده و یک روز کلنگ چنین بنای مدرنی را بزمین زدند و بلافاصله اپارتمانهای ان با قیمتهای گزاف بفروش رفت که قیمت بالای این اپارتمانها انقلابی بود در انفجار گرانی زمین و ساختما نهای منطقه شرق تهران،ان روز بعد از ظهر پنجشنبه همراه ایرن بندو بساطی جور کردیم واز انجا که اطلاعات زیادی راجع به همسر روحی و چگونگی ازدواجش و نوع زندگی وی نداشتیم با ماشین به طرف تهرانپارس و شمال تهران و گردنه قوچک رهسپار و از گرمای بعد از ظهر تهران گریزان، از بالای گردنه بطرف دره زرده بند و لشکرک که سرازیر شدیم افتاب غروب کرده بود و خنکای هوای مطبوع انطرف کوهپایه که از پنجره باز اتومبیل به درون میوزید مای تهران زده را انچنان ارام میکرد که طراوت نسیم ان بعداز ظهر را همیشه در همان فصا روی پوست خود احساس میکنم ،ده کوچک لواسان با مردم ساده روستائی بسیار میهمان نوازش که زندگیشان از راه کشاورزی و باغداری و دامداری میگذشت و تازه اثار تمدن با احداث جاده اسفالته و ورود اتومبیل و تراکتور و برق و رادیو ترانزیستوری و راریو برقی انان را بسوی زندگی شهری میکشیدو جوانانشان انها که اهداف بزرگ در سر داشتند به مدارس و دانشگاها و مدارج علمی و انها که کمی مسن تر بودند غیر از باغداری و کشاورزی و دامداری بهار و تابستات و پاییز در زمستانها زمان بیکاری به تهران و شهرهای اطراف جهت کارگری و کسب در امد میرفتند همین رفت و امد به شهر و شناسایی زرق و برق انجا باعث دگرگونی های فرهنگی و تغییرات حتی نظام خانوادگی در تمام سطوح اجتماعی و روابط مردمی میشد.
در خانه روحی و فخری که بسیا گرم مورد استقبالشان قرار گرفتیم و چه صمیمانه تا پاسی از شب بیدار وبه گفتگو نشستیم ،همسر روحی فخری خانم که همیشه در منزل با چادر نماز میگشت و رعایت حجابش از جمله واجبات بود اصلآ مذهبی نبود اما انچه بدان عادت داشت ترک نمیشد،خانمی بسیار محترم، ساده و صمیمی و عاشق روحی،ده لواسان استخر بزرگ ابی داشت که منبع و مخزن اب ده بحساب میامد و از اب کوهسار های اطراف تغزیه می شد.
،خانه ای که انها اجاره کرده بودند را میشد به مبلغ ده بیست هزار تومان خرید و قیمتهای ان زمان با درامدهای کم ان وقتها هم گران بود ،زمینی فروشی کنار استخر به ما پیشنهاد شد که ارزان بود اما من علیرقم اصرار ایرن پیگیرش نشدم چون اونموقع اول زندگی اولویتهای مهمتری مد نظرم بود و در گیری های کاری و مشغله روزانه اجازه سرمایه گذاری در زمینه های دیگر غیر از رشته کاری خودم را به من نمیداد،خانواده دونفری روحی و فخری فصل جدیدی در زندگی ما باز کرد و با اینکه از نظرنوع تربیت خانوادگی و روابط اجتماعی بین ایرن و فخری خانم تفاوت بینهایت وجود داشت اما نکته شایان قابل توجه انعطاف پذیری هردوی انان و جذب یکدیگر و روابط صمیمانه و پایداری شد که بین دو شخصیت کاملآ متفاوت با دو زمینه فکری کاملآ دور از هم تجربیات زیادی برای زندگی نونهال ما در بر داشت،از طرفی تجربه اندوخته زندگی گذشته فخری خانم از تشکیل خانواده گذشته اش با وجود فرزندان دیگر ،و همسر من که تازه در دوران جوانی با تجربه خانوادگی خود وتحصیل ،اجتماع،دوستان و خانواده هایشان که نسبت به جوانی و دریای بزرگ اجتماع بسیار کم میامد اما استواری و ثصمیم های بجا و ابراز عقیده و رک بودن وی که منش اخلاقی منحصر بفردی را شکل میداد که پایه گذار زندگی چهل و پنج ساله کنونی ماست ،روز شنبه که قرار بود به منزل برگردیم به اصرار فخری خانم و تمایل ایرن و تنهائی فخری خانم که به علت کار و دوری لواسان از تهران و نداشتن وسیله نقلیه روحی چه اونوقتا وی کارمند سازمان ورزش بود و به علت کار روزانه امکان تردد هر روز از لواسان به تهران و بازگشت بعداز ظهر چه از نظر هزینه و چه از نظر وقت ایاب و ذهاب بسیا مشکل زا بود و فقط اخر هفته ها نزد همسرش میامد و تمام هفته فخری خانم تنها و به امید اخر هفته منتظر روحی میماند،انروز شنبه ایرن را انجا گذاشتم و به تهران سر کار رفتم و بعد از ظهر روحی را برداشته و به لواسان برگشتیم،دوره شادی بود و ان تابستان و ان دوره صفای خود را داشت و تجربه جدیدی در زندگ من و همسرم ،روابط ما با خانواده روحی و فخری خانم بعداز تابستان انسال که به تهران امدند ادامه داشت و در طول پاییز و زمستان اکثرآ فخری خانم و روحی میهمان ما بودند و در خانه کوچکمان دور هم دوران گرم صمیمانه ای را تجربه کردیم و بعدها به علت انقلاب و در گیریها و نقل مکان ما از ان منزل به خیابان درختی خیابان شاهرضا کوچه سرهنگ پورزند و سپس به سه راه ضرابخانه جاده شمیران و بروز جنگ ایران و عراق و تولد بچه ها و مشکلات زندگی روابط ما رنگ باخت و فاصله و دوری نه که به فراموشی بلکه خبر دار بودن از هم تبدیل شد البته فخری خانم در اثر اشنائی با خانواده ایرن و رفت وامدهای انزمان بعدها هم روابط صمیمانه و نزدیک با ناهید خانم خواهر همسرم داشت ، بعد ها که در زمان بمباران تهران در تابستان شصت و چهار همراه مرحوم خانم پورسعید مادر ایرن برای اجاره ویلای تابستانی به لواسان رفتم و ان تابستان را در ان ویلا گذراندیم شاهد رشد ده لواسان که یواش یواش به غولی تبدیل میشد بودم که دیگر اثری از اهالی و تاریخ لواسان در انجا وجود نداشت،ویلای دوطبقه (بونگالو) استیجاری ما که در وردودی هرطبقه در ورود به ساختمان در پایین مجزا و امکان جدا زیستن دوخانواده را میداد،طبقه بالای این بونگالو غیر از سالن اصلی،اشپزخانه و اتاق خوابهایش دارای تراس بسیار بزرگی بود که منظره جلوی رویش علاوه بر حیاط و استخر زیبا و گلکاریها و باغچه مصفا یش در صبحگاه ها فضای معطر کوهپایه های ان منطقه هوش از سر انسان میبرد، زیبائی رودخانه جاجرودش که پشت سد لتیان و ادامه ان چشم انداز تابلوی زیبائی را زیر پای این تراس به تصویر میکشید و وصفش از گفتن کلام قاصر است ،در روی این تراس اولین پنجشنبه در اولین میهمانی شب جمعه که تمام فامیل و اقوام خانواده پیروی (خانواده ایرن) که به علت کثرت و تعداد شان روی زمین تراس سفره شامی گسترده شد و عموی ایرن مرحوم اکبراقا و خانواده،خانواده مرحوم عمو عباس عموی بزرگ ایرن،من و دامادهای دیگر ، مرحوم عباس اسدی باجناق بزرگم که اخلاق و منش والایش شهره بود و باجناق کوچکتر اقای سعید داوری،خانواده خاله رزا و خاله بطول وپوروجدانهای عزیز بالآخره بقیه که خود حکایتی بود و از هفته بعد ان میهمانی، طبقه پایین را نیز برای خانواده عمو اکبر گرفتیم و از ان ببعد هرشب که از تهران به ارامش شبهای پرستاره اسمان این تراس زیبا می نشستیم نمیدانستیم که روزی این تابلوی زیبا که من انرا بدیوار خاطراتم اویخته ام شاید توسط فرزندی یا نوه ای یا اشنائی ویا حتی غریبه ای به علت کهنگی و مزاحمت جدا گشته و به انباری یا گوشه ای غریبانه پرتاب شود و ان همه هیاهو و شور وهیجان زیر سکوت زمانه مدفون گردد وامید ان دارم (چه امید همیشه جاودانه است)،روزی دستی فقط انرا لمس کند تا اتش ما و انهمه هیاهو دوباره شعله کشد و یادی و ذکر روحش شادی.