در تصویر بالا شکارگورخر آسیائی مشاهده میشود که برخلاف گورخرهای آفریقائی که راه راه سفید و سیاه میباشند فقط خاکستری يک دستند. نفرات داخل عکس از سمت راست حسین حامی،هوشنگ خان،هادی خان و قاسم حمامی می باشند،در شب قبل این روز مجموعاً دو گورخر شکار شد و با دو اتومبیل حمل می گردید .جمعه صبح بود که بابام با این جیپ و این شکار به باغ مرحوم حاج حسن جاوید تجریشی عموی مادرم در اوین که ما چند روزی برای فرار از گرمای تهران به آنجا رفته بودیم آمد و عمو ایرج خدا بیامرز که همسر دختر عموی مادرم بود مسخره میکرد و میگفت آقا داداشم رفته شکار خر زده،البته چون خانواده تمایلی به مصرف گوشت گورخر نداشتند پدرم اجباراً آن را برد و بین علاقمندانش پخش کرد البته میگفتند گوشت گورخر مکروه است و به دلیل مذهبی بودن مادر و خانواده اش اشتیاقی به آن نشان ندادند . بگذریم که همه دوستان وآشنایان عاشق گوشت آهو بودند و همیشه روزشماری میکردند تا سهمیه گوشت خود را بگیرند ،سخت ترین قسمت گوشت شکار کندن پوست آن بود که بیشتر توسط من و عظیم اکثراً روی موزائیک های کف حیاط انجام میشد و از آنجا که گوشتها بیات شده و جدا کردن پوست از گوشت به دلیل ریزش موهای روی پوست بسیار مشکل زا بود و دائماً به دست می چسبید و مادر از آن بیزار . علی رغم علاقه اکثر مردم، من علاقه ای به این گوشت ندارم زیرا به علت کمی چربی و خشک بودن، مزه بخصوصی دارد که مورد علاقه من نیست . دو سه سال پیش بعد از دریافت گوشت شکار از یکی از دوستان در تعمیرگاه و پختن غذا برای کارگرها طعم آن دوباره به یادم آمد . من به فلسفه شکار به عنوان ورزش و تفریح معتقد نیستم و مخصوصاً به قساوتِ گرفتن جان موجودات زنده که دیگر در جوامع بشری مردود می باشد،گرچه تمدن فعلی حاکم بر سرنوشت تمام دنیا با سیاست های کشتار و راه اندازی جنگ برای فروش تسلیحات با هدف در آمد بیشتر و کنترل جوامع کنونی ساکنین این کره خاکی تا آنجا پیش رفته است که قربانی کردن و نسل کشی را توسط عیادی خود به راحتی و بدون خجالت در گوشه کنار دنیا به قیمت سلب آزادی و آرامش جوامع بی دفاع گسترش میدهند و تحت عناوین پر طمطراق حقوق بشر و عدالت اجتماعی باعث آوارگی میلیونها انسان از سرزمین مادری و کوچ آنها به سوی بازار های کار و از بین بردن هویت و غرور ملی در اثر حل شدن در جوامع دیگر و لاجرم هدایت به سوی جهانی شدن و یکپارچه شدن دنیا که دیگر ملیت و قوم معنی و مفهومی نداشته باشد و چیزی به نام عزت و اقتدار باقی نمانده احساس مالکیت از بشر سلب شود و انسان ها همانند مهره هائی بکار گمارده شوند تا از حوزه محدوده تعیین شده ای بیرون نرفته و حتی ندانند پشت دیوارهای زندگی محصورشان چیزی بنام آزادی وجود دارد. من در طول زندگی هفتادو دوسه ساله خود شاهد پستی و بلندیهای زیادی در صحنه های سیاست و زندگی اجتماعی و وقایع مختلف جهانی بوده ام که جمع بندی نهائی افکارم مرا بدانجا میرساند که همه پیش آمد ها از ابتداء طبق نقشه پیش رفته و همه اتفاقات از قبل پیش بینی و طراحی شده و به سوی هدف مشخصی پیش رفته دیگر انسان نقشی در آن ندارد و خود بازیچه سرنوشتی است که برایش رقم زده اند و این موضوع مرا از همان دوران دبیرستان علمیه آن وقت که جان اف کندی ترور شد و کلی ایرانیان ناراحت شدند و یا آن روز که حسن علی منصور جلوی مجلس به دست منصور بخارایی به ضرب گلوله از پا در آمده و هزاران اتفاق دیگر که مسیر سرنوشت جوامع را تغییر داد و در هیچ کدامشان انسان های جوامع گوناگون بشری تصمیم گیرنده نبوده و آلت دست.اجازه بدید بر گردیم به تحلیل و بررسی شخصیت پدری که یک عمر رفتار و کردارش سرلوحه زندگی من بود و شاید به دلیل وابستگی ارق خونی هرگز نخواستم نکات ضعف و منش های منفی را در شخصیتش ببینم که در وجود هر انسانی یافت میشود و به قول قدیمی ها که میگفتند گل بی عیب خداست.اقتدارش در خانه آن چنان بود که اوامرش مطاع و لازم الاجرا و ترس بی نهایت من از توبیخ که برایم بس ناگوار و همین ترس از توبیخ همیشه سدِ راه انحراف زندگیم بوده مرا در برهه های بسیاری نجات بخشیده و مانع سقوط ،بگذریم داستان دیگری به یادم افتاد از شکار مرغابی که همراه محبوبی دونفری روز جمعه ای اتفاق افتاده بود ، وی تعریف میکرد در کنار نیزار و تالابی نمیدانم شاید در اطراف رودخانه شور بیابانهای راه قم با مرحوم محبوبی اتومبیل جیپ را کناری پارک کرده هر کدام تفنگ و کوله پشتی محتوی فشنگ و مقداری خوراکی و لوازم ضروری خود را بر داشته در دو جهت مختلف از هم جدا شدیم تا هر کدام منطقه ای برای شکار داشته باشیم زیرا پرندگان با چشمان تیز بینشان شکارچیان را تشخیص داده از تیر رسشان میگریزند .ساعاتی صدای تیر های محبوبی را میشمردم واز آنجا که تیر انداز خوبی بود تعداد شکارهایش را حساب می کردم و خود نیز مشغول،در ضمن رکسی سگ شکاری هم همراه من بود.