کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش هشتم

داستانی دیگر از خاطرات بابام که هرگاه تعریف می‌کرد قند تو دلم آب می‌شد و احساس خوشبختی می کردم .

می‌گفت پنجشنبه روزی تلفنی از دوستی داشتم که برای همان شب به میهمانی در باغ یک آشنائی دعوت شدم البته همراه هادی خان که او هم مکانیسین بود و در خیابان ری روبروی اکبر مشتی تعمیرگاه داشت . محبوبی که در کارخانه آجر پزی حسابدار بود و یکی دیگر از دوستان شکارچی ، باغ مورد نظر در کرج واقع شده بود و چون عنوان دعوت ، میهمانی بود با کت و شلوار مشکی و کراوات و کفش واکس زده با همان جیپ حاضر به رکاب شکار خود با دوستان به باغ مورد نظر رفتیم که میهمانی حدود بیست نفره از شخصیت‌های بلند پایه مملکتی،اعیان و اشراف و صاحب منصبان ارتشی و تاجر مشغول بازی های تخته نرد و پوکر و میگساری و منقل و آواز و موسیقی بر قرار بود و ما که تازه رسیده بودیم را به همه معرفی کردند و پذیرائی شایانی با انواع اغذیه و اشربه، از کباب بره تا مرغ و خوراکی های دیگر از ما بعمل آوردند ومعرف و دعوت کننده ما در مورد تبحر گروه ما در امر شکار کمی گزافه گویی کرد و داستان شکار های ما را با آب و تاب تعریف می کرد و می گفت اگر بخواهید اینها می‌توانند همین امشب برای ما یک آهو شکار کنند که جناب سرهنگی که سرش از باده گرم بود و گویا دستش به تفنگ و شکار آشنا بود گفت خدا پدرتو بیامرزه ما سه روزه اینجا میهمانیم و تمام این اطراف را تا فرسنگ ها با بلد چی های منطقه گشته خاکش را به توبره کشیده و حتی یک پشه هم نیافته ایم چه برسد به آهو ، این منطقه مرده است . چون راوی ماجرا بابام بود من نقل قول می کنم که می گفت من چون تحریک شده بودم تصمیم گرفتم ریسک کرده خودمو ثابت کنم و گفتم فقط به من یک تفنگ و یک گلوله چهارپاره( چهار پاره تکه سرب بزرگی است که برای شکار بزرگ در داخل فشنگ همراه باروت کار گذاشته می‌شود و برای شکار پرنده به جای چهار پاره از تعدادی ساچمه استفاده می‌شود )بدهید تا برایتان یک آهو بیاورم،همه از این پیشنهاد استقبال کردند مخصوصاً جناب سرهنگ که خیلی دلش می‌خواست شاهد سرشکستگی ما و اعتبار و آبرویش باشد زیرا ریسک این کار برای من صد درصد و برای وی صفر بود.

تفنگی با یک فشنگ چهارپاره برایمان آوردند ،کت و کراوات را کناری گذاشته همراه محبوبی و هادی خان سوار جیپ شده به دل سیاه شب زدیم و به جای اینکه به بیابان‌های آن اطراف برویم یک‌راست بطرف تهران و رهسپار سیاه پرده بیابان‌های ورامین شدیم چون مطمئن بودیم طبق گفته جناب سرهنگ در محدوده کرج شکاری یافت نمی شود. محبوبی خدابیامرز مسئولیت چراغ کشی و روشن کردن بیابان جهت یافتن شکار راداشته و در صندلی جلو بین راننده و تیر اندازی که من بودم نشسته بود و معمولاً هنگامی که نور پروژکتور به چشم شکار می افتد در دل سیاه شب برق می‌زند و حیوان کنجکاو در جای خود بی حرکت می‌ماند و هنگامی که صدای موتور اتومبیل را می‌شنود که به سرعت به سویش می‌آید عقب گرد کرده پا به گریز می‌نهد و آنجاست که راننده با سرعت و با احتياط اجتناب از خطر سقوط و واژگون شدن هرچه بیشتر خود را به حیوان نزدیک کرده تا در تیررس قرار گیرد و تیر انداز پای چپ خود را داخل بدنه حائل و پای راست را روی رکاب بیرون که بصورت پلکان برای سوار شدن به جیپ بکار می‌رود قرار داده و تقریباً بخش اعظمی از بدنش بیرون طوری که با دودست تفنگ را نشانه رفته و به هدف از ناحیه گردن شلیک می کند . راننده هادی خان در این امر بسیار متبحر بود چون حرکت سریع در دل شب با پستی بلندی های دامنه کوه ها و دشت و بیابان، تاریکی، وجود آب بُر ها و شیار های ایجاد شده مسیل ها و سنگ های جدا شده از دل کوه و موانع طبیعی بسیار تجربه جسارت و آمادگی ذهنی و تصمیم گیری های سریع لازم دارد که کوچکترین احتمالی باعث سرنگونی و خطر جانی برای سرنشینان دارد و سخت ترین قسمت آن شب پس از دو سه ساعت جستجو به هدف زدن آن تنها تیر تفنگ بود که باید به هدر نمی‌رفت و دقت عمل بدون ریسک بالائی را طلب می‌کرد و بالاخره این اتفاق با همکاری گروهی افتاد ، معمولا هنگامی که حیوان بیچاره از پا در آمده همان جا ذبح می‌شود و غالباً محتویات شکم تخلیه و بقیه به داخل ماشین منتقل می شود،شکار را برداشته و به کرج باز گشتیم اما قرار گذاشتیم که اول هنگام ورود آن را رو نکرده و اظهار عدم موفقیت بنمائیم تا عکس العمل دیگران را بسنجیم و هنگامی که خاکی و خسته با دست خالی وارد باغ شدیم صدای خنده و مسخرگی جناب سرهنگ و تیمش گوش فلک را کر کرده بود و با لودگی و استهزاء صحبت از فقط یک گلوله می‌کردند و خرسند از شکست ما مشغول باده نوشی و پوکر شدند که ناگهان هادی خان لاشه را بروی میز کوبید.

Foto von Karim Sarpoolaki