کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش دهم

معمولآ داشتن سگ شکاری برای شکارچی لازم و امتیاز به حساب می آید که به علت امکانات نگهداری و پذیرائی از این حیوان با وفا و محل زندگیش برای همه مقدور نیست، این امکان برای خانواده ما به دلیل وجود تعمیرگاه اتومبیل فراهم بود ،جائی که هم برای سگ هایمان محل زندگی و زیست و استراحت آماده و هم سرایدار تعمیر گاه مأمور تیمار و پذیرائی از این نگهبانان فداکار که شب ها نیز به حفظ و پاسبانی محدوده تعمیرگاه می‌پرداختند بود.

در زندگی من همیشه از آنجا که به یاد دارم سگ یار همراه آشنائی بوده که همواره محبتش را احساس کرده و بر خلاف قساوت آن زمان جامعه که ریشه در اعتقادات مذهبی داشت و سگ را نجس می‌دانست با این موجود پر احساسِ بی نهایت عاطفی با روحیه حساس که در ابراز علاقه و عشقش به انسان از بذل جان دریغ ندارد و به اعتقاد من تا انسان ها از نزدیک با این موجودات زندگی نکنند هرگز به معجزه طبیعت،پروردگار ، خداوند یا هر چه دلتان می‌خواهد اسمش را بگذارید پی نخواهند برد و اصولاً زندگی در جوار حیوانی یا پرنده ای و بطور کلی موجودات دیگر طبیعت و ارتباط عاطفی با آنها مارا به واقعیت هائی می‌رساند که قرن ها با خود پرستی و عشرفِ مخلوقات بودن به ظلم بی رویه خود با قساوت هرچه تمام تر به تمام نعماتی که هدیه خداوندیش می‌نامیم ستم کرده و تحت عناوین مختلف و به قلع و قمع موجودات دیگر طبیعت پیرامون خود پرداخته ،برای تبرئه خویش از گناهانمان هزاران دلیل و مدرک بی پایه و اساس و آیه و سوره می‌اوریم تا وجدان نا آسوده خود را که به خواب زده ایم رنگ آرامش بخشیم.

من در حال حاضر در آلمان متعهد نگهداری سگی هستم که ناخواسته گرفتارش شدم و وجودش با تمام مسئولیت سنگین حفظ و مراقبت ،تغذیه ،معالجات و کنترل پزشکی مرتب،بر قراری رابطه عاطفی که به زعم بسیاری خنده دار می‌آید چه او خود رافرزند خانواده می‌داند و همانند هر موجود زنده دیگری حق مالکیت برای خود قائل است و آن را از ما طلب می‌کند، برای مثال هنگام نهار در تعمیرگاه که با کارگران دور هم به صرف غذا می‌پردازیم حتماً باید ظرف غذای مخصوصش را کنار میز روی زمین آشپزخانه قرار دهیم و گرچه غذایش مخصوص است اما هنگام صرف نهار حتماً باید با جمع ، مثل مابقی افراد حضور داشته و احترام خود را طلب می‌کند و روابط احساسی وی تا آنجا می‌رود که گاهی مرا به شک می اندازد که او برای من تصمیم می‌گیرد و من به این خصیصه احترام گذاشته تا آنجا که در توانم باشد در نگهداریش کوتاهی نمی کنم.

میلو (Milu) را شبی، هنگامی که هشت هفته بیشتر از عمرش نمی‌گذشت دخترم به خانه آورد که تمام بدنش در دستان من جای می گرفت و از همان برخورد اول مهرش را به من ابراز کرد،علی رغم مخالفت من در نگهداری وی که مشکلات و دردسرهای عدیده ای همراه دارد مخصوصاً قضای حاجت وی که باید روزی چند بار به فضای باز برده شده و این خود مسئولیت و تعهد هر نگهدارنده سگ می باشد و در گرما و سرمای تابستان و زمستان بدون وقفه ادامه خواهد داشت و یک روند طبیعی بوده که پایان نداشته یکنواخت خواهد بود و وی تعهد کرد که تمام مسئولیت نگهداری را شخصاً بعهده بگیرد که پس از مدت کوتاهی مسافرتش به آسیا برای مدت یک ماه و آمدن هر روزه میلو با من به تعمیرگاه و باز گشت شبانه به منزل دیگر آقا میلو دست از تعمیرگاه و حضور روزانه اش نکشید و این زندگی را برای خود انتخاب کرد و هم اکنون یازده سال و نیم از شروع کار روزانه وی در تعمیرگاه می‌گذرد و او همچنان با عشق هر روز صبح مشتاق تر از من به سر کار می‌آید.
باز میگردم به شکار مرغابی و آن بعد از ظهر پائیزی که با صدای شلیک هر گلوله ای پرنده بخت برگشته ای به خاک در می‌غلتید و رکسی سگ شکاری با وفا ، خود را به وی رسانده و به دهان گرفته می‌آورد،معمولاً سگ های شکاری را با اغذیه پخته سیر می‌کنند که علاقه ای به گوشت خام شکار و پرنده نداشته و چون غذای پخته را بیشتر دوست دارد چشم طمع به شکار نخواهد داشت.پدرم می‌گفت هوا رو به تاریکی می رفت خورشید پشت نیزارها در افق پنهان می‌شد کوله پشتی از شکار پر شده سنگین می نمود و بر وزنم می افزود آخرین مرغابی را که به سویم در آسمان در حرکت بود و وجود مرا که بین نی ها استتار شده بود ندید،به سویش شلیک کردم ،تیر به هدف خورد رکسی نبود و چون فاصله نزدیک بود به سوی شکار افتاده روی باتلاق پنهانِ زیر خاشاکِ نیزار رفتم تا آخرین مرغابی را برداشته باز گردم که ناگهان تا زانو داخل باتلاق فرو رفتم و حرکت بعدی مرا تا کمر به درون کشید و چسبندگی آنچنان بود که سستی زیر پایم هر آن به درون می کشید.

از دل نرود هر آنکه از دیده برفت.