پدر در صحنه زندگی هر فردی نقش اساسی و جایگاه والای خود را دارد و پس از مادر دومین شخصیتی است که نگاه مهربانش از همان لحظه اولین دیدار پشتیبان و بدرقه راه طولانی آینده انسان بوده واین مهربانی همیشه همراه نگرانی از صدمه های راه پر فراز و نشیب پیش روی فرزند می باشد.
شخصیتی که علی رغم مهر بر آمده از وجودش منطق حقایق دنیا را نیز در نظر گرفته و گاهاً برهنگی آن را بر عشق به فرزند در نظر میگیرد .
از دوران عهد باستان شکار و ورزش جزو لاینفک یکدیگر بودند و شکار جسم ورزشکارانه میطلبد و دست و پنجه نرم کردن در دل طبیعت علاوه بر بدن روح و روان را نیز تقویت کرده صفا می دهد.
من در دوران کودکی خود بارها با مرحوم پدرم به شکار رفتم البته شکار های یک روزه و بیشتر جمعه ها وروزهای تعطیل که همراه تنی چند از دوستان شکارچی وی معمولاً در اکیپ های پنج شش نفره با دو سه اتومبیل جیپ که ما همیشه یکیشان را داشتیم،اکثرآ جیپ های آمریکائی ویلیز که جیپ جنگی نامیده میشد و اقسام مختلف داشت و شرح انواع آن از حوصله این بحث بیرون است،البته این شکارهای یک روزه که در واقع بیشتر دست گرمی بود و کمتر به مقوله شکار پرداخته میشد بیشتر به مراسم پیکنیک دوستانه میماند تا شکار.
ندرتاً پیش میآمد که گلوله ای شلیک شود و گاهی پرنده ای ،کبوتری یا کبک و پاقرقره ای شکار شود و دوستان همگروه بیشتر به کباب کردن و گرم کردن غذاهائی که از منزل آورده بودند پرداخته دور هم به میگساری و آواز خانی و تفریح میپرداختند که برای من کودک کنجکاو عاشق تفنگ و تیر اندازی بسیار کسل کننده و یکنواخت بود و اکثراً در زمستانها بیشتر آتش
برپاکرده با چوب و خاشاک بیابان به گرم کردن دست و پا مشغول بودم یا داخل جیپ برای خودم ماشین بازی میکردم و تمام روز طولانی را به عشق جهش گلوله تفنگ و سقوط پرنده ای که امروزه دلم را بدرد میآورد منتظر میماندم.
وظیفه آوردن پرندگان بخت برگشته شکارشده به عهده سگ های شکاری تربیت شده بود که ما همیشه از آنها در تعمیرگاه نگهداری می کردیم و آنها وظیفه نگهبانی را هم انجام می دادند و شب ها در محوطه تعمیرگاه به پاسبانی می پرداختند .لیبی و رکسی نام سگهایی بود که یادشان برایم مانده است و در زندگی گذشته ما نقش داشتند. از دوستان شکار چی پدرم که به زمان خودشان شخصیت های سرشناسی بودند ،تیمسار حسن دهش پور رئیس شهربانی،سرهنگ ساعت ساز، سروان فتح اله منوچهری اداره اماکن شهربانی،حسین حامی،مرحوم رضوی مالک فروشگاه اسلحه فروشی آرا در خیابان فردوسی،مرحوم رازقی که فکر می کنم کارمند عالی رتبه وزارت دارائی بود،عزت ارفعی،هادی خان،محبوبی،قاسم،حسین فرید،عباس سپاهی و خیلیهای دیگر که نام اکثرشان را فراموش کرده ام، اما شکار های اصلی که به هدف واقعاً شکار واقع میشد حد اقل دو تا سه روز به طول میانجامید که معمولاً در آخر هفته ها یا تعطیلات منتهی به آخر هفته انجام میشد و با آوردن چندین آهو و کَل و قوچ و گوزن با شاخهای زیبا و پوست هائی که بعضاً دباغی میشد و ما آنها را همیشه در خانه داشتیم و مخصوصاً تعدادی از شکارهای مخصوص را دباغی کرده توی پوستشان کاه پرکرده و بصورت مجسمه کامل حیوان در امده بودند ، که در اطاق پذیرائی نگهداری میشد، از جمله این حیوانات ،یوز پلنگ،گوزن، و آهو بود که همراه چندین پوست آهو و گورخر دباغی شده و به شکل مجسمه کامل کنار اطاق پذیرائی قرار داشت، البته پوست های مربوطه روی دیوار نصب شده بود و این اتفاق علی رغم مخالفت مادر زمانی افتاد که روز اول فروردین و شروع عید نوروز بود و مادر ما بچه ها را به حمام نمره سر خیابان غیاثی که دو ایستگاه پائین تر از منزلمان در خیابان شهباز قرار داشت برده بود و مرحوم پدرم از نبود مادر استفاده کرده پوست ها را روی دیوار نصب کرده و چون پوست های دباغی شده بوی داروهای نگهدارنده زننده ای داشت شیشه ادکلن را روی آنها پاشیده بود و بوی ناخوشایندی فضای اطاق را پر کرده که ناچار درها و پنجره های اطاق را باز گذاشته بود حدوداً ساعت هشت صبح بود که من و عظیم برادرم پس از شسته شدن با کیسه حمام که مانند سنباده پوست نازک بدنمان سائیده بود قبل از خواهر ها و مادر به خانه رسیدیم و بابامون با شادمانی ما را تحویل گرفته و جهت نشان دادن افتخارات شکارهایش به اطاق پذیرائی که حالا به موزه شکار با انواع و اقسام پوست به در و دیوار و یوز پلنگ و آهو و گوزن بین مبل و صندلی و میزهای پذیرائی با بوی تند ادکلن آغشته به داروهای دباغی بُرد و نظر مرا نسبت به آنها پرسید و من فقط از بوی بد آنها شکایت کردم که با پس گردنی از اطاق خارج شدم.
تصویر بالا از صحنه شکاری برداشته شده که بزِ کوهی نّر که در اصطلاح شکارچیان قوچ نامیده میشود و جایگاهش در ارتفاعات کوه پایه های بلند و سخره های صعب العبور بوده و شکار آنها صعود به بلندای کوهستانهای سر سخت را میطلبد.
سر این قوچ که سنش از روی گره های شاخ مشخص میشود بصورت نیم تنه سالها زینت بخش دیوارهای اطاق پذیرائی منزل ما بود و هر از چند گاهی مادر با جابجایی و تغییر دکوراسیون آنرا به دیواری دیگر آویزان میکرد و بعد ها به باغچه خاتون اباد منتقل شد و سالها آنجا ماند تا زمانی که باغچه بفروش رسید و دیگر از یادمان رفت،این حیوان در زمان شکار حدود چهارده سالش بوده.
صحنه پشت این تصویر کوهستان سر بفلک کشیده را نشان میدهد که متأسفانه به علت ابری بودن هوا،کیفیت بد عکاسی و کپی کردن از روی نسخه اصلی نا مشخص است،مرحوم پدرم سمت چپ عکس با تفنگ در دست راست و قطار فشنگ با دست چپ شاخ شکار سنگین وزن را با کمک همکارش که احتمالآ سرهنگ ساعت ساز میباشد سر پا نگهداشته تا عکس یادگاری بگیرد و اینجا احتمالآ حدود سی و پنج ساله میباشد.