دریکروز زمستانی خاله ام که عزیز جون صدایش میکردیم از دماوند برای مدتی به تهران آمده در خانه خانجان زندگی میکرد و علی رضا و فائزه در تهران به مدرسه میرفتند ،جمعه ای که باز مطابق معمول هوشنگ خان به شکار رفته بود فائزه دختر عزیز جون هشت نه ساله دچار سرماخوردگی و تب شدید شده از روز قبل تبش قطع نمی شد و ناگهان دچار تشنج بسیار شدید گردید طوری که رعشه و حملات عصبی غیر اِرادی وی از کنترل خارج بود چاره ای نبودوباید وی را به دکتر می رساندیم وسریعترین وسیله نقلیه اتومبیل پارک شده هوشنگ خان در تعمیرگاه برق اسا بود که بدون مجوز وی بیرون آوردنش از دست مشت اکبر دالون دار غیر ممکن،بدستور مادر همراه اقاماشالله به پارکینگ رفتیم دالون دار نبود پنهانی اتومبیل را خارج کرده همراه خاله و مادر بیمار را به مطب دکتر فرهمندی سر سه راه امین حضور بردیم ، در تمام راه آقا ماشاالله بوق میزد تا از دیگران راه بگیرد و با سرعت زیاد در خیابان های شهباز،میدان خراسان،خیابان لرزاده،میدان شاه و خیابان ری میراند ،خیلی ها راه نمی دادند و آنها که متوجه موقعیت میشدند کنار کشیده راه را باز میکردند ،هیجان ابراز موقعیت اضطراری و اعلام آن به دیگران را برای اولین بار در زندگی تجربه میکردم ،انگاری بایستی همه دنیا یه جورائی حال ما را درک کرده در آن موقعیت خاص حمایتمان میکردند، در خانه ای که مطب دکتر کنار آن قرار داشت مارا پذیرفت من نیز همراه خاله و مادر و دائی بداخل اطاق معاینه رفتم ، اون وقتها دنیا یه جور دیگه بود و همه بهم وابسته تر بودند و در تمام جریانات قرار می گرفتند ، با اینکه بچه ها زیاد بحساب نمی امدند و تقریبآ کمتر نظرشان در مورد مسائل و مشکلات در نظر گرفته شده رویشان حساب نمی شد اما در تمام مراحل زندگی همراه بوده کلیه امور ان را لمس میکردند ، بیمار را روی تخت قرار دادند و دکتر با گوشی مخصوص ضربان قلب وی را از زیر لباس پشت و روی سینه گوش کرد و با معاینه دقیق اعلام کرد که علائم از بیماری مننژیت ( Menangite ) حکایت میکند و با ناخن انگشت روی شکمش خطی کشید که پس از چند ثانیه بدن عکس العمل نشان داده مسیر ناخن کشیده شده متورم و قرمز شد که به نظر وی بیماری مننژیت قطعی بود و اعلام کرد که در صورتی که داروهای وی افاقه نکند بایستی وی را به بیمارستان هزار تختخوابی( پهلوی) انتهای آیزنهاور اونجا که بعد ها تقاطع پارک وِی(parkway)اولین اتوبان تهران شد ببریم که مجهز به امکانات مداوای چنین بیماری هایی بوده امکان کشیدن آب نخاع را داشت،من بیماری مننژیت را می شناختم، یکی از خطر ناکترین گونه عصر خود بود و با ابتلاء آن یک برادر و دو خواهر از دست داده بودم که مادرم همیشه برایمان تعریف می کرد و با اعلام دکتر مبنی بر ابتلاء فائزه به این بیماری اه از نهادم بر آمد و با اینکه در جمع خانواده به عنوان پسری چهارده پانزده ساله کسی نظرم را نمی پرسید اما احساس وابستگی فامیلی و مسئولیت در قبال خانواده که در وجودم نهادینه شده بود غم بزرگی را بر وجودم تحمیل میکرد . بیمار را به خانه آوردیم و اطاق طبقه بالای خانه خانجان را با کشیدن پرده ها تاریک کرده چراغ کوچک قرمزی را که اون وقتها به عنوان چراغ خواب استفاده می شد و در انتهای سرپیچ دوشاخه قرار داشت که داخل پریز کرده لامپ روشن می شد و این لامپها در همه خانه های آن زمان یافت می شد ،اطاق تاریک با نور قرمز بایستی به بیمار آرامش میداد که در اثر حمله میکرب و ترشحات از راه رگهای گردن به مغز فشار آورده باعث اختلالات عصبی غیر قابل کنترل بیمار و در نتیجه عواقب بعدی،فلج،جنون،و حتی مرگ را داشت و تعداد معدودی شانس نجات میافتند ، با پیچیدن نسخه و آوردن تزریقات چی جهت تزریق آمپول های مختلف و نصب سرم و تمام مداواهای سنتی و تجربی درو همسایه حال بیماری رو به وخامت گذاشت و در آخر شب روز جمعه چاره ای جز مراجعه به بیمارستان نبود که در آن مراجعه من و عظیم نیز همراه بودیم هیچ کس مخالفتی نمی کرد و ما خود تصمیم می گرفتیم تا همراه باشیم و همه با هم مشکلات را تحمل کرده قسمت میکردیم . به محض ورود ما به بیمارستان تا محل پذیرش بیمار رفتیم و از آنجا ببعد مارا راه ندادند ،مراحل قانونی پذیرش و پر کردن پرسشنامه ها و کاغذ های مربوطه مدتی حدود یک ساعت طول کشید که در کنار سالن انتظار بیماران زیادی در نوبت پذیرش روی زمین و برانکار و صندلی منتظر بودند اما بیمار ما بدلیل موقعیت اظطراری بلا فاصله به اطاق عمل برده شد و ما را اجبارآ بخانه فرستادند و تنها خاله( عزیز جون) همراه بیمار اما در اتاق انتظار ماند و انشب در اطاق خواب به آن می اندیشیدم که چه بود و چه شد و چه زود زندگی به آهی تبدیل میشود و انسان چه راحت به ورطه نیستی سقوط میکند ، روز بعد در تمام مدت مدرسه حالم خوب نبود و به انتظار پایان آنروز که بسیار طولانی می نمود بودم.
بهار آمد به صحرا و درو دشت
جوانی هم بهاری بود و بگذشت
سر قبر جوانان لاله رویه
دمی که مهوشان آیین به گل گشت
باباطاهر
مشهد ۱۳۵۱
جوانی هم زمانی بود و بگذشت.