بر میگردم به اقاماشالله و سه مورد رانندگی بدون گواهینامه.
اولین باری که آقا ماشاالله اقدام به رانندگی بدون گواهینامه کرد روزی بود که مرحوم بابام پنج شنبه شبی با دوستان به شکار رفته بود و دسته کلید اتومبیل جیپ آقای بهادری دوستش را روی طاقچه اطاق گذاشته با مادر تآکید کرد فردا آقای بهادری می آید کلید اتومبیل را که در گاراژ برق آسا بر خیابان شهباز که گاهی وقتها پدر اتومبیل های امانت مردم را جهت محافظت آنجا با پرداخت کرایه شبانه پارک میکرد گرفته اتومبیل خود را میبرد.
دائی جون با دوچرخه روز جمعه به منزل ما آمد و مادر هم خوشحال به آشپز خانه رفته نهار خوشمزه ای پخت بهار بود و بعد از نهار کنار اطاق زیرِ آفتابِ از پنجره بداخل اطاق تابیده روی فرش ولو شده بودیم و خلسه لذت بخش بعد نهار و چرت بعد از ظهر آرامشی به محیط داده بود که اقاماشالله آهسته بلند شده پاورچین بسوی طاقچه اطاق رفت ، دسته کلید اتومبیل آقای بهادری را برداشته قصد رفتن داشت که نگاهش به من حیران افتاد ، یکه خورد با انگشت روی بینی مرا به سکوت دعوت کرده اشاره کرد آهسته دنبالش بروم ،برخاسته با همان لباس منزل دنبالش روان شدم و آهسته بدون صدا در کوچه را باز کرده و بسیار ارام طوری که صدا نکند آنرا پشت سر خود بستیم،من که از قصدش آگاه شده به عواقبش می اندیشیدم به وی گوشزد کردم که گفت اتفاقی نمی افته دوری میزنیم و بر می گردیم و دوباره ماشینو سر جاش میگذاریم،ناخرسندانه پذیرفتم با هم به گاراژ برق آسا رفتیم ، دالون دار گاراژ ( سرایدار گاراژ در قدیم دالوندار نامیده میشد) مشت اکبر با دیدن من همراه آقا ماشاالله مخالفتی در بردن اتومبیل نکرد و حتمآ پیش خود بودن مرا مجوزی برای بردن ماشین از طرف پدرم شمرد.اتومبیل را برداشته یک ضرب بسوی ده خاتون اباد در بیست و چهار کیلومتری محل باغچه خودمان رفتیم و چون کلید آن جا را نداشتیم دور زده در بازگشت جهت شریک جرم بودن من امر رانندگی را به عهده گرفتم شاید دوازده سال بیشتر نداشتم ام تا نزدیکی های تهران حدود محل گاراژمان در خیابان خاوران بدون هیچ اشکالی راندم،
جایمان را عوض کرده بسوی منزل رفتیم که یکباره قبل از گاراژ برق آسا گاز را فشار داده بطرف شمال خیابان شهباز راند نگرانی و ترس من از رسوایی جریان حالی بود که هیچ وقت در زندگی خود را در گیر آن نمی کردم و از آن متنفر بوده هیچ لذتی را با این قیمت نمی پذیرفتم اما ناچارآ رفتن به شمیران تا پشت منذل دائی بزرگ و باز گشتن آن را در سکوت زجر آور تحمل کردم و دیگر حرکت اتومبیل جیپِ بدون کروک و سقف و نوازش بادی که همیشه برایم لذت بخش بود مزه نمی داد.
هنگامی که به شهباز رسیدیم خیالم راحت شده بود که بلآخره این کابوس به انتها میرسد و اتومبیل را به پارکینگ برده راحت میشویم، روبروی کوچه باغ بینش آنطرف خیابان توقف کرد ، با تعجب به وی نگریستم گفت پیاده شو برو منزل و چیزی نگو، گاز داد و رفت، به خانه رسیدم آقای بهادری روی زمین نشسته بود ظرف میوه و چای جلویش دست نخورده بود و مادر و برادر و خواهرانم همه چشم بدهان من منتظر . ماجرا را توضیح دادم آقای بهادری با بردباری خداحافظی کرده گفت فردا برای بردن اتومبیل میایم و رفت.
بچه ها تو کوچه جمع شده بودند ، منم که حوصله ام سر رفته بود رفتم بیرون مشغول صحبت بودیم که آقا ماشاالله سرو کله اش پیدا شد ،گفت تصادف کردم ، هنگام گذشتن از کنار تیر چراغ برقی در کوچه فرعی بین خیابان غیاثی و جهان پناه زاپاس نصب روی گلگیر عقب سمت راننده رو به تیر چراغ برق زده بود ،معمولآ جیپ های آمریکائی چون صندوق نداشتند چرخ یدک را روی پایه زاپاس بند بسته به گلگیر سوار میکردند.و با ضربه مربوطه لاستیک یدکی بسمت بیرون متمایل شده در نتیجه پهنای اتومبیل بیشتر شده بود ، ماشینو دوباره در پارکینگ برق آسا پارک کرده کلید رو به من داد ، دوچرخه اش رو بر داشت و رفت.، نمیدانم مادرم چه جوری ماجرا رو رفع و رجوع کرد چون هوشنگ خان دیر وقت از شکار برگشت و من هم فردا صبح زود به مدرسه رفتم.
همان طور که قبلآ در شرح خاطراتم توضیح داده بودم اخرین منزل مادر بزرگ مادری من که خانجون صدایش میزدیم از یکی از اطاقهای منزلش در کوچه خاقانی راهی به زیر زمین منزل ما در کوچه باغ بینش داشت و ما در دو منزل پشت به پشت هم زندگی میکردیم که درهایشان به دو کوچه باز میشد .
کوه سنگی مشهد تابستان سال پنجاه و یک.
کوه سنگی
بند فریمان مشهد سال هزارو سیصدو پنجاه و یک.