خبر بهبودی فائزه را هنگامی شنیدم که تازه از مدرسه برگشته بودم البته گذراندن دوران نقاهت چند روزی طول کشید تا از بیمارستان مرخص شود و هنوز آقا ماشاالله گواهینامه رانندگی نداشت ولی وجودش روز جمعه و راندن در شهر توانسته بود جان عزیزی را که برایش بسیار دیر شده بود نجات دهد.و اما سومین ماجرا و آرتیست بازی دائی جون کوچیکه( آقا ماشالله) که بعد آن دیگر با تقاضا و دریافت تصدیق رانندگی یا همان گواهینامه از شر و شور افتاد و دیگر ماجرایی نیافرید.پنج شنبه بعد از ظهر بود از مدرسه آمده بودم به مادر گفتم من میرم خانه خانجون که آن وقت ها تازه اسباب کشیده بودند و اوآنطرف خیابان شهباز روبروی کوچه باغ بینش انتهای کوچه ماندگار سمت چپ کوچه ای بود که نامش را یادم نیست، اواسط این کوچه خانه ای بود که مرحوم حاج محمد جاوید تجریشی در این منزل ازدواج کرد ،خانه ای دو طبقه با حیاط بزرگ و دو در ورودی یکی از سمت غرب حیاطی کوچک با حوض گرد و پلکان بسیار پهن منتهی به طبقه بالا با سالن بزرگ جلوی چهار اتاق و پلکان دیگر که ما را از آن بالا در جهت مخالف به طبقه پایین می برد با سالنی دیگر در وسط و سه اتاق و یک آشپزخانه بزرگ و حیاط جنوبی دلباز جلوی این مجموعه با باغچه ،درخت انجیر و سیب.در ضلع جنوب غربی حیاط توالت خانه واقع شده بود که به تمام اهالی خانه و تمام طبقات سرویس میداد،درِ جنوبی حیاط به کوچه بن بستی باز میشد که با دو پله از سطح حیاط بالاتر بود،در این خانه دائی محمد و همسرش در طبقه بالا و خانجون و حرمت سادات دختر عزیزجون (خاله) از مرحوم همسر اولش که در تصادف اتومبیل کشته شده بود با آقاماشاالله زندگی می کردند،محمد آقا پیشنهاد داد تا به دماوند نزد خاله ام عزیز جون برویم ، دماوند پایگاه تابستانی و زمستانی ما بود و خاله مهربان با آن مربای انجیر و سیب صبحانه اش و غذاهای بی نظیر و پذیرائی بیدریغ خود و همسرش مرحوم امرالله اسماعیلی که درِ خانه شان همیشه باز بود،دماوند و خاطرات تابستانتانهایش و نشستن دور کرسی زمستانش برایمان همیشه بیاد ماندنیست. محمدآقا کلید اتومبیل را به دائی کوچک آقا ماشاالله داد تا آب و روغن را چک کند و من هم همراهش برای کمک رفتم و قرار شد تا ما اتومبیل را آماده می کنیم آنها نیز حاضر شوند،اما خبری از کنترل توسط آقا ماشالله در میان نبود سوار شده حرکت کردیم از خیابان شهباز و میدان خراسان،خیابان لرزاده، گارد ماشین،میدان شاه ،خیابان مولوی یا اسمال بزاز و میدان مولوی گذشته سمت چپ وارد بازار سلطانی شدیم که مغازه میرزا آقا اوستای آقا ماشاالله آنجا قرار داشت،بیشتر مغازه ها بسته بودند و از دور چراغ زنبوری بالای بساط و پیشخوان فروشگاه بزازی میرزا آقا بخشی از بازار را روشن می کرد و پارچه های رنگ و وارنگ داخل قفسه ها و طاقه های روی پیشخوان تابلوی زیبائی را در ذهنم بجا گذاشته که هنوز در خاطر دارم.ورود اتومبیل به بازار ممنوع بود اما آن موقع شب دیگر کنترلی وجود نداشت و مامورین راهنمائی دیگر رفته بودند.قبل از رسیدن به مغازه که آقا ماشاالله قصد ایستادن و خودنمایی نزد اوستای خود را داشت میرزا آقا از میان مغازه بیرون و پشت میز پیشخوان آمد که لبخندی بر لبان دائی جون نشست و ناگهان سر و کله پاسبان گشت شبانه از داخل مغازه و پشت سر میرزا آقا نمایان شدکه در این لحظه آقا ماشاالله که گواهینامه نداشت و ورود ممنوع هم آمده بود با دیدن سرکار پاسبان دست و پایش را گم کرده بجای ترمز گاز داد و سرکار استوار و پیشخوان در هم پیچیدند،کلاه مامور شهربانی پرواز کرد و آنطرف بازار روی زمین افتاد،میرزا آقا که ریزه میزه بود خود را به موقع کنار کشید،ما که در جا خشکمان زده بود قدرت خارج شدن از اتومبیل را نداشتیم ،کارگران و مشتری ها به کمک شتافته سرپاسبان را از زیر تخته و پارچه ها در آورده مشغول تکاندن خاک لباس هایش شدند،بعد از آنکه حالش جا آمد جهت جلب آقا ماشاالله به کلانتری به علت رانندگی بدون گواهینامه، ورود بدون مجوز به بازار و ایجاد ضرب و جرح مامور درحال انجام وظیفه قصد بردنش به کلانتری را داشت،رضایت دادنش بسیار طولانی و مشکل انجام شد البته آنقدر درو همسایه و کارگران و میرزا آقا وی را بوسیده من بمیرم تو بمیری و مقدار زیادی چپاندن پول توی جیبش بالاخره رضایت داد و با کلی منت و خواهش و تمنا از شرش خلاص شدیم و به خانه باز گشتیم و من نگرانِ دیر کردنمان بودم اما وقتی رسیدیم تازه حاج محمد آقا نماز مغرب عشایش تمام نشده بود .و طبق دستور آقا ماشاالله به کسی چیزی نگفته آب از آب تکان نخورد و ما آن شب به دماوند رفتیم ، اما چند روز بعد محمد آقا به منزلمان آمد تا از چند و چون ماجرا مطلع شود ،و با امتناع من گفت که میرزا آقا همه ماجرا را تعریف کرده ه است و ناچارآ بقیه شرح وقایع را توضیح دادم و این بار دومی بود که به آقا ماشاالله خیانت کردم.
و این انتهای راه است و آخرین عکسهای مردی بزرگ که در این زمان خود را گم شده می پنداشت و بدنبال دوران کودکی و جوانی خویش می گشت.
راه خانه را می جست،بدنبال نوازش مادر بود ودر میان جمع تنها.
ابر مرد من هوشنگ خان بدرود و بدرود .
من آن هنگام که صورت زیبایت را روی خاک سرد گور نهادم قول دادم تو را بنویسم و امروز در واپسین قسمت های داستان زندگی پر تلاشت که حاصل آن راهنمای کوشایی و پویایی یک انسان نمونه برای اجتماعات آینده خواهد بود، خرسندم که نامت را همراه دلنوشته هایم به اقصی نقاط جهان فرستاده فرد فرد خوانندگانش یادت را گرامی داشته بروانت درود می فرستند.
هرگز نمیرود آنکه دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
با عرض پوزش از سلیم خان فرزندکوچک خانواده که راضی نبود دوستان و آشنایان دوران افول قهرمان زندگیش را که همواره در اوج قدرت و توان شناخته بودند تجربه کنند اما همانطور که هوشنگ خان همیشه میخواند
روزگار است آنکه گه عزت دهد گه خار دارد
چرخ بازیگر ازین بازیچه ها بسیار دارد
آنجا که هر شمع ایستاده ای در انتهای سوختن خم شده در پای خویش ذوب گردیده خاموش می شود هر فرازی نشیبی خواهد داشت و هیچ انسانی از این قائده بیرون نخواهد بود و من در شرح حال قهرمان زندگیمان تا آنجا که خاطرم اجازه داد وی را به تصویر کشیده امید آن دارم که مورد قبول وی قرار گرفته باشد.
کریم سرپولکی فرانکفورت 03.02.2022
یک تحویلدار بانک میگفت
ﭘﺴﺮ ﺑﭽﻪ ﺍﯼ ﯾﻪ ﻗﺒﺾ ﺍﻭرد تا ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ کنه .
ﮔﻔﺘﻢ: ﻭقت ﮔﺬﺷﺘﻪ ﺳﺎﯾﺖ ﻫﺎﺭﻭ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﺑﯿﺎﺭ!
ﮔﻔﺖ: ﻣﯿﺪﻭﻧﯽ ﻣﻦ ﭘﺴﺮ ﮐﯿﻢ !
ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭمم ﻫﻤﯿﻨﻮ ﻣﯿﮕﯽ؟ !
ﮔﻔﺘﻢ:فرقی نمیکنه ! ﺳﺎﯾﺘﻮ ﺑﺴﺘﯿﻢ ﭘﺴﺮ ﺟﺎﻥ !
رفت، ﺑﺎ ﯾﻪ ﻣﺮﺩﯼ ﺍﻭﻣﺪ ﻟﺒﺎﺳﻬﺎﯼ کهنه ﻭ ﭼﻬﺮﻩ ﺭﻧج دیدﻩ ای داشت،
ﻓﻬﻤﯿﺪﻡ ﺑﺎﺑﺎﺷﻪ ...
ﺑﻠﻨﺪﺷﺪﻡ ﻭ ﺑﻪ ﻗﺼﺪ ﺍﺣﺘﺮﺍﻡ ﺗﺤﻮیلش ﮔﺮﻓﺘﻢ ﻗﺒﺾ ﻭ ﭘﻮﻟﺸﻮ ﮔﺮﻓﺘﻢ ﮔﻔﺘﻢ :
ﭼﺸﻢ ﺗﻪ ﻗﺒﻀﻮ ﻣﻬﺮ ﮐﺮﺩﻡ ﺩﺍﺩﻡ ﺑﻬﺶ ..
ﮔﺬﺍﺷﺘﻢ ﺗﻪ ﮐﺸﻮ ﻓﺮﺩﺍ ﺻﺒﺢ ﭘﺮﺩﺍﺧﺖ ﮐﻨﻢ ...
ﭘﺴﺮﻩ ﮔﻔﺖ ﺩﯾﺪﯼ ﺑﺎﺑﺎﻣﻮ ﺑﯿﺎﺭﻡ ﻧﻤﯿﺘﻮﻧﯽ ﻧﻪ ﺑﮕﯽ ﺑﻬﺶ !
ﺑﻌﺪﺵ ﺧﻨﺪﯾﺪ ...
ﺑﺎﺑﺎﺵ ﺑﻪ ﭘﺴﺮﺵ ﮔﻔﺖ ﺑﺮﻭ ﺟﻠﻮﯼ ﺩﺭ ﻣﻦ ﻣﯿﺎﻡ
ﺍﻭﻣﺪ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻢ ﮔﻔﺖ ﻣﻤﻨﻮﻧﻢ ﺍﺯﺕ ﺑﺨﺎﻃﺮ ﺍﯾﻨﮑﻪ ﺟﻠﻮﯼ ﺑﭽﻢ ﺑﺰﺭﮔﻢ ﮐﺮﺩﯼ !
ﺍﺯ ﺩﯾﺪﮔﺎﻩ ﺑﭽﻪ ﭘﺪﺭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩﯾﻪ ﮐﻪ ﺣﻼﻝ ﻣﺸﮑﻼﺗﻪ ﻭ ﺗﻨﻬﺎ ﺗﺮﯾﻦ ﻓﺮﺩ ﺑﺰﺭﮒ ﺗﻮ ﺩﻧﯿﺎﺳت
.
.
.
ﭘــﺪﺭ است که ﺩﺭ ﮐﺘﺎﺏ ﺟﺎﻳﻲ ﻧﺪﺍﺭد ﻭ ﻫﻴﭻ ﭼﻴﺰ ﺯﻳﺮ ﭘﺎﻳش ﻧﻴﺴﺖ ....
ﺑﻲ ﻣِﻨَﺖ ﺍﺯ ﺍﻳﻦ ﻏﺮﻳﺒﮕﻲ ﻫﺎﻳش ﻣﻲ ﮔﺬﺭد ﺗﺎ ﭘﺪﺭ ﺑﺎﺷد ...
ﻭ ﭘﺸﺖ ﺧﻨﺪﻩ ﻫﺎﻳش ﻓﻘﻂ ﺳﮑﻮﺕ ﻣﻲ ﮐﻨد...
خدایا بالاتر از بهشتت چه داری برای پدرم میخواهم.تقدیم به همه باباها
🌸هرکی عاشق پدرشه این متنو برای همه ی گروهاش فوروارد کنه🌸
هر پدری هم که به رحمت خدا رفته روحش شاد
کسایی که هنوز دارنش قدرشو بدونن😔
در انتهای قسمتهای هفتاد و ششگانه پدر من هوشنگ خان که در اینجا به پایانش میبرم، دلیل شروع آن داستانی بود که حمید آرین عزیز بچه محل کوچه باغ بینش برایم فرستاد که در زیر تقدیم میشود.
با درود حمید ارین عزیز ،امروز یکشنبه سر صبحانه همسرم پرسید واقعآ فکر میکنی پدرت آدم خوبی بود که جواب دادم علاوه بر آنکه آدم خوبی بود جزو انسانهای والای زمانه خودش با تمام خصائل شخصیتی ،جزو معدود افرادی که در اجتماع پیرامون دوران خود میزیستند بشمار می امد و در طی روز از آنجا که مدتهاست از نوشتن خاطرات بدلیل غم و شوک از دست دادن علیرضا اسماعیلی پسر خاله ام دست کشیده ام در اندیشه نگارش مقاله ای بودم که نظرم را در مورد پدرم با تمام مواهب و معایب شخصیتی بیان کرده و برشته تحریر در بیاورم تا شاید دِین خود را به خانواده ادا کرده باشم و تمام روز در افکار خود دور و بر حواشی شروع و آغاز آن غوطه ور بودم تا امشب ناگهان پست ارسالی بالای شما تلنگر شروع این حرکت را زد و مرا در تصمیم این انجام وظیفه راسخ تر کرد که مراتب سپاس خود را از این جرقه ای که روشن کردید ابراز میدارم.لازم به تذکر است که همسرم امروز بعد از ظهر پس از خواندن متن کوتاه خاطره پسر احمد شاه مسعود مبارز تنگه شیر افغانستان که در حال حاضر مشغول مبارزه با طالبان اشغالگر در باره پدرش نوشته بود ودر فضای مجازی دست بدست میشود آنچنان تحت تآثیر قرار گرفت که در جا از سوال امروز صبح خود از من عذر خواهی کرده و به اشتباه بودن سوال خویش اذعان کرد.
سلام احمد جان،فرصت زیستن انسان محدوده و بخش اعظمی از آن به کار و وظائف روزمره گذشته که ناخودآگاه جزو وقت طلف شده بحساب میاد ، بخش دیگریش روابط احساسی زندگیه که شامل عشق، دوستی،هنر،ادبیات،شعر،موسیقی و خلاصه همه مواهبی که در دسترس بشر قرار گرفته و باید از لحظه لحظه آن سود برد و از دستشان نداد ،برای خوابیدن قرنها فرصت داریم و این زیستن است که شتابش مرا میترساند، ترس از به انجام نرساندن آنچه برایم وظیفه است،ترس از آنکه عشقم را به عزیزی ناگفته گذارم و بدون اثبات خلوص و ارادت بدان خواب ابدی رهسپار گردم،پروردگار را شاکرم که مارا در عصری بدنیا آورد که امکان بهره وری فضای مجازی آن، ارتباط مرا با دنیا میسر ساخته و هر لحظه دستم بدامن دوستی میرسد که بخشی از دوران گذشته خود را خرجش کرده و در گوشه های زهنم ساکن است و هرگز از چنین روابطی پشیمان نیستم حتی آنانی که بزعم خودشان از این احساسات سوء استفاده کردند، چه من با نیتی که داشتم آن بخش زندگی را کیف کرده ، در قابی زیبا به دیوار خاطراتم آویخته و هر از چندگاهی با دیدنش خرسندم،انسانها در دوران زندگی در یک محدوده روابطی با دیگران خواهند داشت که حجم و اندازه خود را دارد و هر کس سهم خود را دریافت کرده که استفاده بهینه از این سهمیه عشق ورزیدن،و فداکاری در راه این موهبت است و من با اندوختن کوله بار رفاقتم بدان دلخوشم که دوستی از آن سر دنیا نگران بی خوابی منست .
کریم سرپولکی هفتم شهریور یکهزار چهارصد شمسی فرانکفورت.
29.08.2021
👏🏻👏🏻👏🏻