تصویری از جوانی های آقا ماشالله( جلال) جاوید تجریشی آخرین دائی و عزیز دردانه خانجان، معمولآ همیشه رسم بود خانواده ها اسمی که ریشه مذهبی داشت برای فرزندان خود انتخاب میکردند اما وی را جهت دور نبودن از قافله تمدن یا رعایت اصول و فرهنگ اسم مد روز مناسب با ریشه های ایرانی یا برگرفته از نامهای فرهنگ مدرن و در پاره ای از مواقع اجق وجق بی معنی انتخاب میکردند که در مورد آقا ماشاالله ما بر عکس بود که جلال نامیده شد و با این نام در شناسنامه ای به ثبت رسید اما از آنجا که چهره وی از دید مادر بسیار زیبا می نمود با نگاه به وی برای دور بودن از چشم زخم خود که معمولآ در چنین مواقع جهت تحسین، کلمه عربی ماشاالله را بکار می برند مرتب برای چشم نخوردن ماشاالله می گفتند و همین ماشاالله گفتن یواش یواش نام دائی کوچک ما شد و دیگران نیز برای آنکه وی را چشم نزنند وی را ماشاالله نامیدند. ناز پرورده خانواده با از دست دادن پدر در عنفوان جوانی از تحصیل دست کشید و به کار فروش قماش یا همان پارچه لباس به مغازه پارچه فروشی برادر بزرگترش مرحوم حاج اسماعیل آقا در بازار حضرتی میدان مولوی رفت البته این مغازه به علت تغییر شغل حاج اسماعیل از پارچه فروشی به خرید و فروش ملک به برادر وسطی مرحوم حاج محمد جاوید تجریشی رسید و آقا ماشاالله هم با اختلافات نظر بین برادری نزد اوستاکارمغازه ( اقامیرزا) که جدیدآ برای خودش مغازه قماش فروشی دربازار سلطانی که درادامه بازار حضرتی انطرف خیابان مولوی قرارداشت رفته و به کار پرداخت از خاطرات وی که برایم تعریف کرد آن بود که روزی یک ظرف شله زرد برای اوستایش آقامیرزا آورده بودند و چون آقا میرزا آب مروارید عمل کرده و چند روزی به مغازه نیامده و شله زرد در پستوی مغازه مانده بوی هل و گلاب و زعفرانش هوش از سر آقا ماشاالله برده دهانش آب افتاده بود باقاشقی پوسته رویه سفت شده با تزئینات دارچین و مغز بادام و پسته آنرا از گوشه ای بلند کرده قسمتی از شله زرد را که در اثر ماندن سفت شده بود در آورده میخورد و پوسته روئی را بجای خود باز می گرداند سه روز بعد که آقا میرزا در خانه استراحت میکرده نیز سه حفره دیگر زیر پوسته رویی شله زرد ایجاد میشود که این پوسته بدلیل خالی بودن زیرش در چهار گوشه مقابل هم در محل تخلیه بداخل متمایل گشته و هر بیننده ای در نظر اول متوجه وجود سوراخهای بزرگ زیر پوسته روئی میشده که ناچارآ چهار تکه مقوا را لوله کرده حفره ها را طوری پر میکند که سطح روی شله زرد شق و رق و دست نخورده به نظر میرسد ،با آمدن روز بعد آقا میرزا پس از نقاهت بیماری در ضمن اطلاعات جاریه چند روز دوری وی از مغازه به وی نیز خبر آوردن شله زرد نذری توسط یکی از منسوبین داده میشود و یاد آوری بردنش به خانه که میرزاآقا انشب شله زرد را به منزل میبرد و توبیخ فردای آن روز که آقا ماشاالله گردن نگرفته ان را به سایر شاگردان مغازه نسبت میدهد، خرید دوچرخه در سن نوجوانی که بعد از فوت پدر جهت دلجویی وی و غم از دست دادن پدر از طرف خانواده اتفاق افتاد و داشتن شوهر خواهر مکانیک اتومبیل ( هوشنگ خان) و تعمیرات آن دوچرخه یواش یواش علاقه به تعمیرات و آشنائی با مسائل فنی نهفته در وجودش را بیدار کرده به آن مبادرت میکرد،آقا ماشاالله بعد ها به کمک هوشنگ خان مبادرت به تولید مرغ و با تهیه ماشین جوجه کشی و نصب آن در زیر زمین خانه شهباز ما اولین سری جوجه های کوچولوی کِرِم رنگ خوشگل توپول خود را که صبح زودی سراز تخم در آورده جیک جیک میکردند بدنیا آورد و آنها را در دو اطاق طبقه بالای خانه ما که اطاقهای من و عظیم و صمیمه و نعیمه بود منتقل کرده و با خرید مغازه ای در خیابان شهباز بنام رکورد طیور رسمآ تولید کننده و عرضه کننده مرغ که آنروزها شغلی مدرن و پر درآمد بود مبادرت کرد اما چندان مناسب علاقه اش نبود و به کارخانه سماور سازی نو بنیاد عدل مرحوم حاج محمد برادرش بکار رفته مشغول شد.وی بعد ها کارخانه سماور سازی خود را با شراکت با پرویز خان در سالنی در تعمیرگاه ما در خیابان خاوران احداث کرد که زیاد طول نکشید و شاید بیش از یکی دوسال دوام نیاورد و با جدا شدن از پرویز خان در محله ای در بازار تهران کارخانه خود را بنا کرده و بعد ها با فوت مادر و نقل مکان از تهران به کرج این کارخانه را به خانه مادری در خیابان شهباز منتقل نموده و مدتها آنجا به تولید سماور اقدام نمود.از این دائی بسیار چیز یاد گرفتم و خاطرات زیادی از وی دارم و چون اختلاف سنی ما با وی زیاد نبود برایم سنبل بوده همیشه کارهایش را زیر نظر داشتم و گاهآ تقلیداتی از وی در عادات من نهادینه شده است که ناخود آگاه در پاره ای از مواقع او را بیادم می اورد راننده خوبی بود و هرگز بر خلاف برادرانش که هرکدام در امر تصادف اتومبیل مدال آور بودند موردی ندیدم بجز دوبار،