کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش هفتاد و دوم

سالها گذشت و ابراهیم بقائی با تحصیل علم و گذراندن دوران دانشگاه و دریافت
مدارج عالی توأم با کار، خواهرانش را به خانه بخت فرستاد و برادر کوچکش مسعود بقایی یک دوره شهردار تهران شد و خود ابراهیم از مقامات عالی رتبهِ وزارت دارائی به حساب می آمد و هر از چند گاهی سری به تعمیرگاه ما می‌زد و من بارها وی را ملاقات کردم و در نگاهش مهر عجیبی بود که بی‌نهایت بِه دل می‌نشست و من متوجه نگاه مهربان بخصوصی بودم که احتمالاً چهره کودکانه من جوانی های هوشنگ خان را برایش تداعی می‌کرد و لبخند وی نه که به‌ من بلکه به بچگی های پدرم بود که در من می‌یافت. در انتهای داستان یادواره هوشنگ خان که برای من هرگز تمام شدنی نیست جا دارد برای تمام شخصیت‌هایی که نامشان در این مجموعه برده شده و دیگر در بین ما نیستند آرزوی آرامش ابدی و جاودانگی کنم ، همه آنها که وجودشان پر از نشاط و انرژی بود ، هر کدامشان با من رو در رو بوده در کنارشان زیستم و صدای یکایکشان در گوشم طنین انداز است و من رابطه این امواج را همیشه حفظ کرده برای خود نگاه می دارم.

‌ ‌‌‌من به عنوان پسر بزرگ هوشنگ خان
دوازدهمین فرزند حاج علی سرپولکی احساس وظیفه ای را که وی به خانواده بزرگ سرپولکی ها داشت تا حد امکان به انجام رسانیده تعهد اخلاقی نیمه تمام وی را که مانند دِین بر گردنم بود به پایان بردم و امیدوارم مورد رضایت گذشتگان و راهگشای شناسائی نسل‌های آینده از پیشینیان شان باشد و هرکدام در این راه اقدامی ولو اندک انجام دهند تا آیندگان با شناخت ریشه های خانوادگی، تربیتی، اجتماعی، فرهنگی و خلاصه هزاران نکته ویژه مختص خویش آشنا شده در بهبود زندگی آینده، مسیر طی شده گذشته را باز نگری کرده زحمات رفتگانشان را ارج نهند و ریشه های درخت تنومند بقای خود را آبیاری نمایند.

در تمام بخش های پدر من ، هوشنگ خان گرچه تمام نوشته ها پیرامون اخلاق و سجایای وی قلم فرسا شد اما باید توجه داشت که وی ویژگی ها و منش فرهنگ اجتماعی و استخوان بندی یک دوره از تاریخ زندگی مردم تهران را نمایندگی می‌کرد که با سایر شهرها و بخش‌های دیگر مملکت هماهنگ بوده عمومیت داشت ، ودر واقع بر مبنای مّثل معروف مشت نمونه خروار است ما وارث تربیت هزاران هوشنگ خان پنهان و نهان گوشه و کنار تاریخ مملکت خود هستیم که گاه و بی گاه کسانی آنها را می‌نویسند و یادآوری آنها آرامش جاودانه گذشتگان را در پی خواهد داشت.

بسیار زمان باید تا پخته شود خامی

نیم بیت بالا حاوی یک دنیا سخن است که سال ها آن را سرسری خواندم و گذشتم و امروز که پا به مرحله کهولت گذاشته ام پی به منظور گوینده اش می برم که شرح حال مرا از زبان خودم سالیان دور بیان کرده و چه خوب حالِ امروز مرا آن زمان درک می کرده، واین معجزه ادبیات ماست که اینچنین سر بزنگاه موشکافانه افکارمان را تشریح و هشدارهای نشنیده را یادآوری می‌کند. من در دلنوشته هایم علاوه بر خاطرات به موضوعاتی پرداخته ام که پیرامون زندگی جاری مردم کوچه و بازار شهر و محله هایش از دریچه چشم من دیده شده و ممکن است از دید دیگران با زاویه دیگری مشاهده و قضاوت شود و نوشته های من آیه نازل نیست و در عین احترام به نظر دیگران مشتاق و تشنه دانستن هر دلنوشته ای می‌باشم ، ممکن است آنچه من نوشتم مورد پسند دیگری نباشد اما آنچه را شرح داده ام می‌ستایم . هوشنگ خان روزی برایم خواند :

ای سیر تو را نان جَوین رُخ ننماید
محبوب منست آنکه به نزدیک تو زشت است.

و چه زیبا شاعراختلاف نظر خود را با دیگران سر یک مورد مشترک با دو دید متفاوت بیان کرده، خاطرات پدرم هوشنگ خان که در بالا بخش‌هایش را شرح دادم صرفاً به این معنا نیست که من از مادرم خاطره ای نداشته و فقط عاشق پدرم بوده ام بلکه در مورد این فرشته زندگیم هم روزی به تفصیل در خور مقام شامخ وی خواهم نوشت و به ادای وظیفه عمل خواهم کرد، افسوس که مادر دیگر نیست تا با خواندن این نوشته ها که با من هم نظر بود و دیوانه وار به عشقش وفادار، لذت ببرد ،در پایان از تمام عزیزانی که در طول مدت نگارش این بخش و بخش های دیگر یادآوری هایم مرا همراهی کرده و با اظهار محبت هایشان مرا به نوشتن ترغیب نموده و مایه دلگرمی من بوده اند نهایت مراتب سپاس و امتنان خود را ابراز داشته برای همگی شان آرزوی شادکامی دارم.

سیستم دوربین های قدیمی طوری بود که با انداختن هر عکسی عکاس فیلم داخل دوربین را با چرخاندن قرقره دوربین حرکت داده فیلم خام بعدی را مقابل دیافراگم دوربین می آورد تا با فشردن دکمه مکانیکی دریچه دیافراگم باز شده تصویر و نور روی فیلم خام اثر بگزارد و بعدآ این فیلم در تاریکخانه با انجام عملیات ظهور و چاپ تبدیل به عکس میشد و در اینجا عکاس دوم مرحوم هاشم محمدی سمت راست عکس بدون جابجا کردن فیلم دوباره روی عکس گرفته شده عکس گرفت که حاصلش عکس فوق میباشد.

با اینکه خاطرات پدرم هوشنگ خان را به پایان بردم حیفم آمد قسمت کوتاهی را که در واقع بخش تکمیلی پدرم هوشنگ خان و در رابطه با آقا ماشاالله دائی کوچکم از قبل نوشته شده بود را برایتان ارسال نکنم، در ادامه چند بخش کوتاه زیر را تقدیم کرده امیدوارم توانسته باشم خاطرات و یادبود های گذشته را به تصویر کشیده حق مطلب را ادا کرده باشم .

Foto von Karim Sarpoolaki