کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش هفتاد و یکم

فراشان سراسیمه به دنبال شاعرباشی دربار را زیر و رو کردند و اثری از وی نیافته نمی‌دانستند از ترس غضب شاه چگونه موضوع را به اطلاع وی برسانند و با نگرانی تمام از اهالی حرم و آشپزخانه و سایر بخش‌های دربار جستجو کرده کمترین اثری از وی نیافتند .

ملیجک دربار یا همان کریم شیره ای معروف که همه جا سرک کشیده نخود هر آشی بود و روابط نزدیکش با شاه جسارت زیادی در دخالت امور جاریه به وی می‌داد جریان را شنید ،فراشان به وی گفتند که چه نشسته ای که شاه در مصرع دوم شعر مانده غضب کرده و شاعر باشی هم آب شده رفته توی زمین، و عنقریب است که سلطان جلاد را صدا بزند ، کریم شیره ای که رگ خواب اعلیحضرت،قدر قدرت و سلطان صاحبقران در دستش بود همراه فراشان به عشرتکده رفت و در کنار شاه روی تخت ولو شد و گفت بگو چه میخواهی شعرت را بخوان تا جوابت را بدهم شاه که با دیدن ملیجک خود کمی آرام شده نرمشی در صورتش نمایان شده بود گفت شاعر باشی دربار گاهی در جواب اشعار من می‌ماند ،توی پدرسوخته چگونه میخواهی با من مقابله کنی و اگر نتوانی جواب مرا بدهی دستور میدهم سر از تنت جدا کنند .

وبعد از توافق باوی شروع به خواندن کرد.

خُم زمانه تهی شد ز می پرستی ما

کجا کفاف دهد این باده ها به مستی ما و کریم شیره ای بیسواد فی البداهه خواند

تو می ندیده ای ورنه حریفان چنان کنندت مست

که نیم جرعه نخورده برینی به چوب دستی ما.

صدای کف زدن مدعوین و متعاقب آن شادی و تشویق حضار و شلوغ و پلوغی ورود داماد از طبقه پائین بعد از مراسم خطبه عقد و خوشامد گوییش به یکایک میهمانان در معیت ساقدوش که یکی از دوستانش بود جو را عوض کرد و پس از آرامش و قرار گرفتن داماد در صندلی بالای مجلس دیگر اثری از مرد میانسال همیشه داماد نبود ، گویا از شلوغی استفاده کرده جیم شده بود.

با دیدن عکس دونفره هوشنگ خان همراه ابراهیم بقایی از بچه محل های کوچه نصیرالدیوان آبمنگل دوران کودکی و نو جوانیش به یاد داستان دیگری افتادم که پدرم تعریف می‌کرد.خانواده بقایی که در همسایگی خانه پدری من زندگی می‌کردند با فوت پدر و از دست دادن سرپرست خانواده و با وجود فرزندان بی سرپرست از نظر مادی دچار اشکالات فراوان بودند و رفاقت تنگاتنگ ابراهیم با من مرا بر آن داشت که به هر نحو به آنها کمک کنم .بیرون از محدوده دروازه شمیران گاراژی اجاره کرده و به تعمیرات اتومبیل که با ورود آن به صحنه زندگی مردم شغل جدید و پر در آمدی بود و نام دهان پرکنی داشت مشغول شدم و از آنجا که ابراهیم رفیق یار و غارم در عنفوان جوانی مسئولیت سرپرستی خانواده و خواهران و برادرانش به عنوان برادر بزرگتر بر عهده وی بود به او پیشنهاد کردم با من در اداره تعمیرگاه شریک شود و در آمد حاصله را با هم تقسیم کنیم پذیرفت و با هم شروع کردیم ، در راه یادگیری تلاش می‌کرد و دخل و خرج و حساب و کتاب به دست وی بود زیرا در توان ریاضی محاسبه بالایی داشت، یکسالی با هم کار کردیم و در حین کار به رونق و تهیه لوازم تعمیرگاه نیز می‌پرداختیم ، آهسته آهسته شناخته شده مشتری های زیادتری به ما مراجعه می‌کردند و درآمدمان بیشتر می‌شد ، روزی مرا صدا کرده دفتر محاسبات سالیانه را باز نمود و بیلان کار سالیانه ، جمع درآمد کار، خرج های جاریه از کرایه و خرید لوازم و آچار و غیره، برداشت‌های هرکدام را محاسبه کرده و مابقی مانده از حاصل درآمد را روی میز گذاشت و گفت من از تو بسیار ممنونم که تا اینجا کمکم کردی و در راه رفاقت سنگ تمام گذاشتی اما من متاسفانه نمی‌توانم در این رشته ادامه بدهم و یک فرمولی کشف کرده ام که برایت می‌نویسم در صورتی که مایل بودی این فرمول را بکار ببر تا در زندگی آینده موفق باشی فرمول را روی کاغذ نوشت سهمش را برداشته مابقی لوازم و ابزار آلات باقی مانده را برای من گذاشته به دنبال سرنوشت رفت و آن فرمول این است، راندمان کار دست برابر است با سیر کردن شکم ، اگر میخواهی ثروتمند شوی به جای دستهایت از فکرت استفاده کن، ابراهیم بقایی سرپرست خانواده با دست خالی به دنبال پیشرفت و راندمان کار فکر رفت.

تصویری از ابراهیم بقائی و هوشنگ خان ،احتمالآ صحنه این عکس باغ ابراهیم خان در کرج میباشد که در یک میهمانی دوستانه گرفته شده.