کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش هفتادم

میزهای مستطیل شکل چیده شده با دیس های میوه و شیرینی که جلوی یک ردیف صندلی های ارج پشت به دیوار قرار داشت دورتادور اطاق ها را پوشانده میهمانان با چای و شربت و میوه و شیرینی پذیرائی می شدند و بازار سخن گرم و در میان اتاقی در نزدیکی روبروی هوشنگ خان شخصی میانسال داد سخن می‌داد و بازار گرمی می‌کرد و از نیکوئی ازدواج و تعدد زوجات که سنت پیامبر است و اینکه وی خود را قهرمان ازدواج های عقدی و صیغه های متعدد موقت و تجدید فراش جهت تحت فرمان در آوردن همسرانش می نامید و راه و روش خویش را تبلیغ می‌کرد و تحسین حاضرین را بدنبال داشت که اکثراً لبخند به لب داشته حتماً در دل خود به حال وی غبطه خورده وبه کاردانی و ذکاوت چنین مردی آفرین می‌گفتند، متاسفانه همانطور که قبلاً هم در نوشته هایم ذکر کردم جامعه مردسالار ما در تمام طول قرن ها زن را یک وسیله تفریح و هوسرانی و کارخانه تولید فرزند فرض می‌کرد و چنین افکاری ارکان تفکر منتقل شده سینه به سینه از نسلی به نسل دیگر بود که در دوران جوانی ما با حرکت هائی در حال تغییر بوده ارزشی به مقام زن میدادمی‌ که جایگاهش را در اجتماع بیابد تا جایی که زن ایرانی تازه از چادر و چاقچور در آمده قبل از سوئد حق رآی بدست آورده اجازه قضاوت گرفته بود و همین بالاترین و سرسختانه ترین مخالفت مذهبیون را همراه داشت که زن را فقط برای انحصار خود و در پشت دیوارهای منزل می‌خواست تا برایش بچه آورده کثافتش را بشوید و برایش آشپزی کند. حاج آقای سخن گوی مجلس آهسته آهسته آنچنان مجلس را گرم میدید که تمام توجهات اطاق های بغلی نیز به وی جلب شده و حاضرین به گفته هایش گوش می‌دادند که هوشنگ خان مطابق معمول وارد گفت وگو شده چنین شروع کرد : با عرض احترام اجازه میخواهم داستانی را که هم اکنون بخاطر آوردم برای حضار بازگو کنم، همه مجلس سراپا گوش منتظر نشستند و وی چنین آغاز کرد.ناصرالدین شاه قاجار که در ضمن مملکت داری ،طبع شعری داشت درباری پر از مفت خوران لفت ولیس کن بُه‌بُه چهچه گو داشت که جز ضرر چیزی برای مملکت بزرگی که در چهار راه ترقی بین شرق و غربِِ در حال پیشرفتِ به سوی آینده صنعتی شدن سریع در حرکت بودند آرام غنوده بود و با گسترش حرمسرا و برگزاری مجالس عیش و نوش و دعا و ثنا و مراسم مذهبی دهه عاشورا و تعزیه، تکیه های دولتی . رمضان و شوال و ذیقعده به خواب خرگوشی رفته پیشرفت و تمدن را در مسافرت به فرنگ و از آنهمه پیشرفت و مدرنیته فقط فن عکاسی را که مورد علاقه اش بود انتخاب کرده امور را به خدام و ملایان و دعانویسی آنها واگذار کرده بود و در بارگاه خود هر شب به باده گساری با دلبران زیبا رو می‌پرداخت و کارهای مملکتی را به روزهای بعد واگذار می‌کرد و روزهای بعد هم مراسم شکار و زیارت شاه عبدالعظیم و قم و مشهد و عتبات عالیات، کربلا و نجف زمانی به رسیدن امور مملکت به وی نمی‌داد و دستمال به دستان کاسه لیس اطرافش در راه خود شیرینی و بدست آوردن تحفه و هدیه ای ، ریاست بلدیه یا وزارتی با یکدیگر به رقابت پرداخته پشت سر هم نزد شاه بدگوئی می‌کردند ، و قبله عالم نیز خرسند از اینهمه تعریف و تمجید خود را سلطان صاحبقران شاه شاهان و صاحب قدرت حاکم بر جهان می اندیشید و با اتکاء به نیروی الهی پشتیبانی اسلام که از آسمان برایش نازل و در حفظ حکومتش همچون سدی در برابر کفار و سایر حکومت‌های بیگانه ایستاده بود به رتق و فتق اندرونی و درونی در حال زاد و ولد اسیر دست یک مشت خاله خانباجی به دهان والده محترم چشم دوخته دخالت های ایشان و تیم خرابکارشان در امور مملکت داری را ندیده می‌گرفتند و به تذکرات دلسوزان میهن بی توجه تا جائی که وزیر لایقی چون امیر کبیر را به توصیه مهد علیا در حمام فین کاشان رگ می‌زنند و رگ اساسی وطن را بریده خون ملت را با بی تدبیری روان می‌سازد.باز می گردیم به یکی از شب‌های باده گذاری شاه قاجار و طبع شعرش که گاهی بر اثر خمر باده گل می‌کرد و بیتی می‌گفت و معمولاً در چنین مجالسی بعضی درباریان, شاعر باشی، منجم باشی، ،مشاطه گران نوازنده و خواننده، گوش به زنگ خود شیرینی و دریافت انعام و خلعتی در کناری نشسته آفرین و احسنت گویان بزم را گرم تر می‌کردند ، با روان شدن شراب در رگ های شاه طبع شعرش گل کرد و چنین سرود ،

خُم زمانه تهی شد ز می پرستی ما

کجا کفاف دهد این باده ها به مستی ما.

ودر قافیه شعر مانده از گفتن بقیه آن عاجز ماند 'معمولآ در چنین مواقعی شاعرباشی بلافاصله با سرودن مصرع بعد شعر مشتلق و شاباش شاهانه دریافت می کرد ، دست بر غضا آنشب شاعرباشی غیبت داشت و شاه منتظر مصرع دوم بیت ناتمام شعرش بدنبال شاعر باشی فرستاد که در دربار نبود و این خود گناهی نابخشودنی به حساب می آمد.

مشهد دوران خدمت وظیفه خانه خیابان میلان یک خورشید سال پنجاه و یک.