کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش شصت و نهم

در چنین شرایطی من تشنه دانستن و شناخت هر پدیده جدید علمی، هنری، صنعتی، اجتماعی و غیره ‌که روز به روز از گوشه ای سر بر می آورد با ولع بسیار نظاره گر بوده و خود را با آنها وفق میدادم، از دروس مدرسه آنهایی را دوست داشتم که بیشتر رنگ تنوعش مرا به تفکر و حرکت وامی‌داشت و بخش‌های هنری، صنعتی و فنی این دروس را پسندیده با عشق و علاقه سر کلاس هایش حاضر می شدم .دائی کوچکم مرحوم ماشالله (جلال) جاوید تجریشی ته تغاری خانواده در خیابان شهباز جنوبی یک دهنه مغازه خرازی خریده بود و علاوه بر فروش لوازم مختلف از لوازم التحریر گرفته تا لوازم کوچک برقی ، لوازم آرایش، رادیو ترانزیستوری، گرام برقی، پنکه و ده ها وسیله دیگر و صفحه های موسیقی چهل و پنج دور که آنوقت ها بسیار مدرن بود و هنوز خبری از ضبط صوت و کاست و کارتریج نبود با نصب بلند گوئی در بیرون مغازه امکان پخش موزیک در حاشیه پیاده رو را داشت که این گوشه خیابان شهباز جنوبی ایستگاه تیر دو قلوی تقریباً نوساز با قشر کم در آمد ساکن منطقه حال و هوای مخصوص خود را داشت و نوای موسیقی مشتری های زیادی را به خود جلب می‌کرد و هیجان بخصوصی انجا برقرار بود. گرچه خانواده های پر در آمدکه دستشان به دهنشان می‌رسید و از زندگی نسبتاً مرفهی بر خوردار بودند نیز تعدادشان کم نبود و به هر حال ریز و درشت در جوار هم زندگی می‌کردند. من گاهی به آنجا سر میزدم و وقت های بیکاری به کمکش میرفتم و از رونق تجارتش که به همراه تنوع و رفت و آمد مراجعین پسران و دختران جوان بود خوشحال و گاهاً چون دست تنها بود و کارگر نداشت برای خرید صفحه های موسیقی به لاله زار جنوبی محل فروش لوازم برقی و صوتی رفته و سفارشاتش را تهیه کرده با اتوبوس از توپخانه به تیر دوقلو می‌بردم، البته من بیشتر قسمت فروشندگی و تماس با مشتری ها که روابط اجتماعی و کنتاکت مستقیم را در پی داشت دوست داشتم و بارها نیز در مواقعی که وی کارهای اداری یا خصوصی داشت به اداره مغازه پرداختم که خود تجربه جالبی بود، من از دوران دبستان تقریباً هر روز بین راه مدرسه و منزل سری به تعمیرگاه پدرم میزدم اما در تعمیرگاه مسئولیتی به من نمی‌دادند و فقط برایم اتومبیل‌ها و ماشین بازی جذابیت داشت بگذریم که تماشای کار فنی پایه گذار تجربیات آینده زندگیم شد که بعدها وسیله امرار معاش زندگی خود و خانواده ام گردید و هنوز نیز ادامه دارد و علاقه ام به کار آنچنان است که علاوه بر کار روزانه که در تعمیرگاه بدان مشغولم بیشتر وقت استراحت در منزل نیز به فکر برنامه ریزی کار روز بعد می‌باشم و هرگز کارم برایم خسته کننده نبوده و این ارثیه گرانبهایی است که هوشنگ خان برایم گذاشته و هرگز تمام شدنی نیست. مغازه دائی را که جمع و جور بود در آن موقعیت سنی بیشتر می‌پسندیدم و تجربه اش به دلیل موزیکال بودن فضای آنجا که رنگ تجدد داشت به دلم می‌نشست و مرا به خود جذب می‌کرد و شناسائی موزیک مدرن غربی که با ورود بیتل ها و دیگران دنیای تین ایجری را دگرگون کرد و عصر جدیدی در صنعت موزیک ابداع نمود پایه گذار هزاران سبک جدید در دنیای نوا و آهنگ شد،و دریچه ای نو به روی جوانان گشود.دائی جون ما در همین مغازه بود که تصمیم به ازدواج گرفت و با شناسایی خانواده ای که احتمالاً طبق سنت و رسوم جاریه زمان خود توسط آشنایانی توصیه و معرفی شده بود مراسم خواستگاری بله بران اجراشده قرار عقد گذاشته شد .مراسم عقد کنان طبق سنت در منزل خانواده عروس انجام گرفت که معمولاً میهمانان خانواده داماد در روز مقرر به آنجا دعوت پذیرائی و مراسم عقد توسط عاقد که روحانی می باشد انجام پذیرفت، منزل خانواده عروس در دو طبقه بالا جهت پذیرائی آقایان و طبقه پائین محل پذیرائی خانم ها و اتاق عقد با سفره مخصوص تزئین شده با خنچه عقد و گل و آینه و شمعدان و قرآن و اسپند و ظرف عسل و ده ها مواد مکمل لازمه سفره عقد چیده شده که البته ما چون تقریباً از سن کودکی به نوجوانی رسیده بودیم اجازه ورود به قسمت زنانه را نداشتیم زیرا فامیل مادری من بیشتر مذهبی و سنت گرا بودند و ما یاد گرفته بودیم در میهمانی های اقوام مادری همراه آقایان پذیرائی شویم و به جایگاه بانوان راهمان نمی‌دادند و به مجرد ورودمان جیغ می‌کشیدند انگاری که دستشان لای درمانده و ما ناچاراً متوجه گناه کبیره خود می‌شدیم و با عرض معذرت آنانشان که بی حیاتر بودند بیشتر تعصب نشان می‌دادند.به یاد دارم در دوران کودکی که اجازه ورود به چنین مراسمی را داشتیم بانوانی را می‌دیدیم که همانند معروفترین و شاید بی‌حیا تر از رقاصه های کافه های لاله زار می رقصیدند،بگذریم مجلس مردانه بالا در سه چهار اتاق تودرتو تو با میز و صندلی ها پرشده و مملو از میهمانان بود ودر هرکدام از اتاقها یکی دونفر موضوعی را مطرح وداد سخن می‌دادند و در اطاق میانی هوشنگ خان روی صندلی نشسته بود.

هوشنگ خان با تصویری سرشار از زندگی در کنار عروس خود ، فرانکفورت سال ۱۹۹۵