کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش شصت و هشتم

داستان‌ها و خاطرات من از پدرم پایان و انتها ندارد اما نمی‌توان همه را نوشت و هر حرکت من نا خود آگاه رنگی از افکار و افعال وی است که شاید من مآمور انجام وظیفه تداوم وی باشم ، گرچه فرازو نشیب های زندگی هرکس به شکلی متفاوت از دیگری رغم می خورد اما دنباله رَویِ ناخود آگاه، خسیسه ایست که در تشابهات سرنوشت ها بی تآثیر نبوده
انسانها بدون آن که بدانند الگوهای زندگی اینده خود را از دوران کودکی در ذهن با اثر پذیریِ وقایع جاریه زندگی‌شان و همجواری با شخصیت‌ها، طراحی کرده و بدون آنکه بدان توجه داشته باشند پیش می‌روند.

من هرگز در زندگی، مُقلد کور کورانه ای نبوده و همیشه امتیازات مثبت شخصیتی الگوهای انتخابی خودرا مَدِ نظر داشته براه خود رفته ام و معتقدم سرنوشت، نه که از پیش نوشته شده بلکه حاصل نتیجه اعمال انسان است که بعد از واقع شدن قضاوت می‌گردد گرچه برنامه ریزی برای بعد ها اثر گذار است اما هیچ کسی نمی‌داند در آینده پیش رو چه اتفاقی خواهد افتاد و تنها هوشیاری و بیداری خود شخص است که در مسیر وقایع سرنوشت را بسویی هدایت کند که در جمع و جور کردنش توانایی داشته باشد. من ایمان دارم در زندگی همه انسانها هوشنگ خانی بوده و هست که با اتکاء به ان زندگی رنگ دیگری می‌پذیرد و طی مسیر با اطمینان خاطر همراه . و چه خوب می‌شود هر کسی هوشنگ خان زندگی خود را با تمام امتیازات مثبت شخصیتی بشناسد عکسش را در قابی به دیوار زندگی‌آویخته هر روز صبح نگاهی بدان بیاندازد تا با اتکاء به پشتوانه تجربیات وی با اراده محکم تر و چشم باز به جنگ زندگی برود.اجازه میخواهم یکی دیگر از خاطرات را که از زبان وی شنیدم باز گو کنم ، هجده نوزده ساله بودم و هنوز محصل ، وابسته به خانواده و با پول توجیبی دریافتی از مادرم که وزیر اقتصاد خانواده بود امورات را میگذراندم وتازه با آن مقدار ناچیز خود را در تمام محافل و مجامع زندگی مدرن جوانان آن زمان مملکت جا می‌کردم و از قافله مدرنیست در حال پیشرفت اجتماع خود عقب نمی‌ماندم.با انکه در خیابان شهباز در قسمت جنوب شرقی تهران زندگی می‌کردیم اما به هر شکل به شمال شهر تهران نظری داشته زندگی اقشار شمال شهری را بخصوص نسل‌های جوان ان را زیر نظر داشتم ، زمان نوجوانی ما شروع عصر پرش به اینده ای بود که دستخوش تغییرات بسیار زیاد سنت به تجدد شده در تمام شئونات زندگی اجتماعی قابل لمس بود ، تلویزیون ، سینما، تآتر، کانون پرورش فکری، کاخهای جوانان، اردوهای گروهی تابستانی شمال ، مدارس و دانشگاه ها ،گالری ها و نمایشگاه های هنری و صنعتی، دیسکوتک و دانسینگ های نوظهورِ پخش در بخش‌های شمالی شهر، موسیقی و آهنگهای مدرن و کوچه بازاری ، برنامه های هنر برای مردم
در گوشه و کنار شهرِ شبهای جمعه که از رادیو و تلویزون پخش می‌شد تریا ها و رستوران‌های مدرن سر بر آورده گوشه و کنار شهر مانند چاتانوگا، برج، سورنتو، ریوییرا ، خانسالار وخلاصه صدها بنیاد نوظهور مانند قارچ سبز شده گوشه و کنار شهر با تلفیق سنت و تجدد تا حدی عجولانه همه را به سوی مجامع مترقی زمان خود پیش می‌برد که اثر آن در زندگی جزع جزع بخش‌های پایین دست شهر ما نیز قابل لمس بود تا جائی که در جنوبی ترین بخش آن متلکِ کارگری در خیابان به خانم مینی‌ژوپ بوش (هِی سامانتا )بود وحتی کم‌سواد ترین جزع آن اجتماع سعی در تغییرات درونی زندگی روزمره خود داشت که رنگهای تیره افکار واپسگرایانه را به قوس و قزح تند خوشرنگ آینده روشن تبدیل می‌کرد.

و من در چنین دورانی از دل یک خانواده سنت گرا پا به اجتماعی گذاشتم که از یک سو بندهای وابستگی مذهبی و از سوی دیگر سنت نهادینه شده در بند بند قوانین زندگی جنوب شهری زمانه انسان را به تحجر و در جا زدن وامی داشت و عدم آشنائی با دنیای آزاد ترمزی بود که این دنیا را لولو خور خوره می‌نمایاند، اولآ قدیمی‌ها هرچه را که نمی شناختند بد دانسته و آینده را با تجربیات گذشته می‌سنجیدند و هر چیز نویی برایشان معمایی بود که در مقابلش عَلَم مخالفت برداشته آنرا مردود می‌دانستند و شکستن دیوار پیله تنیده شده قرنها بدور نظام خانواده کاری بس دشوار بود که هم نسلی های من با پشت کار و مشقت فراوان آنرا به کناری زده پا به جهانی دیگر گذاشتند که متآسفانه مدت زمانش چندان طولانی نبود و تمام آنها که با آن سر بر مخالفت برداشته آن زیبائی ها را با هزاران وعده و وعید دروغ رستگاری در پناه آزادی مذهبی و کمون های کارگری به آنجا کشاندند که بعد ها خود با چپاول ثروت‌های مملکت فرزندانشان را برای آزاد زیستن از وطن خارج کردند تا با امنیت در دامان غربی های کافر به آرامش برسند .

عکسی از تابستان زیبای سال هزارو سیصد و پنجاه و یک ، عهدی که زندگی می جوشید ، همه چیز سر جای خودش بود و تمام کون و مکان بر آن بودند تا ما از لذائذ زندگی بهره مند شده مغرور از جوانی طرح جاودانگی بریزیم ، ان زمانها همه بودند و ما با پشتوانه اتکاء به آنهابا احساس امنیت سرمست از باده زندگی در حال از دست دادن لحظه هائی بودیم که اکنون دلمان برایشان تنگ می شود، زمانی که روزگار افتخار میداد آنراسخاوتمندانه خرج کنیم ، حالا دیگر کفگیر به ته دیگ رسیده و ما آنچه در چنته داشتیم به امید جفت شش به نرد زمانه ریخته و نگران خوش نشستن آن به انتظار ، آیا آن قدر زمان داریم تا باز ایستادن طاسها را از حرکت ببینیم.