کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش شصت و ششم

از آنجا که منبع خرج بدون دخل عاقبت به انتها می‌رسد حتی اگر گنج قارون باشد بالآخره پول و سکه های نقدینگی یکی از سارقان خزانه در شهری دور به انتها می‌رسد و برای امرار معاش یکی از اشرفی های طلای مسروقه را به بازار نزد طلا فروشی جهت فروش می‌برد که طلا فروش مربوطه با اطلاعاتی که در مورد اموال مسروقه داشته آن را شناسائی و به مآمورین حکومتی خبر می‌دهد و با دستگیری وی بقیه طلا و جواهرات سهم وی در مخفیگاه خانه اش کشف و تحقیقات و بازجویی از وی آغاز می‌شود و چون مُقُر نمی آید وی را با غل و زنجیر تحت الحفض به مرکز فرستاده رسیدگی به وی را به مآمورین زُبده و کارشناسان خِبره واگذار می‌کنند .

تحقیقات آغاز می‌شود و کتک و تهدید و شلاق و داغ و درفش و شمع آجین و طناب و سیخ داغ و غیره اثری نداشته هر چه شکنجه بیشتر تحمل خاطی با آرامش در عین ناتوانی جسمی زیاد تر میگردد تا جائی که همه مآمورین ناتوان از به حرف در آوردن مجرم ،حیرانِ تحمل اینهمه مرارت و سرسختی دنبال چاره می‌گردند و تمام ترفند های موجود را با انواع و اقسام راه های به حرف آوردن مجرمین که تا آن روز می‌شناختند بکار گرفته اما باز اثر نمی‌کند، خبر به وزیر اعظم می‌برند که هر روز از طرف شاه تحت فشار منتظر نتیجه و یافتن بقیه جواهرات سلطنتی بود که این شخص هر عملی که بر سرش می آوریم فقط زیر لب یک جمله می‌گوید که (این هم توش بود) و ناتوانی خود را از اِقرار گرفتن از دزدی که دیگر چیزی از جثه اش باقی نمانده بود و عنقریب در اثر شکنجه های فراوان زندگیش بپایان می‌رسید اعلام می‌کنند و از وزیر اعظم چاره می‌جویند.

وزیر دستور می‌دهد وی را مدتی بدون شکنجه نگهدارید تا کمی حالش جا بیاید و روزی به ملاقاتش می‌رود و وی را تهدید به همه شکنجه ها می‌کند و هر شکنجه ای را که نام می‌برد یک جمله زیر لب کوتاه از وی می‌شنود که به خودش می‌گفته این هم توش بود و ناگهان وزیر فکری به نظرش رسیده اعلام می‌کند وی را دَم بگذارید و این نوع شکنجه نامتعارفِ مبتکرانه ناشناس جوابی خلاف جواب های گذشته در پی داشت که مجرم به خود می‌گوید این توش نبود.

و اولین روزنه رسوخ در اراده سرسخت مقاوم دزد پدید می‌آید اما باز هم خود را حفظ کرده دم بر نمی‌آورد، عاقبت در دادگاهی وی را به جرم سرقت خزانه شاهی محکوم به دم گذاشتن در میدان پاقاپُق که همان میدان اعدام بین چهار راه مولوی و میدان گمرک تهران میباشد برای چند ماه بعد محکوم می‌کنند.جارچیان در تمام شهرها و دهات و روستاهای مملکت جار زده خبر را به اقصی نقاط دور و نزدیک برده و هر چند روز یک بار آن را تکرار می‌کنند و سیاست وزیر اعظم آن بوده که شرکای مجرم آگاه شده و شاید خود را به اشتباهی لو دهند و از طرف دیگر امیدوار بوده با جمله زیرلب محکوم که این توش نبود و وزیر می‌دانست منظورش چیست اراده اش را در هم شکسته اعتراف کند . دَمِ کوره آهنگری آن زمان که مادر صنعت زمانه خود به حساب می‌آمد وسیله یا ابزاری جهت ایجاد باد جهت وزش به داخل بوته کوره آهنگری بود تا ذغال سنگ سوزان را مشتعل تر کرده حرارتش آهن داخل کوره را گداخته جهت شکل دادن با چکش روی سندان آماده سازد، و این دم ها بستگی به بزرگ و کوچکی کوره ها طراحی می‌شد و تشکیل می یافت که از دو قطعه تخته بزرگ که مابینشان با چرمی بصورت آکاردئون به هم متصل بود و با باز کردن این دو تخته که یک سرشان با لولائی بهم وصل بود هوا از سوراخی کوچک وارد و هنگامی که دو سر تخته را با فشار به هم نزدیک می‌کردند هوای داخلش از لوله ای بصورت باد خارج و در انتها به کوره می‌رسید که باعث گداخته شدن ذغال سنگ ها می‌شد و امروزه بجای دم از موتور های الکتریکی و پمپ های باد در صنعت استفاده می‌شود، برای دم گذاشتن، در میدان پاقاپُق که من یادم هست در میانه میدان محل مسقفی بود که زمین زیر آن سقف بالاتر از سطح زمین حدود یک متر قرار داشت و با پله هائی که یادم نیست احتمالاً در چهار جهت خیابان‌های منتهی به میدان ساخته شده بود می‌شد از طریق آنها به بالای صحنه که آن‌وقت‌ها محل اعدام مجرمین بود و بیشتر اعدامی ها در وسط صحنه نشسته با پیشبندی به دور گردن طوری که روی سینه قرار می‌گرفت و میر غضب با دو انگشت در سوراخهای دماغ اعدامی سرش را به بالا کشیده با خنجر یا شمشیر سر از بدنش جدا می‌کرد و ملت از روزهای قبل جلوی جایگاه جمع شده برای تماشای اعدام سر و دست می‌شکستند و یکی از تفریحات روز مره مردم کوچه و بازار آن موقع ها بود ،خشونت همیشه در تمام اعصار مختلف مجاز و امری عادی به حساب می آمد.

عکس بالا تصویریست از هوشنگ خان همراه دو نوه پسری سروش و ستوده فرزندان سلیم اخرین فرزند خانواده و متن پشت نویسی عکس بدین مضمون است .

در تاریخ ۷۶/۱۲/۲۲ این عکس برویت من رسیده با نگاه حسرت بار نگریستم و لذت بردم ، امیدوارم در هر زمان که این دو عزیز من به این عکس نگاه میکنند اقلآ مقداری از علاقه بی شائبه را که به ایشان داشتم در باره من احساس کنند ، فقط بدانند که دوستشان دارم ، بابا بزرگ.

و در حاشیه سمت راست همین دست نوشته یک بیت شعر از خودش گفته.

بر سر کوی وصل تو مرغ صفت پریدیمی

اه چه زود سوخت آن اتشِ هجر بالِ من

ودر حاشیه بالای عکس نوشته .

بعکس من بتو ای عکس من هر آنچه به من ز زندگی گذرد با تو آن نخواهد ماند

بیادگار تو ای یادگار بد بد بختی بمان که غیر از تو از من نخواهد ماند.

دو خط شعر آخر از شاعریست که اسمش را فراموش کرده ام و منظور شاعر از کلمه بعکس من در شروع شعر برعکس من یا بر خلاف من است و از کنایه زیرکانه ای استفاده کرده که هنر و صنعت شعر فارسی می باشد، پدرم همیشه این شعر را برای چنین روزی مرتب میخواند و میدانست امشب چه حالی دارم و چه بلوائی در درونم برپاست و شوریده گی چنین شبی را از همان دوران برایم مهیا ساخته میدانست فقدانش چه آتشی در وجودم میاندازد افسوس که کلامم در گفتار و وصفش ناتوان و آنچه در دلم میگذرد بس توان فرساست.

در ضمن تاریخ عکس برداری ۷۵/۶/۶ میباشد که توسط وی در گوشه بالای سمت راست درج گردیده.

یاد باد ان روزگاران یاد باد،هشت سالم بود و هفتمین روز در گذشت مرحوم حاج حسین جاوید تجریشی پدر بزرگ مادریم بعد از ظهری احتمالآ اواخر بهار سال سی و پنج سر همین مزار که هنوز بوی تازگی تربتش محسوس و حکایت از آرامش جاودانه اولین عنصر و اولین عصاره محبت خانواده که تمام عشقش را بجا گذاشت و به دیار باقی شتافت همراه همه فامیل و آشنایان به باغ طوطی آمده بودم،خاک مزار را قالیچه قرمزی همراه مسحف، طاق شال و دسته های گل و ظروف حلوا،خرما و میوه پوشانده بود،اما صدای تلاوت قرآن از بلند گوی سالن مقابل که محل پذیرائی میهمانان مراسم شب هفتم بود بگوش می‌رسید ،(در این تصویر سالن ذکرشده آن زمان با تابلو سبزسفارش گوسفند قربانی مشخص میباشد)، من کنجکاو از روی قبرها میدویدم و از بلندی و پستیهای آن با احتياط اولين تجربه های شناخت گورستان را پشت سر گذاشته و به عاقبتی می‌اندیشیدم که تازه بدان واقف شده و فهمیده بودم که کسی را از آن گریزی نیست و محبوبیت و عزت،بزرگی و ذلت و عشق و نفرت هرگز جلودارش نخواهد بود و از همان زمان این اصل را شناخته و با همان فکر کودکانه ام آنرا منطقانه پذیرفتم،و آن هنگام که خانجان با چادر سیاهش روی این خاک خوابید و آخرین وداعش را زجه زد هر گز فراموش نکرده و همراه وی تمام مصیبتش را بدوش کشیدم، بدون آنکه دیگران تحمل وزن سنگین این غم بزرگ را روی جثه کوچکم شاهد باشند و از آنجا بود که عظمت آن تنهائی انتها را دریافته و فهمیدم آنرا گریزی نیست و آنچنان زیستم که جای افسوسی نباشد وبا چشم باز و با لذت آخرین قطرات این جام را مینوشم،روزی که دیگر نیستم مرا در شادمانیهایتان بجوئید که آنجا حاظر خواهم بود و مطمئن باشید روح تمام عزیزان رفته محتاج شادمانی و انرژی مثبت ما هستند،یاد همگیشان شاد و ارامششان ابدی. کریم سرپولکی 11.07.2021

تصویری دیگر از هوشنگ خان حدود شصت و چهار سال پیش در ده زایگان ( زاگون) جمعه روزی در ییلاق تابستانی رودخانه جلوی باغ همراه ضمیمه خانم،نیمه خانم و اصغر اقا برادر محسن فروهش از مکانیسین ها و تعمیرگاه داران خیابان خاوران.عکاس این عکس من بودم که با همان دوربین کداک جعبه ای با فیلم صد و بیست که قرقره هایش معمولآ هشت تائی بود و با انداختن هر عکسی با چرخاندن فیلم داخل آن با دستگیره کنارش فیلم عکس انداخته شده را از جلوی جایگاه مقابل دیافراگم دوربین کنار برده و فیلم خام نور ندیده را برای انداختن عکس جدید مقابل دیافراگم می کشیدیم و این جابجائی را از سوراخ نصب شده روی دوربین هنگام حرکت فیلم که زیر کاغذ محافظت از نور پنهان بود و رویش علامت گذاری شده و شماره داشت متوجه می شدیم و من همیشه میدانستم با با باز کردن هر بار دیافراگم دوربین صحنه ای را جاودانه میکنم که ارتباطش برای همیشه با من بر قرار خواهد بود و با دیدن هربارشان به صحنه باز میگردم.

Foto von Karim Sarpoolaki