کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش شصت و پنجم

در آن میهمانی فراموش نشدنی تعداد خانواده با تمام ظرفیت کامل بود ، خانواده عمورحیم با همسرش مهر اعظم خانم، زهره ، فریدون، ثریا، سودابه ، علی ، فرزانه، فرهاد،خانواده عمو جعفر ، فرنگ خانم ، ناصر پسر فرنگ خانم که برای عمو جعفر پسر خوانده بود،خانواده عمه فخرزمان و امیر پسر خوانده اش که فرزند هوویش فرزانه خانم بود و همسر عمه که البته یادم نیست آن شب در آن میهمانی حضور داشت یا نه (مرحوم حاج حسن بنی هاشمی) ،خانواده هوشنگ خان و منیر اعظم خانم پدر و مادر من ، خودم ،(کریم) ، عظیم، صمیمه، نعیمه، اقلیمه، سلیم.خانواده عمو ایرج و نیره اعظم ‌، علی، نوابه، نابغه، حسین، و نادره. خانواده عمو تیمور و ژاله خانم، ناصر، نسرین، نادر و سنبل. خانواده عمه ماه جبین و محسن آقا کرباسچیان، گیتی، قاسم، آذر، محمود، آزاده البته از آنجا که زمان زیادی از آن شب می‌گذرد بخاطر ندارم بقیه عمو و عمه زاده هایم که تعدادشان بسیار بیشتر بودند شرکت داشتند زیرا گنجایش خانه برای تمام فامیل کفاف نمی‌داد.در چند خط قبل شعری را نوشتم که آغاز داستانی بود که هوشنگ خان شروع به شرح دادن کرد و تمام خانواده یک پارچه گوش در کنار هم نشسته و داستان آغاز شد.

در زمانهای قدیم در پایتخت مملکت گل و بلبل ( تهران) که هنوز در و دروازه ای داشت چند جوان بیکار سرخورده اجتماع که آرزوهای بزرگی داشتند و تلاششان برای کسب مال و زندگی مرفه به جائی نرسیده بود دور هم جمع شده تصمیم به ایجاد شغلی پر درآمد می‌گیرند، هرکس شغلی را پیشنهاد می‌کند که برای هرکدام ان کارها وجود سرمایه ، ابزار، جا و تجربه در آن رشته واجب بوده و با نداشتن هیچ امکانی تصمیم به دزدی و سرقت گرفته تا یک شبه ره صدساله را طی کرده به خوشبختی برسند و پر درآمد ترین منبع ثروت برای سرقت همانا خزانه شاهی که همیشه پر از جواهرات و پول و سکه های طلا و نقره زمان خود بوده ، و با بدست آوردنشان رفاه آینده خود و خانواده شان تآمین می‌شد.

خانه ای در نزدیکی خزانه شاهی اجاره کرده مقداری طناب و بیل و کلنگ و تعدادی دّلو (Dalv) سطل های لاستیکی حمل خاک و آب که در قدیم مورد استفاده قرار می‌گرفت و چراغ موشی که پیه سوز هم نامیده می‌شد تهیه کرده تصمیم می‌گیرند از خانه اجاره ای خود زیرنقب ( تونل زیر زمینی در فرهنگ فارسی قدیم زیر نقب نامیده میشد) زده از زیر خزانه وارد شده و کار خود را انجام دهند و برای جلب توجه نکردن مردم و همسایه ها روزها از خانه بیرون زده شب ها هنگام بازگشت به کار نقب زنی می‌پرداختند و این تلاش در سکوت آن قدر ادامه می یابد تا پس از مرارت ها و مشکلاتِ سرِ راه و سختی زمین و بر خورد به چاه و قنات و سنگ و شن بالآخره از زیر روزنه ای به خزانه باز می‌کنند بداخل رفته در دل شبی به دور از چشم نگهبانان تمام ثروت خزانه را بیرون آورده در کیسه‌ های بزرگ به خانه اجاره ای منتقل می‌کنند و قبل از سپیده صبح پیش از نماز ثروت حاصله را بین خود تقسیم کرده تصمیم به جدا شدن از یکدیگر میگیرند تا هرکدام به راه خود و شهر دوری رفته تا از چشم مآمورین حکومت دور باشند ، و در آخرین لحظه شرطی بین خود می‌گذارند و تعهد می‌کنند که هرگاه روزی یکی از آنها گیر افتاد نام دیگران را افشا نکرده در مقابل تمام شکنجه های مرسوم آن زمان، مثل غل و زنجیر،شلاق، داغ و درفش، آویزان کردن از پا ، بستن سنگ به بیضه ، بریدن گوش، در آوردن و کورکردن چشم، بریدن انگشت، شمع آجین کردن که بدن را سوراخ کرده شمع روشن را داخل آن قرار می‌دادند تا قطرات آب شده بدن را بسوزاند ، بریدن زبان و بالآخره تمام شکنجه های موجود دوره خود همه را نام می‌برند که هر گاه کسی گیر افتاد و آن شکنجه ها بر وی اعمال شد قبلاً در موردش تعهد داده باشد و دیگران را لو ندهد. با سوگند وفاداری و تعهد به عهد تمام اموال به سرقت رفته را از پول و سکه و جواهرات و غیره بین خود قسمت کرده هرکدام بدنبال سرنوشت خویش به شهری می‌گریزند. صبحگاهان مآمورین و نگهبانان خزانه در گشت صبحگاهی و تحویل پست متوجه سرقت بزرگ و تخلیه خزانه می‌شوند .خبر به شاه می‌رسد و مامورین بسیج شده تمام سوراخ سنبه های شهر را جستجو می‌کنند و هیچ اثری از سارقین گمنام نمی‌یابند زیرا طراح اصلی این گروه هنگام کشیدن نقشه همه امکانات را در نظر گرفته درِ هرگونه سوءظنی را بسته و هیچگونه رد پایی بجا نگذاشته بود. سالیان دراز می‌گذرد وماجرا فراموش می‌گردد اما پرونده در آگاهی آن وقتها هنوز باز می‌ماند و دوستان هرکدام در شهری به خرج کردن ثروت پرداخته پنهانی زندگی می‌کنند.