کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش شصت و چهارم

با احتياط چای را برداشته جرعه ای نوشیده استکان را روی میز قرار دادم و به نظاره مراسمی نشستم که صدها سال شیرازه نظام خانواده ها را به هم می تنید و تارو پودش را با گره های محکم می‌بافت و فلسفه عشق بعد از ازدواج را توجیح می‌کرد که البته در مورد دختران و پسران چشم و گوش بسته اجتماعات بسته تربیت خانوادگی با غرائز طبیعی جسمی و احساسات پر شور جوانی صدق می‌کرد و شاید هشتاد نود درصد این زندگی ها به ثمر می‌رسید و آنها هم که خوشبخت نبودند با راضی بودن به رضای خدا ادامه می‌دادند و عقده های نارضایتی زندگی خود را سر عروس ها و داماد های آینده خود خالی می‌کردند و ما همیشه در اجتماعات پیرامون خود شاهد اختلافات شدید بین عروس و مادر شوهر یا داماد و مادر زن بودیم که همیشه یک طرف دعوا مادری بود که خود طعم عشق را نچشیده و نجیبانه در کنج خانه وظیفه خانه داری و تربیت فرزندان را به عهده گرفته و در مقابل ستم های مردسالاری هزاران ساله فرهنگ ما دم نزد و هرگاه یکی از آنها سر به مخالفت برداشت به بی عفتی متهم شده توسط یکی از همان مردان تعذیه گردان اجتماع بنام قاضی قضاوت شد.

من حاصل تربیت یکی از همین خانواده های سنتی مرد سالار تهرانی بودم که همیشه فرهنگ قوت مرد به ضعف ضعیفه می چربید و حتی خود نسوان نسل‌های گذشته به آن اذعان داشته میدان را برای تُرک تازی آقایان خالی می‌کردند و در میان تمام خانواده ام تنها فرد سنت شکنی بودم که شخصاً در مورد همسر آینده ام تصمیم گرفته و بر خلاف تمام قوانین حاکم انتخابی کردم که هرگز برای زندگی آینده ام کسی را جواب گو نکرده عدم موفقیت های احتمالی زندگی پیش رویم را به گردن باعث و بانی آن نیاندازم .و با در نظر گرفتن موقعیت اجتماعی خانوادگی پدری یکه تاز در صحنه زندگی که از نظر اجتماعی سر آمد مرام مردی و مردانگی ، پیش کسوتی و سردمدار منش پهلوانی و بالآخره مالک تمام خصائل قوت و زور که بالطبع دیکتاتوری ناخودآگاه از پی آمدهای آن بود و هیچ تصمیم مخالفی را نمی‌پذیرفت و جز منطق خود بقیه را مردود می‌دانست، کاری بس دشوار پیش رو داشتم و شاید تن دادن به قبول مراسم خواستگاری یکی از دلائل من برای آماده سازی بستر تصمیمات آینده ام و مخالفت‌ها و عکس‌العمل خانواده ای بود که سنت شکنی را بر نتابیده ننگ می‌پنداشت و حداقل جزای خاطی به حاشیه راندن وی از جمع فامیل بود.

آن روز در آن مراسم خواستگاری با سّبُک و سنگین کردن فلسفه ازدواج های سنتی بدان می اندیشیدم که چه راحت پسران و دخترانی در چنین جلساتی به یک دیگر دلباخته و با عشق در نگاه اول خود را به روزگار می‌سپارند و با فلسفه هر چه بادا باد قدم به راه طویل زندگی می‌گذارند و یک عمر بد و خوب یکدیگر را تحمل کرده با هم پیر می‌شوند . بگذریم که خیلی از آقایان تعهدات خود را فراموش کرده فیلشان هوس هندوستان می‌کند و اگر بتوانند زیر آبی می‌روند اما تا حد امکان از افشای آن جلوگیری کرده شرط احتياط را از دست نمی‌دهند.

باز میگردم به جلسه خواستگاری و من نشسته روی مبل مقابل درِ چهار لنگه کرم رنگ انتهای سالن که از پشتش صدا و نجواهای درهم و برهمی به آهستگی می آمد و معلوم بود ازدهام اشخاصی پشت آن در جریان است که یکباره در باز شد و تعدادی خانم های جوان به درون ریخته روی زمین افتادند و در وسط همه آنها پسرک خردسال پنج شش ساله ای هاج و واج ایستاده که دستگیره در را کشیده بود و با باز شدن در اطاق دوشیزگان کنجکاو که سعی در نگاه کردن از سوراخ کلید را داشتند روی هم غلتیدند .

اجازه می‌خواهم باز گشتی هم داشته باشم به میهمانی منزل گیتی خانم دختر عمه ام و شرح ماجرای پر آب و تابِ مراسم خواستگاری های من که غرور مرا همراه داشت و احساس رضایت می‌کردم که مرحوم پدرم همه را صدا کرد و گفت بنشینید تا حکایتی برایتان تعریف کنم ، هوشنگ خان همیشه برای موقعیت های مخصوص ضرب المثل ها و داستان‌های سر بزنگاهی داشت که به مناسبت زمانی و مکانی و موضوعات هر اجتماعی جور در می آمد که علتش مطالعه و تجربیات نقل شده سینه به سینه نسل‌های گذشته بود و هرگز چیزی از یادش نمی‌رفت و آنها را به آیندگان می‌سپرد.

دَم را که نهادند و دمیدند تو که دیدی

آنها که ندیدند بگو حاضر دم باش
این شعر را داشته باشید تا ادامه ماجرا.

تصویری نایاب و زیر خاکی از جوانی های هوشنگ خان و جزو معدود عکسهای وی که بدون سبیل میباشد احتمالآ در هجده سالگی حدود هزارو سیصدو بیست ، عکسی با حاشیه سیاه و سفید که با هنر زمانه خود بدست عکاس هنرمند با قلم زنی و فن روتوش به عکس رنگی تبدیل شده است و مهارت هنر و خلاقیت عکاسان آن زمان را که هنوز اثری از عکس رنگی وجود نداشت آنچنان این تصویر را رنگ آمیزی کرده که هنوز بعد از هشتاد نود سال همچنان زندگی در وجودش میدرخشد و اینکه در این لحظه به چه می‌اندیشیده است سوال بی جوابیست که هرگز افشا نخواهد شد، آرامشت جاودان.

من در سن شش سالگی.