کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش شصت و سوم

باز میگردیم به خواستگاری هایی که برپاست سرکار علیه خانم والده برای من برنامه ریزی کرده و دستوراتشان مطاع و غیر قابل سرپیچی بود البته من هم در این راه هیچگونه مخالفتی نشان نمی‌دادم و این مراسم خود تجربه ای بود که علاوه بر راضی نگاه داشتن مادر که برای پسر بزرگش آرزوهای بس بزرگی داشت خرسند باشد و هم من خود را در بوته آزمایشی بسنجم که روابط درونیِ و اجتماعی خانواده های دیگری را که از بیرون به آنها می‌نگریستیم بررسی کرده و سایر نظام هاو چهارچوب های خانوادگی اجتماع پیرامون خود را بشناسم، در ضمن تمام مراسم خواستگاری ها من بیرون از خانواده روابط اجتماعی خود را داشتم و با دوستان خود در میهمانی ها و جشن‌های دوستانه، کلوپ های شبانه، دانسینگ های مدرن روز آن زمان، کنسرت‌های مختلف مختلط و جشن‌های پایان تحصیلی مدارس و دانشگاه ها و جشن تولد و پارتی‌های دوستانه که یکیشان را از دست نداده و با مخالفت و سنگ اندازی خانواده سرسختانه مبارزه کرده به هر شکل پیش میرفتم اما احترام والدین جزء واجب زندگی بود و تخطی از آن ممنوع و تا آنجا که ممکن بود پنهانی برای ناراحت نکردنشان زندگی خود را می‌کردم و در حال کسب تجربه و شناخت اجتماع برای زندگی آینده خود بودم ، برای رفتن به یکی از مراسم خواستگاری که از قبل برنامه ریزی شده بود قرار بود صمیمه خانم خواهر بزرگم که در واقع بعد از من و عظیم خان برادرم سومین فرزند خانواده است از منزلشان خیابان فروردین برداشته به منزلمان در خیابان نیروی هوایی ببرم تا از آنجا همراه مادر و خاله با هم به خیابان بهار منزل خانواده ای با قرار قبلی میرفتیم و چون من آن روز همراه همسرم و دوستش به سینما دیاموند برای دیدن فیلمی با هنرپیشگی چالز برانسون رفته بودیم و دیر شده بود اجباراً برای برداشتن خواهرم یکسره از سینما به منزلش رفته وی را برداشته اول دوستان را به منزلشان رسانده سپس به خانه نزد مادر رفتیم و این اولین برخورد خواهر و همسرم با یکدیگر بود که قراری بر ازدواج و زندگی مشترک نداشتیم ، احتمالا در تمام مراسم خواستگاری آن روز صمیمه خانم دختر خانم کاندیدا را با همسر فعلی من که در مسیر بین منزل تا محل پیاده شدنش با هم همراه بودند مقایسه می‌کرد و به کدام امتیاز می‌داد سوالیست که هرگز از وی نپرسیدم .

زنگ در خانه ای در یکی از کوچه های فرعی خیابان بهار را زدیم و با باز شدن در در معیت مادر ، مرحوم عزیز جون خاله عزیزی که بی اغراق همانند مادر دوستش داشتم و صمیمه خانم به درون راهنمائی شده مارا به سالن بزرگی بردند که میان باغ مصفای بزرگ زیبای خانه با ساختمان قدیمی یک طبقه بزرگی قرار داشت ، سالن با فرش ها و مبلمان گرانقیمت و تابلوها و مجسمه های زیبا تزئین شده بود من به احترام خاله، والده و خواهرم ایستاده اجازه انتخاب محل نشستن را به آنها واگذار کردم و محل نشستن روی مبلی هم به من رسید که مقابلش در انتهای سالن در ورودی چهار لنگه به داخل ساختمان قرار داشت و میزبانان ما از آنجا وارد و خارج میشدند و فاصله محل قرار گرفتن مبل ها که محل پذیرائی بود تا انتهای سالن مسیر طولانی را طی می کردند که تا به میهمانان برسند بین قسمت پذیرائی و مبل ها تا در ورودی چهارلنگه کرم رنگ بدون پنجره مقابل ،میز نهار خوری بزرگ دوازده نفره و صندلی های مربوطه قرار داشت ، البته در ورودی بزرگ دیگری با پنجره های مشبک بطرف حیاط و استخر بزرگ آن قرار داشت که ما را از آنجا به سالن برده بودند،مراسم میهمانی با ورود خانم های خانواده و خوش و بش و احوالپرسی شروع شد و آهسته آهسته سر اصل مطلب که آقا داماد چه کاره اند و دفاع مادر از امتیازاتی که من هرگز به آنها واقف نبودم و از حسن اخلاقم، نجابتم، خانواده دوستی ام، ورزشکاری ام، فعالیت‌های اجتماعی و اقتصادی و خلاصه آنچه در یک فرد موفق نمونه یکدانه زمانه می گنجید بیان شد بگذریم که من بلافاصله تصمیم گرفتم در آینده تمام آرزوهای مادرم را جامه عمل بپوشانم اما شاید دیگر دیر شده بود و اگر وی این همه آرزو را در دوران کودکی صادقانه با من در میان می‌گذاشت حتما تمام آنهارا بدلیل عشقی که به وی داشتم بر آورده می‌کردم اما افسوس که دیگر دیر شده بود و من بدون اطلاع از خواسته هایش وقت خود را تلف کرده زندگی خود را با الگوهای خودم پیش برده بودم.عروس خانم با ورودشان با سینی چای و تعارف به ترتیب احترام مقام از مادر وخاله و خواهر و آخر سر به من که طبق رسم خواستگاری به نگاه عمیق داماد مانند خریدار کالا می‌انجامد طی شد که من نگاهم را از ایشان دزدیدم زیرا با آن که فردی اجتمایی بوده و روابط بین دختر و پسر برایم تقریبا بدون کمپلکس و عقده های تربیتی بود از اینکه سنگینی نگاهم دیگری را بیازارد احساس شرم می‌کردم.

سه عکس بالا ایرج خان را در دوران مختلف زندگی نشان می‌دهد که آنها در آلبوم خانوادگی بیادگار مانده.

سپاس از اظهار نظر مثبتتون که به آدم انرژی میده و خستگی راه رو بی رنگ، آرزومندم برای شمای عزیز و سایر کسانی که آنها را می‌خوانند علیرغم اشتباهات وخطاهای احتمالی،پوذش مرا پذیرفته ان ها را با سایر نوشته های نویسندگان حرفه ای مقایسه نفرمائید چه ما هنوز اول راهیم و آنچه در بالا درج گردیده شرح حالیست که در زندگی برای همه قابل لمس بوده و اکثر اتفاقاتش مشترک و آشنا و همه کم و بیش شباهت های نزدیکی به تمام این ما جرا ها را تجربه کرده اند.

من آنچه را تا کنون نوشته ام با تمام کمی و کاستی‌هایش بین دوستان وآشنایان در فضای مجازی پخش کرده ام چه معتقدم امروزه همه افراد اجتماع با در دست داشتن تلفن دستی که هر لحظه با مراجعه به آن یکی از احتیاجاتشان را رفع می‌کنند و در هر فرصتی و هر جائی با بدست آوردن زمانی کوتاه نگاهی به آن انداخته آهسته آهسته کتاب‌ها از قفسه ها و کتابخانه ها در فضای مجازی بپرواز در امده دیگر خاک نخواهند خورد و براحتی در اختیار خوانندگان قرار می‌گیرند و مطالعه از اختصاص قشر کتاب خوان درآمده همه جا میسر خواهد بود و هر شخصی با هر ظرفیت فکری قادر به دریافت پیام های نویسندگان بدون تشریفات و مراجعه به کانون های کتاب و بوروکراسی حتی در فرصت استراحت بین روز موقع صرف نهار یا وقت استراحت بعد از ظهر کنار پارک یا بیرون از شهر براحتی با در دست داشتن موبایل آنچه را مورد علاقه اش میباشد خواهد خواند ، در پایان دوستان زیادی از من میپرسند که می‌توانند نوشته ها را برای دیگران نیز بفرستند که از نطر من بلا مانع است و آنها در حال حاضر در سطح وسیعی در فضای مجازی دست بدست شده و نظرات زیادی در موردشان اظهار می‌شود، من از کسانی که انتقاداتی به نوشته هایم دارند بی نهایت قدر دانم چه با آنها اشتباهاتم را تصحیح مینمایم .

با تقدیم شایسته ترین مراتب احترام

کریم سرپولکی

فرانکفورت بیست‌ و هفتم دیماه یکهزارو چهارصد 17.01.2022