یکی از رویداد های بزرگ زندگی ما که مانند بمبی منفجر شده تمام ارکان خاندان مان را به لرزه در آورد فوت نا به هنگام مرحوم ایرج ( مظفر) عموی من بود که پسر سوم از همسر سوم حاج علی سرپولکی پدر بزرگم و در واقع فرزند سیزدهم خانواده می باشد.
وی در سال ۱۳۵۳ در پائیز ماه به علت بیماری کلیه در بیمارستانی در خیابان بلوار تهران هنگام دیالیز با سهل انگاری پرستاری به کما رفته و دیگر باز نگشت.خاندان سرپولکی به علت پر زاد و ولد بودن باِلطبع شاهد مرگ و میر زیادی بوده و من همیشه در تمام دوران زندگی شاهد رحلت یکی یکی بزرگان و زعمای قوم بوده ام تا امروز که بعد از دو بانوی بزرگوارِ خانواده که برایشان عمر طولانی آرزو می کنم خانم ژاله عیاز( سرپولکی) همسر مرحوم عمو تیمور و خانم زهره سرپولکی دختر عمو رحیم سومین فرد مسن سرپولکی ها میباشم، تا کی فاتحه ما را نیز بخوانند . فوت ایرج خان شوک بزرگی برای تمام فامیل بود زیرا شخصیت وی با شوخ طبعی و شیطنتهای خاص خود جایگاه خاصی در بین اعضا، قوم و خویش ها و آشنایان داشت ، عزیز دردانه ای که هر روز روی دوش کارگر (خانه شاگرد) به مدرسه میرفت و به قول ما تهرانی ها توسط کارگر قلمدوش میشد و هنگام برگشت نیز توسط همان کارگر از مدرسه سواره به منزل میآمد ، بسیار بذله گو و شوخ طبع بود بی پرده سخن میگفت و از بکار بردن الفاظ اباء نداشت.
مکانیک قابلی بود و در کارش موفق ، حاصل زندگیش فرزندانی میباشند که همگی موفق و مایه مباهات، خاطرات زیادی از وی دارم که برایم بسیار ملموس است و تمامشان را در گنجینه ذهنم در دسترس قرار دارد و هر از چند گاهی سری به آنها میزنم، صدایش را هنوز به وضوح و بسیار نزدیک میشنوم و هرگز این تُنِ مخصوص صدا را فراموش نمیکنم ، صدای هر فردی در جهان یگانه خودش میباشد فقط شباهت صدا در نسلهای خود به ارث میماند و فرزندان هر خانواده اثرات ترکیب دو تُنِ صدای پدر و مادر را ارائه میدهند ، البته احتمالا میزان نزدیکی آهنگ صدا به پدر یا مادر در افراد مختلف بستگی به تآثیر پذیری ژن های به ارث برده در آنها می باشد. مطالعه ملودی ها و آهنگ صدای انسان مبحث پیچیده و گسترده ایست که خود سال ها کار و تجربه میطلبد .
آخرین میهمانی که عمو ایرج در آن شرکت کرد میهمانی منزل دخترِ عمه ماه جبین ، خانم گیتی کرباسچیان در خیابان خواجه عبدالله انصاری بود که تازه به آنجا اسباب کشیده بودند در آن میهمانی همه عمو ها و عمه هایم با تمام عهد و عیال شرکت داشتند و یکی از دورهمی های یادگاری بود که بعد از آن کمتر اتفاق افتاد گرچه بعد ها در مراسم عزا و عروسی بارها دور هم جمع شدیم اما آن شب خصوصیت خود را داشت و از یادم نمیرود، من تازه از نظر اقتصادی استقلال یافته بودم و با شغل آزاد مشغول.
خانواده ، بخصوص مادر با افکار سنتی خود احساس مسئولیت میکرد و به فکر خود برای دور داشتن من از آلودگی اجتماع تصمیم به سرو سامان دادنم را داشت و با تمام امکانات اطلاعاتی موجود و روابط اجتماعی و اقوام دور و نزدیک در پی یافتن همسری مناسب ، خانواده دار، زیبا، تحصیل کرده، اجتماعی و خلاصه تمام امتیازات یک اکازیون صددرصد بُرد بُرد را برنامه ریزی کرده پیش می برد و هر از چند روزی با بدست آوردن آدرس و شماره تلفنی با قرار قبلیِ تلفنی اجازه مراسم خواستگاری را میگرفت و ما را همراه خود با یکی دو نفر از اعضای فامیل همراه میبرد و من نیز بی اراده به دنبالش روان ، گرچه اصلاً قصد ازدواج نداشتم و فکر میکردم این رسوم سنتی که بنیان گذار پایه های زندگی قرون و اعصار گذشته میلیون ها انسان بی اراده که اجازه انتخاب و تصمیم گیری بزرگترین سودای زندگیشان را بدست بزرگترشان سپرده و خود بدلیل عدم شناخت ونداشتن روابط اجتماعی مبتنی بر روابط صحیح زن و مرد و آگاهی و درک درست از خواسته های متقابل جنس مخالف بیشتر به جنبه های مادی مسئله میاندیشیدند و زندگی مشترک را با مراسم عقد عروسی و زفاف و پاتختی شروع کرده و بعد از آن به فکر سیر کردن شکم و مراقبت حفظ ناموس هدف دائمی زندگی و راه آینده بود و چه زوج ها که با گذشت های اجباری علیرغم آرزوهای زندگی ایده الشان تا آخر زیستند و دم نزدند و چه زندگی هائی که بر اثر اختلافات فرهنگی، اختلاف طبقاتی، تفاوتهای تربیتی ،وابستگی های فامیلی و بالاخره هزاران مشکلات دردسر ساز پیشبینی نشده سر راه زوج های جوان که به متارکه و شکست یک آغاز پر امید انجامید و اکثر آنها که توقعات زیاد خلاف واقعیت از طرف مقابل را داشتند یا دارند متآسفانه همیشه از آرامش یک زندگی راحت محروم خواهند بود.