تصویر بالا را بانو مهسا جاوید تجریشی محبت کرده برایم ارسال فرمودند و از آنجا که منِ کنجکاو، نقطه ضعفم جستجو در گذشته هاست بلافاصله با محاسبه تاریخ شمسی نود و پنج سال پیش و با در نظر گرفتن سال جدید میلادی که هفته آینده نو میشود در واقع این عکس متعلق به هزارو نهصد و پانزده میلادی می باشد، خانم مهسا جاوید تجریشی دختر مرحوم دائی من جلال ( ماشالله) که در واقع کوچک ترین فرزند حاج حسین جاوید تجریشی بوده و اعقابشان از مالکان ،کشاورزان و باغداران خطه شمیرانات می باشند که پسوند تجریش را با نام خود یدک می کشند وما در تمام دوران کودکیِ همیشه در باغ های اقوام مادری تابستانهای زیبائی را میگذراندیم.
تصویر بالا با در نظر گرفتن ابتدائی بودن تکنیک عکاسی زمانه خود و دوربینهای غیر مجهز اولیه حاصل حداکثر خلاقیت عکاس ماهری است که صحنه زیبای جاده زمستانی را جاودانه ساخته و میتوان راجع به هر میلیمتر این اثر خارق العاده ساعت ها بحث کرد .هوای ابری اما روشن زمستانی که کوه های مرتفع شمیران در پشت صحنه بسیار محو اما با دقت بیشتر قابل دید می باشد، برف های باقی مانده روی شاخه ها آنچنان ماهرانه به تصویر کشیده شده که گویی نقاشی ماهر آن را با قلم مو بر روی بوم کشیده، خط های عبور اتومبیل درخت های با فاصله دو طرف جاده، خود دروازه شمیران که ساختمان بنایش با آجرهای زیبای عصر خویش هنر معماری را در تزئینات به نهایتِ زیبایی رسانده و اگر عکس را بزرگ کرده به بند بند نقوش و نحوه چیدمان این آجرها بنگریم پی به استادی معماران زیبا کارِ هنرمندی میبریم که نهایت ذوق را در خلق چنین عمارتی بکار برده و از ابتکارات خارق العاده ای بهره برده اند، افسوس که دیگر اثری از این بنا و هزاران اثر بی بدیل هنر معماری پیشینیان ما نیست و این همه زیبائی را گذشتگان بی ذوق بی معرفتمان به باد فنا داده و با نابودی آنها خود را نیز بدست فراموشی سپرده اند، در خط الرآس افقی تقاطع زمین با کوهستان سمت راست درختان قریه ای دیده میشود که اگر دروازه شمیران را اول خیابان فعلی شمیران در نظر بگیریم دهکده عشرت آباد می باشد که بعد ها پادگان عشرت آباد آنجا تآسیس شد و دو بخش پادگان ارتش و پادگان مستشاری آمریکایی ها بود ،
اتومبیل داخل صحنه فورد مدل آ، سدان می باشد که در پایین عکس نمونه بازسازی شده آن را مشاهده میفرمائید این اتومبیل باز سازی شده ساخت سال هزارو نهصدو سی بوده که دقیقآ شبیه اتومبیل عکس دروازه شمیران ما میباشد.
صحنه این تصویر آنچنان زنده است که انسان با خیره شدن به آن بعد از نود و چند سال خود را در محیط احساس کرده سرمای جانسوز زمستانیش به داخل لباس نفوز می کند و برای گرم کردن دستهای یخ زده خود آنها را جلوی دهان گرفته بداخل شان( ها )میکند تا بخار دهان از سردی دست بکاهد.
جاده شمیران آنوقت ها کوره راهی بیش نبود و رفتن به شمیران خود مسافرت به حساب می آمد بعد از عشرت آباد به عباس آباد میرسیدیم که کلانتری سوار با پلیس های اسب سوارش جذابیت خاصی برای ما کودکان کنجکاو داشت و چهاراه قصر که تقاطع خیابان شمیران و خیابان عباس آباد سپس در دوره کودکی ما که سیدخندان و سه راه ضرابخانه، داوودیه، قلهک،دولت، دروس ، پل رومی و تجریش و دزاشیب و گلاب دره و صدها محله دیگر که یادآوری هرکدامشان ساعت ها وقت لازم دارد، من امشب با دیدن این عکس به یاد داستانی از پدرم افتادم که بارها آن را در مناسبتهای مختلف برایمان تعریف میکرد و این داستان در رابطه تخصص افراد در رشته های کاری مخصوص خود بود و تعریف میکرد که روزی اتومبیل یکی از وزرای کشور را برای تعمیر نزد من آوردند و تعمیر آن چند روزی طول کشید و روزی که آماده شد دوستان دوره ام کردند که به مناسبتی باید ما را با اتومبیل به گردش ببری و قرار شد خرج راه را آنها بپردازند و من فقط اتومبیل بیاورم ، دوستان که دو نفر بودند خواهش کردند دوست سوم مشترک دیگری راهم سر راه برداریم تا دسته جمعی بیشتر خوش بگذرد ، وی را نیز از منزلش که نزدیک بود برداشته خرید و بساط سور و سات را تهیه و هنگام حرکت سر کوچه مشت اکبر دلاک را هم که با دو لُنگ حمام جهت خرید نان از حمام خارج شده بود دیده و از آنجا که آدم بذله گوئی بود او را هم سوار کردند( حمامی ها در حمام های عمومی مردانه آنوقتها عریان و فقط قسمت پایین بدن خود را با لنگ می پوشاندند و هنگامی که جهت خریدی از حمام خارج می شدند با یک لنگ دیگر قسمت بالای بدن را استطار میکردند ، مشت اکبر هم از آنجا که اتومبیل وسیله مدرن قرن برایش جذابیت داشت سوار شد و فکر میکرد دوری زده بر می گردیم و در عین حرکت شروع به لوده گی و مزاح کرد و بزم را گرم نمود از کرج گذشته بودیم که دوستان سرمست از باده ، هوس رفتن به شمال کردند و راه چالوس از کندوان میگذشت و در آن فصل انتهای پاییز که در تهران هنوز آفتاب میتابید آهسته آهسته هوا رو به بارندگی گذاشت به دوستان گفتم اجازه دهید باز گردیم اما اصرار آنها من را خام کرده وارد جاده شمال بسوی آدران و ارتفاعات کوهستانی منتهی به کندوان راندم باران ریز تبدیل به برف شد ، خواستم باز گردم مانع شدند جلوتر رفتیم که در ادامه جاده خاکی نرم با باران و برف ملات لزجی ایجاد کرده بود که در یکی از چاله ها گیر افتادیم و چرخ ها بکسوات میکردند و اتومبیل از جای خود حرکت نمی کرد بعد از ظهر شده بود و هوا رو به تاریکی می رفت، کم کم سرها از باده خالی هر یک به فکر چاره ای بودند ، دسته جمعی با تمام قوا به هل دادن پرداختند که نشد ، سنگ های یخزده را از اطراف آورده زیر چرخها قرار میدادند ولی اثر نکرد ، یا علی گویان دوباره با کمک و یاری جستن از محمد و خدا و امامان به زور زدن پرداختند افاقه نکرد و در تمام مدت مشت اکبر ما با دو لُنگ حمام روی صندلی عقب نشسته از سر ما میلرزید و هیچکس هم از وی انتظاری نداشت چون در موقعیتی نبود که از اتومبیل خارج شود ، خسته و ناامید و گل آلود جهت خستگی در کردن و کمی استراحت همگی به داخل اتومبیل باز گشتیم یکی از دوستان به مشت اکبر گفت ما تمام زور خود را زدیم و هرچه به نظرمان رسید انجام دادیم و نشد آیا تو راهی به نظرت نمیرسد که ما این مشکل را حل کرده نجات پیدا کنیم و مشت اکبر که در حال روشن کردن چپق خود بود گفت پس چرا زودتر نگفتید که یک مرتبه همه از عصبانیت منفجر شدند که این همه وقت که ما مشغول جان کندن بودیم تو برای نجات ایده ای داشته و بروز ندادی و یکی دو نفر پرخاش کنان قصد تعرض به وی را داشتند و امکان داشت به برخورد فیزیکی بیانجامد که ما آنها را آرام کرده پرسیدیم خوب حالا راه حلت را بگو و وی گفت به شرطی میگویم که قول بدهید حرف هایم را مو به مو اجرا کنید و همگی که در نهایت خستگی و یاس بودیم قول دادیم هرچه بگوید گوش کنیم و امیدوار بودیم این روزنه نجات مارا برهاند.چپقش را به آرامی کشید و قیافه فیلسوف مآبانه ای به خود گرفت و زیر لب سخنان نامفهومی میگفت تو گویی در حال حساب کردن و محاسبات ریاضی است و در آخر گفت تنها کاری که من میتوانم انجام بدهم اینست که همگیتان لخت شوید و من شما را یک دست لیف و صابون بزنم و بیشتر از این از منِ دلاک انتظار نداشته باشید، مرا چه به اتومبیل و این اولین باری است که من سوار اُتُل شده ام و شما از من می خواهید آن را برایتان از این گودال برهانم؟.
اتومبیل آنها توسط کامیون عبوری با طناب بیرون کشیده شد و به تهران باز گشتند و از آن ببعد هرگاه در محله کسی کارش گیر میکرد وی را به مشت اکبر رجوع میدادند.
امشب همینطور که تو فیس بوک دور میزدم به پستی برخوردم که هشت سال پیش پخش کرده بودم و جذابیت موضوع عکسهائی از اتومبیل فورد سدان آمریکائی سال هزار و نهصد و بیست بود و توضیحی که زیرش نوشته بودم .این اتومبیل مطعلق به یکی از مشتری های تعمیرگاهمان بود که در شهر اگلزباخ قرار دارد ، آقای کونیگ مشتری مذبور در محل منزلش گاراژی داشت که برای پارک کردن این ماشین اختصاص داشت و این اتومبیل را از پدر به ارث برده بود، مادر وی خانم کونیگ که آن موقع نود و چهار سال داشت از مرحوم شوهرش و علاقه وی به این اتومبیل میگفت. در عکسهای زیر تصویر وی نیز دیده میشود که احتمالآ دیگر در قید حیاط نیست، ایشان در سن نود و چهار سالگی گواهینامه رانندگی خود را تحویل اداره صدور گواهینامه داد و به علت کهولت سن دیگر اجازه رانندگی نداشت، متآسفانه فضای کم پارکینگ اجازه عکسبرداری از زوایای مختلف را نمیداد و من همین چند عکس محدود را از بیرون و داخل اتومبیل فوق گرفتم ، همزمانی یافتن این عکسها در فیس بوک با پخش قسمت ۶۱ پدر من هوشنگ خان مرا بر آن داشت که در ادامه این قسمت آنها را نیز پخش کنم و یادی از این زن سرزنده که تا آخرین دوران زندگی سر حال، بشاش و فعال بود کرده باشم.
این عکس ها هنوز در صفحه فیس بوک من موجود است و امشب مناسبت وجودش با خاطرات من منطبق شد که در زیر تقدیمتان میشود.