کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش پنجاه و هفتم

من و خانواده ام بعد ها ساکن همین پانسیون شدیم که مدت یازده ماه تمام اقامتمان به درازا کشید و به هیچ صورتی نمی‌توانستیم خود را بیرون کشیده مانند سایر شهروندان به زندگی عادی خود بپردازیم و پیدا کردن خانه ای برای زندگی بسیار مشکل بود زیرا تعداد جویندگان مسکن در شهر ها بسیار زیاد و تعداد خانه های خالی محدود بوده صاحبان خانه ها به این سادگی مخصوصاً به خارجی اعتماد نمی‌کردند و برای اجاره هزار جای آدم را مهر کرده با دریافت پول پیش و اجاره قبل, آن هم به سختی اگر خانه ای پیدا می‌شد حتماً احتیاج به تعمیرات اساسی داشت که مستآجر خود مجبور به تعمیرات و اصلاح آن بود.

اقامت در پانسیون لیسانیا خود دنیائی بود و با تعداد زیاد مسافرین دائم و موقت خود و اتفاقات ریز و درشت ، جشن‌های شب‌نشینی ،عیدها ،تولد و مناسبت‌های خاص و غیره که جذابیت خود را داشت و تعداد زیاد بچه های ساکنین در حال بازی در راهروهای طبقات مختلف ، مخصوصاً طبقه سوم که اکثر ساکنین آن ایرانی بودند .مرحوم آقای مهندس سنائی ، خانواده مهندس فرید،خانواده کارل باوم گرتل، خانواده صلواتی، خانواده بازرگان، خانواده حقیقت گو، خانواده دانشمند، خانم افشین و دخترش ، خانواده قالیباف و خانواده های دیگری که متآسفانه نامهایشان را فراموش کرده ام چه بسیاری مدت کوتاهی می‌ماندند و می‌رفتند و تعداد بسیاری نیز مجرد بودند از جمله سعید کهزاد پور،اصغر ایران منش،عبداله فریدونی و خیلی های دیگر که اکثراً در حال حاضر در جامعه فرانکفورت حل شده و هرکدام مسئولیتی در گرداندن چرخ اجتماع پیرامون خود را دارند.

صاحب این پانسیون که در اصل کلاس زبان آلمانی و سپس بخش پانسیون به آن اضافه شده بود مرحوم رولف بوخنا مردی المانی الاصل که به زبان‌های مختلف وقوف کامل داشت و با داشتن همسر ایرانی و سه دختر از وی فارسی را بسیار خوب صحبت می‌کرد و در جواب یکی از بچه ها که از وی پرسید چرا با میریام دختر (دومش) آلمانی صحبت نمی‌کنی جواب داد من چگونه می توانم به آلمانی به دخترم بگویم جیگرتو بخورم وی علاوه بر آلمانی، فرانسه، انگلیسی، اسپانیائی،ایتالیائی،ترکی،عربی،لهستانی،روسی زبان های دیگری نیز می‌دانست شخصیت محترمی داشت که در عین تسلط بر تجارت و کارش بسیار خاکی بود و با همه کنار می‌آمد، سخاوتمند بود و به دلیل موقعیت شغلی بسیار در محدوده خود سرشناس، دفتر آموزشگاه و پانسیون در طبقه دوم قرار داشت و تا همین اواخر یعنی سال گذشته پس از گذشت سال ها از در گذشت رولف بوسیله همسر و دخترانش اداره می‌شد که با ورود کرونا به صحنه زندگی اجباراً دست از فعالیت کشیدند و برای همیشه چراغش خاموش شد.

من در دوران اقامت خود در این پانسیون مدت ها در تعمیرگاهی در شهر هاترز هایم (Hatersheim) با فاصله سی چهل کیلومتری از فرانکفورت نزد دو برادر مجارستانی کار می‌کردم که هردوی آنها طبق آنچه من شنیدم توسط یکی از کارگرهایشان با اسلحه به قتل رسیدند و گویا علت درگیری اختلافات مالی بوده ، من هر روز از ساعت هشت صبح کار خود را در آن تعمیرگاه که کنار پمپ بنزین (Texako) همان دو برادر قرار داشت آغاز می کردم و تا ساعت دوازده که یک ساعت استراحت داشتم یکسره کار می‌کردم و از دوازده تا ساعت یک ، وقت نهار را در زیر زمین تعمیرگاه روی صندلی کهنه اتومبیل کنار دیوار می‌خوابیدم زیرا خستگی و کم خوابی هر شب جشن ها و دور همی های لیسانیا که اکثراً بر قرار بود و ساکنین بیکار به هر مناسبتی به عیش و نوش می‌پرداختند و از جشن و پایکوبی شبانه خسته نشده روزها را تا لنگ ظهر در اتاق های خود می‌خوابیدند در پاره ای از مواقع طاقت فرسا بود و خستگی کمبود خواب شب قبل بسیار نفرت انگیز است و احساس پشیمانی آن هنگام کار و انجام وظیفه روز بعد تمام لذت ها را از دماغ آدم در می آورد.

صبح های زود در راهروهای پانسیون فقط تعدادی که کارهای اداری و شغلی داشتند تک و توک در حرکت بودند و از لیسانیا بیرون می‌زدند البته قسمت کلاس های زبان لیسانیا که در طبقات دیگر قرار داشت کماکان از صبح زود فعال و تا بعد از ظهر ها به تدریس شاگردان خود مشغول بود.دوران زندگی لیسانیا خود دانشگاهی بود که تجربیات زیادی به همراه داشت و راه زندگی آینده را هموار می‌کرد و بدون گذراندن این دوره تخصصی ورود به اجتماع انسان را بی دفاع و خلع سلاح وارد کارزار پیش رو می‌کرد که احتمال واخوردگی، یآس و عقب افتادگی می‌داشت.

ساکنین لیسانیا از راست همسر من مرحوم آقای سنائی، عبدلله فریدونی که در حال حاضر در ایران تشکیل خانواده داده و زندگی می‌کند آقای کارلی ، گلبهار دختر من که اینجا جشن تولدپنج سالگیش میباشد ، من و کودک جلوی من هِرمن پسر کارلی میباشد.میباشد

بانوان ساکن لیسانیا از راست اسم نفر اول را فراموش کرده ام خواهر خانمم پوری خانم‌ ، خانم الهام د همسر مرحوم حسین دانشمند، خانم میترا صلواتی ، گلبهار و کیک تولدش، خانم سنائی،همسر من ، مرحومه خانم فائقه موئید رضایی( باوم گرتل) بالای سر خانم مکنولیا باوم گرتل و خانم آخری دختر آقای بازرگان ، پسر نشسته سمت چپ هم پسر آقای بازرگان میباشد ، پسر بچه سمت راست تصویر دانیال صلواتی پسر آقای عباس ( فرهاد) صلواتی میباشد.

بچه های لیسانیا، از راست ایستاده ایستاده پسر آقای بازرگان، نشسته مهیار پسر من، هرمن باوم گرتل، گلبهار، پسر مهندس فرید، داود صلواتی، دختر دوم آقای بازرگان و دختر یعنی را یادم نیست.