آلمانی ها وقتی در میهمانی یا پیکنیک در کنار سفره ایرانی قرار میگیرند و به آنها تعارف می شود بلافاصله جواب میدهند " نه" و طوری نشان میدهند که از دیدن غذای ایرانی چندششون می شود ولی بعد از مدت کوتاهی با بو و عطر زعفران و دارچین و ادویه ایرانی یواش یواش شُل می شوند و از چشمانشان می شود پشیمانی را حدس زد که دوباره به آنها تعارف می شود و این بار فقط برای امتحان مقداری غذا میگیرند در ضمن اینکه تاکید میکنند بسیار کم باشد، با ته کشیدن بشقاب حالت پشیمانی از آن برخورد اول در نه گفتن اولیه تمام صورتشان را میپوشاند و نگاهشان تغییر کرده ودر مقابل تعارف بشقاب را برای بار دوم پیش میآورند و این بار دیگر هیچ پیش شرطی برای مقدار آن مطرح نکرده هرچه بیشتر بشقابشان را پر کنی آن را عقب نبرده منتظر بقیه اش میمانند و سپس می پرسند می توانم یک کمی دیگر داشته باشم و تا ته دیگ را در نیاورند ول کن نیستند. بر می گردیم به پانسیون لیسانیا و آقا وحید ، آن روز از بعد از نهار که آقا وحید ما به اتاق برگشت این اتاق مثل دفتر نخست وزیر مرتب پذیرای مراجعین مختلف بود که هرکدام به نحوی یا بسته ای برای فرستادن به ایران داشتند ، یا می خواستند پول جابجا کنند یا برای بردن بارشان که از ایران آمده بود مراجعه میکردند و خلاصه آقا وحید فرصت سر خاراندن نداشت و بین این همه مراجعین مسافرین ایرانی و لهستانی و غیره که به علت بسته بودن دفتر پانسیون کارهای گزینش و تحویل اتاقشان به عهده آقا وحید بود و با سرکشی به اتاق های طبقات بالا ، مسافران قاچاقی را که در اتاق دوستانشان پنهانی اقامت داشتند شناسائی کرده از پانسیون اخراج میکرد و علاوه بر تمام آنها دوستانش هم تک و توک به او سر میزدند.
توی راهروهای پانسیون در هرطبقه سالنی وجود داشت که حکم لابی به حساب می آمد و تعدادی میز و صندلی و یک دستگاه تلویزیون محل گردهمایی اهالی اتاق ها بود که گهگاهی دور هم جمع شده با یکدیگر مراوده داشتند و همین دورهمایی ها باعث تبادل اطلاعات و شناسائی و تجارت و بده بستون می شد که میشه گفت مرکز کلیه اطلاعات از قوانین اروپا گرفته تا خریدو فروش ارز و بده بستون های تجاری و شخصی و غیره .
ناصر حیدری منش یکی از بچه های نارمک بود که آن روز به دیدن وحید خان آمد و پس از چاق سلامتی و گفت و شنودی قرار شد جشن تولدش را که همان آخر هفته بود در سالنی در طبقه بالای لیسانیا برگزار کند و با همکاری درو همسایه ها که خود جزو مدعوین بودند جشنی بر قرار شد که هر کسی گوشه ای از کار را گرفت و شنبه شب جشن تولدی رسمی با شرکت بسیاری از دوستان وآشنایان ناصر که خود آواز میخواند و بعد ها جزو ستارگان معروف رستورانها و مجالس خصوصی و عمومی فرانکفورت شد بر قرار گردید که وظیفه بارمنی آن را نیز به من سپردند و من با سِروِ نوشابه های الکلی و غیره مسئولیت خود را آنچنان به انجام رساندم که هرگز کسی با آن همه شیشه مشروب که خالی شد کله پا نشده و هیچ تلفاتی نداشته مجلس بسیار شاد و به یادبودنی تا نیمه های شب بر پا بود و آخر سر هم همگی در جمع آوری بقایای میهمانی وضعیت سالن را به حالت اول درآورده به اتاق های خود رفتند.
تصویر بالا مرا در حال پذیرائی در بارِ کوچک گوشه سالن طبقه بالای لیسانیا نشان میدهد که مرحوم خانم افشین یکی از ساکنین لیسانیا با سیگار در دست در سمت راست تصویر دیده میشود، خانم افشین یکی از شخصیتهای سر شناس آنموقع فرانکفورت بود که فعالیتهای حرفه ای آشپزیش مورد توجه صاحبان صنعت اغذیه و رستوران داری بود ، وی در مغازه کوچکی که بنام راندوو اولین چلوکبابی ایرانی در شهر فرانکفورت بود که توسط آقای جباری تأسیس شد و بعد ها به دو برادر افغانی فروخته شد و هنوز هم با وجود تمام رستورانهای رنگ و وارنگ ایرانی ومختلف پابرجاست.بسیاری از ایرانی های قدیمی خانم افشین را میشناسند و وی جزو اولین استادان بنام آشپزخانه های رستوران ایرانی شناخته میشد.
تصویری دیگر از آن شب که مرا با دو میهمان آقائی که ان شب با وی آشنا شدم ، خسرو بهرامی همراه دوست لهستانیش که ساکن طبقات بالای لیسانیا بود ، آنشب با افراد دیگری نیز آشنا شدم که به عنوان میهمان در آن جشن شرکت کرده بودند منجمله مرحوم حسین الماسی که وی جزو سمپاتهای سلطنت طلبی بود که در اکثر راهپیمایی های سازمان نگهبانان ایران جاوید شرکت میکرد ، روز دوشنبه بعد از آنشب مرا با خود به دفتر این سازمان نزد آقای ایدین خوش بنیانی برد ،دفتر سازمان در وست هافن (West Hafen )فرانکفورت در سالن طبقه دوم ساختمانی قرار داشت که در واقع تجارتخانه فرش ابرو مندی با فرشهای دستباف ایرانی بود و هر از چند گاهی مراسمی به مناسبتهای مختلف در آنجا بر قرار میشد، با آشنائی و در یافت تائیدیه این سازمان که بعد ها به عنوان مدرک به دادگاه اداره مهاجرت ارائه دادم موفق به اخذ اقامت شده با دریافت پاسپورت به جامعه آلمان راه یافتم.
سالها یکایک از پی هم طی شده من با سرعت از نقطه توقفت دور میشوم و آنجا که یادت از خاطرات محو میشود منِ نگران در تلاش احیای نام ابر مرد دوران زندگی خود تا حد توان پی گیرم ، و میدانم قلبی از ورای گذشته ها نگران منست که طپش مدامش هنوز مرا همراه ، و بر آنم میدارد که آتش شعله وجودش را به آیندگان بسپارم تا دست بدست به نسلهای پیش رو امانت باشد، امروز در یازدهمین سالگرد نبودنت همراه تمام کسانی که حد اقل در طول زمانِ نگارش یاد واره (پدر من هوشنگ خان) مشتاقانه وجودت را احساس کرده از دریچه نگاه من به تو نگریستند یادت را گرامی میداریم و برای روح عاشقت آرزوی جاودانگی داریم.
هر گز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق
ثبت است بر جریده عالم دوام ما
فرانکفورت 06.12.2021
Video von Karim Sarpoolaki
پست بالا را دوست عزیزم دکتر فرامرز مکملان بچه محل قدیمی کوچه باغ بینش خیابان شهباز برایم فرستاد که مرا به گذشته ها یادآور شد و چند خطی در زیر برایش نوشتم.
سالیان دوریست که دیگر آخر شبها خواننده کوچه باغی از دل تاریک کوچه باغ بینش نمیگذرد و آوای آشنای دلنشین ترانه ها و آواز های بیات تهران و سبک خراباتی بگوش نمیرسد ، گرچه من هنوز در آن فضا غوطه ورم وآن بخش جدائی ناپذیر زندگی را از خود دور نمیدانم، بگذار کهنه پرستم بخوانند یا عقب افتاده ، من دِمُده بودنم را به آلامُدی انها ترجیح میدهم و آنچه بر ما گذشته را گرامی میدارم و میدانم آینده با تمام پیشرفتها و تکنولوزی و تمدنش از عشق و محبت و صفا رنگی نخواهد داشت و ماشین ها به رتق و فتق امور خواهند پرداخت، آینده مدرن ارزانی خودتان ما را به حال خود بگذارید.
کریم سرپولکی 19.12.2021 ۱۴۰۰/۹/۲۸ فرانکفورت.