کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش پنجاه و پنجم

مرحوم حسین آقا دانشمند که بعد ها نام فامیلش را شناختم در همان مسیر کوتاه همکف تا طبقه سوم تمام اطلاعات فامیلی،اقامتی،شغل،سن،وضعیت خانوادگی و نسبی و خلاصه تمام اطلاعات پیرامون و حواشی من و دوستان و فامیلم را گرفته و مرا یک‌ راست به اتاق آقا وحید برد و در زد دختری جوان در را باز کرد که اهل لهستان بود و دوست دختر وحید،مرا با بی‌زبانی به وی معرفی کرد زیرا مانند من آلمانی نمی‌دانست ،خانم دانکا اظهار داشت وحید در خانه نیست و من مستأصل نمی‌دانستم چکار باید بکنم که به اصرار حسین اجازه داد تا آمدن وحید کنار اتاق نشسته منتظر وحید بمانم.

زمان زیادی طول نکشید و تا آمدنش با مقداری آلمانی که می‌دانستم با هم گفتگو کردیم و پیش خود فکر می‌کردم اگر از من بپرسد آیا تا کنون وحید را دیده ای یا نه چگونه موضوع را برایش توضیح دهم انسان بطور کلی در کشوری بیگانه در ارتباط با دیگران پیوسته در ذهن دائم در حال جستجو و ردیف کردن کلمات جهت ارائه آن به دیگران می باشد و از آنجا که مخصوصاً زبان مادری ناخودآگاه در افکارش ریشه دوانده و جا گرفته زبان بیگانه را با اسکلت و استخوان بندی زبان خود و با لغات زبان آن کشور عرضه می‌کند و مدت ها طول می‌کشد تا نقشه آن زبان بیگانه در فکرش جا افتاده این مشکل رنگ ببازد و صحبت کردن آن موقع من با دانکا که فکر می کردم پس از گذشت حدود سه چهار ماه از ورودم به آلمان خوب صحبت می کنم احتمالاً حوصله وی را سر برد و به مطالعه کتاب درسی یادگیری زبان که وی نیز محصل آن بود بقیه زمان تا آمدن آقا وحید را به سکوت گذراندیم و در این زمان با نگاه به بررسی اوضاع و اشیاء دوروبر اتاق پرداختم، کنار دیوار کمد لباس که از پُری وسائل داخل و چمدان‌های روی سقفش و بسته های زیرش در حال انفجار بود و گوشه و کنار ساک ها و کیسه های مواد خوراکی، و شیرینی‌جات و پسته و مواد و مایحتاج از ایران آمده که مرتب به دلیل رفت و آمد مسافرین ایرانی پانسیون رد و بدل می‌شد و تلویزون رنگی با دستگاه ویدئو که آن‌وقت‌ها متداول بود و ضبط صوت و دوربین و سایر وسایل زندگانی همراه ظروف آشپزی و بشقاب و قاشق و چنگال و در نهایت تمام مایحتاج زندگی که ما در آن مدت کوتاه مسافرت‌ به آلمان با آن آشنایی داشتیم و عمومیت داشت خیلی از بسته ها و کیسه ها بطور امانت برای تحویل به دیگران از ایران آمده یا برای فرستادن با مسافری به ایران آماده تحویل بود و خلاصه نشان از بده بستون تجارتی،فرهنگی،هنری صاحب خانه می‌کرد که در ضمن زندگی از هر گوشه این اتاق به نحو احسن استفاده می‌کرد . بالاخره سرو کله آقا وحید پیدا شد ،مرا نمی شناخت و من با مراجعین اتاق که دائم جهت کاری در می‌زدند و فکر می‌کردم آقا وحید آمده و نگران از نحوه برخورد وی بودم دیگر مآیوس شده آرام در جای خود نشستم و سعی کردم خونسردی خود را حفظ کرده منتطر بمانم،با آمدنش وی را از روی چهره کودکیش که بیاد داشته شناختم ،خودم را معرفی کردم خیلی گرم تحویلم گرفت البته از آنجا که بدون قرار قبلی و خبر آمده بودم معذب و احساس ناراحتی می‌کردم و بعد ها به خود سپردم از قبل دیگران را در جریان تصمیمات خود بگذارم ،با آنکه بسیار خوشحال شد و احتمالاً ذهن در گیر کارش آمادگی نداشت و بلافاصله بعد از آشنایی در گیر مراجعین و ساکنین ایرانی و لهستانی ساکن دو سه طبقه پر از مسافر با مشکلات زیاد که در مدت غیبت آن روز بعد از ظهر که گویا به سونای استخر باد هامبورگ(Badhamburg) نزدیک فرانکفورت رفته بود ومرتب به اتاقش مراجعه می‌کردند مشغول رتق و فتق امور شد و دو سه بار که خواست با من چاق سلامتی کند و حال و احوالی بپرسد دوباره مراجعین جدید وقت او را گرفته یا همراهشان برای رفع مشکلات به طبقات دیگر می‌رفت و بالاخره جانمان به لب رسید تا دمی آرامش بگیرد و با هم خوش و بشی کرده آشنا شویم، شامی در آشپزخانه عمومی کنار راهرو تهیه کرد و بعد از مدتی تخته نرد بازی و رجز خوانی،رختخواب خود و دوستش را کناری و برای من هم در گوشه دیگر اتاق بستری پهن نمود و خوابیدیم. دانکا صبح زود به مدرسه (کلاس زبان) رفت با آقا وحید صبحانه خوردیم و او برای کارهای روزانه از اتاق بیرون رفت و من هم با تلویزیون مشغول شدم، تا قبل از ظهر چند بار سر زد،نزدیکی های ظهر برای تهیه نهار آمد که یادمه من آشپزی رو به عهده گرفتم و دمپختک پختم دانکا زیاد خوشش نیومد و معتقد بود ایرانی ها غذا را خراب می‌کنند و می‌گفت حیف پیاز که با برنج مخلوط شده و با بی میلی چند قاشق خورد و من پیش خودم فکر می‌کردم حالا ببین لهستانی ها چه غذاهائی دارند که غذاهای ما براشون بی مزه است.اما امروز با آشپزی که در تعمیرگاه میکنم دومینیک لهستانی حتمآ قورمه سبزی را با پیاز و دمپختک را با ترشی می‌خورد.

استخر شنای تابستانی هایدن هایم تابستان ۱۹۸۶.