کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش پنجاه و چهارم

از اینکه محل اقامت دوست سعید در شون اِک ( Schöneck )نزدیک فرانکفورت بود خوشحال شدم و خواهش کردم در صورت امکان هنگام مراجعت مرا نیز با خود به فرانکفورت ببرد که قبول کرد، تصمیم داشتم برای جستجو و تفحص در مورد سازمان‌های سلطنت طلب که خطرشان را از مجاهدین و چپی ها کمتر می‌دیدم اقدام کنم شاید توسط آنها برای کیس محکمه پسند دادگاه پیش رو چیزی بیابم و از آنجا که وحید پسر امیرخان سرپولکی پسر عمویم در شهر فرانکفورت زندگی می‌کرد و با او از راه نامه نگاری و تلفن همسایه طبقه بالای خانه مان خانم هلگا
و شوهرش و الکساندرا دختر شان که خیلی به ما
لطف داشتند تماس داشتم موقعیت را مناسب دیده و همراه وی به فرانکفورت آمدم. غروب بود که به فرانکفورت رسیدیم و مرا جلوی خیابان کایزر اشتراسه(Kaiser Strasse) روبروی ایستگاه مرکزی قطار پیاده کردند، اولین بار بود که به اینجا می‌آمدم ، شهری بزرگ با هیاهو و جنجال خودش که همه در رفت و آمد بودند و من ساده دل روستایی تازه از ده آمده که خود را برای حل شدن در آن با آن همه زرق و برق آماده می‌کرد، آدرسی که من از وحید داشتم شماره هفتادو چهار خیابان کایزر اشتراسه بود،در زبان آلمانی کایزر امپراتور و اشتراسه خیابان معنی می‌دهد و من خسته از طی مسیر حدود دویست وپنجاه کیلومتر پا به خیابان کایزر اشتراسه گذاشتم و چون مطابق اخلاقی که دارم همیشه سعی می کنم خود بر مبنای دانسته هایم مشکلاتم را حل کنم بدون پرسش از دیگران سمت راست خیابان را گرفته به سمت بالا حرکت و بدنبال پلاک ۷۴ و تابلوی لیسانیا که هم کلاس زبان و هم پانسیون بود راه افتادم غافل از اینکه این سمت خیابان شماره های ساختمان‌ها فرد بوده و من باید برای شماره ۷۴ که زوج می‌باشد آن طرف خیابان جستجو می کردم، و هرچه بیشتر می رفتم از شماره خود دورتر می شدم .و در ضمن تیپ آدم های علاف و معتاد و دائم الخمر که به وفور گوشه و کنار این خیابان یافت می‌شد توجه مرا به خود معطوف کرده و سعی می‌کردم با فاصله از کنارشان بگذرم ، سر چهار راه بعدی خانم پیری جلویم را گرفت و احتمالاً از اینکه گیج زده به چپ و راست و پلاک‌ساختمان‌ها نگاه می کردم جلو آمده پیشنهاد عرضه خانم های جوان را داد که از وی گذشته به راه خود ادامه دادم و آهسته آهسته در نیمه های خیابان متوجه شدم از هدف دور شده و باید برگردم که بالآخره یک انسان معمولی در حال عبور دیده و دل به دریا زده از وی آدرس را پرسیدم که گفت درست بر عکس جهت و در حاشیه مخالف خیابان در حرکتم به آن طرف رفته و برگشتم و تمام مسیر رفته را بازگشتم در پیاده روی این خیابان در هر دو طرف مغازه های مختلف البسه، لوازم لوکس، عینک فروشی، رستوران، بار، شرکت های تجاری، آژانس‌های تبلیغاتی و مسافرتی، بستنی فروشی،و در نهایت انواع و اقسام کسبه ها ی مختلف با تابلو ها و آگهی های پر زرق و برق خود نمائی می‌کرد در بازگشت به نقطه ابتدای خیابان حدوداً درِ ساختمان سوم سمت چپ درست کنار یک سینمای سکسی که منحصراً فیلم های پورنو با تابلوهای زنان برهنه بر در و دیوارش خودنمائی می‌کرد درب بزرگ کلاس زبان و پانسیون با تابلو لیسانیا را یافتم که من در بدو ورود به این خیابان برای اجتناب از گذشتن از جلوی سینمای فوق که ناخودآگاه مرا به سوی دیگر برده هرگز فکر نمی‌کردم آدرس مورد نظر کنار این سینما باشد، با گذشتن از در اصلی چوبی دولنگه به فضای خالی نسبتاً بزرگی وارد می‌شدیم که سقفی بلند داشت و قدمتش احتمالاً بالای یکصد سال را حکایت می‌کرد در انتهای این راهرو که عرضش حدود پنج شش متر و طولش شاید بیست متر می‌شد سمت چپ پاگرد پلکانی مراجعین را به طبقات بالا هدایت می‌کرد و زیر پاگرد پلکان در ورودی حیاطی بود که پنجره های نور گیر اتاق های ساختمان در تمام طبقات به آن‌ باز می‌شد ،سمت راست اواسط دیوار از بدو ورود آسانسوری بود با ظرفیت چهار یا پنج نفر . با خوشحالی از یافتن محل زندگی آقا وحید که فقط صدایش را شنیده و اصلاً قیافه اش رانمی‌شناختم زیرا وحید حداقل شاید ده سالی از من کوچک تر و آخرین بار وی را سال ها قبل در منزلشان در مراسم ختم عمو اسماعیل پدر بزرگش دیده بودم که پسر بچه کوچک شیطونی بود و اصلاً در ذهنم هیچ تصویری از وضعیت کنونیش نداشتم،با ورود من به این راهرو همزمان مرد و زنی با هم وارد شدند که فارسی صحبت می‌کردند با سلام آدرس آقا وحید را پرسیدم که مرا با خود به طبقه سوم ساختمان بردند و در انتهای راهروی طولانی به اتاق آقا وحید رسیدیم که بعداً فهمیدم شخصیت شناخته شده ای در این ساختمان و مدیر داخلی آن می باشد و تمام امور مربوط به نظارت بر مسافرین از کنترل و آمار و اسکانشان و نظارت بر امور مستخدمین و نظافتچی ها و خلاصه کلیه مسئولیت داخلی ساختمان می باشد و در واقع بعد از رُلف ریس اصلی در غیاب وی نفر اول بحساب می آمد.

هلند تابستان سال ۱۹۹۱