حمید و خانواده اش دوستی که آخرین بار در سیرن دورف با آنها وداع کرده بودیم ساکن ساختمانی در طبقه دوم با راهرویی که اتاق ها در دو طرفش قرار داشت در شهر نورنبرگ بودند و با یافتن مجدد شان رابطه ما بر قرار شد ،حمید کاری در مغازه گل فروشی پیدا کرده که متعلق به شخص ترکی از ترک های مهاجر ترکیه بود و روزها سر کارِ پنهانی از اداره مهاجرت می رفت و در آمد خوبی داشت، دوچرخه ای تهیه کرده با آن رفت و آمد می کرد، به آنچه هدفش بود رسیده و از نظر اقتصادی دست و بالش باز بود، در مورد زندگی داخلی بسیار سخت گیر و مرتب با همسرش که بیشتر سنتی ،گرچه از نظر ظاهر آزاد و مدرن اما وابسته و شکاک ، در مورد روابط بیرونی حمید که حق هر گونه آزادی بیرون از منزل را برای خود قائل بود درگیر، زندگی ساختمان شلوغ و تو در توی آنها با همسایگان ایرانی مسلمان و ارمنی در گروه های سنی مختلف ، مجرد و خانواده ،طلاق گرفته و باهم، و مرتب جشن و پایکوبی و مشکلات و کنتاکت های بین افراد که از طبقات مختلف اجتماع با آداب و سنن گوناگون دور هم اجباراً محکوم به گذراندن زمان تا تعیین تکلیف اقامت و نتیجه دادگاه های پناهندگی پیش رو به نظر من آرامش کمتری نسبت به زندگی ما در دهکده ومحل اقامتمان داشت و یکنواختی زندگی و بیکاری ما در گذراندن این دوره برزخ به اینهمه اعصاب خردی نمی ارزید، هر گاه که به ملاقاتشان میرفتیم با روی گشاده پذیرائی شده و همگی کمپ ، بی نهایت محبت میکردند و چون نزدیک سیرن دورف محل دادگاه های تصمیم گیری و قضاوت پناهندگی بودند اجباراً اکثر آشنایانی که برای مصاحبه دادگاه نهایی احضار می شدند شب قبل را نزد یکی از دوستانشان در این خانه میگذراندند.این خانه یا هایم تقریباً کانون مرکزی ارتباط اکثر پناهندگان اقصی نقاط دور و نزدیک ایالت بایرن در جنوب آلمان بود و نود و نه در صد افرادی که از کیس پناهندگی خود در دادگاه سیرن دورف دفاع کرده اند احتمالاً شبی را آنجا به صبح رسانده اند که ما نیز درست شب قبل از دادگاه با ارائه کیس خود به دوستان به نواقص آن پی برده با کمک تنی چند از خبرگان این امر تا صبح نخوابیده آن را اصلاح کردیم.
مدت اقامت ما در دهکده یواش یواش طولانی میشد و خبری از تاریخ روز موعود دادگاه پناهندگی نبود یکی دو تا از دوستان به دادگاه رفته بودند و خبری از جوابشان نیامده بود زیرا اخذ تصمیم نتیجه دادگاه نیز منوط به سلسله مراتب و حال قاضی و فرصت بررسی پرونده های زیاد در دست اجرا داشت که بر مبنای تعداد صدها هزار نفر مهاجرین سالیانه اروپا بسیار طولانی میشد، روزی تصمیم گرفتم برای پیگیری پرونده خود به دادگاه و اداره مربوطه به سیرن دورف مراجعه کنم و با در دست داشتن برگه های مربوطه و کلاسه ها به دفتر اداره پناهندگی در سیرن دورف مراجعه کردم که مرا بر مبنای شماره پرونده به دفتر خانم ( Swartz ) شوارتس فرستادند در زبان آلمانی شوارتس به معنی سیاه می باشد،با گرمی تحویلم گرفت و پس از شنیدن داستان ننه من غریبمِ بیماری خود و همسر و مشکلات زندگی در یک اطاق و تربیت فرزندان و هزاران دردسر دیگر دنبال پرونده ام گشت و هنگامی که تیر آخر را به هدف زده با خلاقیت ادبیات گونه ایرانی به وی گفتم با اینکه می دانم اسم شما سیاه است اما قلبتان سفید برق چشمانش از این تعریف که انتظارش را نداشت و برای آلمانی ها که مقررات جزو لاینفک وظیفه زندگیشان است را به وضوح دیدم و این تعریف کار خود را کرد و قول داد رسیدگی کند که انصافا این کار را نیز کرد و پرونده من به جریان افتاد .شرح ماجراهای دهکده هایدنهایم بسیار زیاد و طولانی است و من با آن که همه آنها را بخاطر دارم مجبورم از بسیاریشان فاکتور گرفته و بگذرم .باید کاری می کردم و با آشنائی کم کم زبان آلمانی در تماس با مردم کوچه و خیابان که متاسفانه باعث مشکلات بعدی من در دوران کلاس باخ شوله در فرانکفورت شد زیرا من به راحتی آلمانی صحبت میکردم و خیلی هم از زبان خود راضی بودم اما به مجرد نشستن سر کلاس زبان لال شدم و فهمیدم چقدر اشتباه صحبت می کرده ام و بدون رعایت گرامر زبان تمام فعل و فاعل و مصدر و کنایه و اشاره را پس و پیش گفته و بیچاره آنها که حرف های مرا میشنیدند بهر حال هنوز هم آثار ثبت شده اشتباهات اولیه در ذهنم مشکلاتی را ایجاد میکند که در بین محاوره باید مواظب آنها بوده و رعایت کنم تا ناخود آگاه صحبتهایم را خراب نکند.سعید کهزادپور دوستی داشت که از شون اک(Schöneck ) نزدیک فرانکفورت همراه خانواده اش به میهمانی آمده بود و چند روزی را با خانواده سعید گذراندند و در تماس با وی اتومبیل لادای قرمز رنگش را کنترل کرده کاربراتور و دلکوئی را برایش تنظیم کردم ، شبی هم با هم به یکی دو میخانه رفتیم و همراه سعید لبی تر کردیم.
فروردین ۱۳۵۳ مازندران.