کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش پنجاه و دوم

خسرویِ ما آن‌چنان رفتار می‌کرد که گویی مانند بسیاری دیگر پسر سفیر کبیری یا وابسته سیاسی یا ارتشبدی از دوران حکومت شاه بوده و اینجا در بازار مسگر ها که صدا به صدا نمی‌رسد هی سرو صدا می‌کرد . نمی‌دانم شاید هم بود چون ما، انسانها را بر مبنای ظاهرشان قضاوت میکنیم و همیشه سعی در بهتر جلوه دادن خودبوده تافته جدا بافته ایم. همراهی وی با آقا گ ن،، و مسافرت شان به شهر فرانکفورت و تماس با سازمان سیاسی مایل به سلطنت و منارشی( Monarshi ) که به سختی راجع به آن اطلاعاتی مختصر داده مایل نبودند آدرس آن سازمان و حتی نامش را بدهند از نطر من جزو پنهان کاری های بي موردی بود که چیزی به شخصیت کسی نمی افزود، دوست مشترک دیگری داشتیم اهل تهران بنام م د، پسری خوش مشرب همراه همسر و دو دختر کوچولوی از نطر سنی نزدیک به هم بسیار شیرین که همبازی دختر من بودند ، در سفر به شهر فرانکفورت م د نیز همراه آنها رفته بود ،من نمی‌دانم شاید آنها با مجاهدین به فرانکفورت رفته بودند زیرا در پاره ای از موارد هدف وسیله را توجیه میکرد، م د آدم تودار ی بود که هرگز وی را در مسیر مبارزه سیاسی و مرامش نشناختم و هیچ کس از کیس وی آگاه نشد سفر وی به فرانکفورت آغاز یک سری جمع آوری کمک‌های انساندوستانه از مواد خوراکیِ اضافه ما شدکه بصورت بسته بندی از کره و مارگارین و روغن و حبوبات و آب میوه،نوتلا،شکلات و بالآخره تمام اقلام خوراکی که مازاد احتیاج مان بود و به وفور دردسترس که سفر های هفتگی وی را رقم زد و مرتب از تشکر و قدر دانی پناهندگان کمپهای پناهندگی گرسنه فرانکفورت تعریف می‌کرد و ما بعد ها که خود در پانسیون ی در فرانکفورت زندگی می‌کردیم در مورد
فروشنده ای شنیدیم که قبلآ همه اقلام ضروری و مایحتاج خانواده ها را با نصف قیمت به آنها می فروخته و هر هفته با ساک های پر به مشتریان خود سرویس می‌داده و در مدت اقامت خود نزد خانواده ای ساکن آن پانسیون که خانم آن خانواده دختر خاله اش بود می مانده. من در تمام این دوران هرگز دست از صداقت با خود برنداشته و بخود دروغ نگفتم و ماهیت وجودی خویش را می‌شناختم و همواره تمام نصایح بزرگان زندگی و معلمینم را در نطر داشتم مخصوصآ پدرم که در تمام این مراحل مرا همراهی می‌کرد و هنوز هم که دیکر در این دنیا نیست راهش را ادامه داده با نوشتن این مقالات مراتب قدر دانی و انجام وظیفه خود را به اثبات می‌رسانم.

ممکن است بعضی ها سوال کنند سفر نامه و شرح ماجرای مهاجرت من چه ربطی به پدرم هوشنگ خان دارد که باید عرض کنم تربیت ذاتی و محبت نهادینه شده بنیان اولیه هرشخصیتی هدایت کننده مسیر زندگی وی تا انتهاست و بقول ضرب المثل معروف (از کوزه برون همان تراود که در اوست) رفتار و منش انسانها نمایان گر درونشان است که ناخود آگاه تراوش کرده و مخفی نمی‌ماند. خیلی مایل بودم که داستان دادگاه پسندی داشته باشم تا در روز دادگاه قاضی را مجاب کرده به مقام پناهندگی و اجازه اقامت دست یابم و فکر می‌کردم این نهایت پیروزی خواهد بود که بعد ها با موفقیت‌های زیاد بعدی فهمیدم زندگی صحنه مبارزه ای است که هرچه بیشتر جلو رفته و بیشتر بدست می‌آوری احساس کمبود های زیاد تری داری و احتیاجات تازه تری برای بدست آوردنشان پیش روست و بقول باز هم هوشنگ خان زندگی مجموعه ای از ناملایمات است و کلیه دردسر های دنیا اسمش زندگی بوده که هر روز به رفع آنها می‌پردازیم ،حلشان کرده روز دیگر با مشکل جدیدتری روبرو می‌شویم .دختر خاله م -د و شوهرش طفل خردسالی همراه داشتند ک یک چشمش در اثر سانحه ای کور شده بود و آنها جهت معالجه با دریافت ارز دولتی معالجه به آلمان آمده بودند و بدلیل خرابی چشم طفل اجبارآ تن به تخلیه ان داده و با دریافت چشم مصنوعی حد اقل چهره معصوم وی زیباییش را باز یافت و دیگر احساس ترحم در قیافه غریبه ها ایجاد نمی‌کرد، مرد خانواده آهسته آهسته به قمار آلوده و معتاد ان شد تا حدی که برای جبران باخته‌ هایش اگر می‌توانست به سرقت از اتاق همسایگان نیز بسنده نمی‌کرد و لاجرم آلمان را ترک کرده به ایران رفتند، مدتی کمتر از یکسال مادر و دخترش با تّرک مرد خانواده که احتمالآ از هم جدا شده بودند دوباره به آلمان آمده در شهر فرانکفورت اقامت گزیدند و بعد ها شنیدم که ایشان اقدام به یاد گیری آواز کره نام خود رااز فاطی به یلدا تغییر داد و دیگر خبری از روسری همیشه گیش نبوده مطابق بسیاری از بانوان از حق زندگی خود استفاده کرده مانند هر انسان آزادی سرنوشت خود را شخصآ رقم زد،یلدا خانم داستان ما که از چشمه علیِ شاه عبدل عظیم میامد مراحل پیشرفت های بعدی خود را در راه تجدد با یاد گیری آواز نزد یکی از نوازندگان فرانکفورت که در زن باره گی بسیار بی حیا بود آغاز کرد ودر اجتماع حل شد.

تابستان ۱۹۸۷ هاوپت واخه(Haupt Wache ) فرانکفورت همراه مهیار و گلبهار .