کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش پنجاهم

به اتاقک کاروان کوچک که به عنوان دفتر از آن استفاده می‌شد رفته مبلغ یکصد مارک برای دو روز کار دریافت کردم و بقیه دوستان را که خود را برای دریافت مبلغ روزی بیست مارک آماده کرده بودند به داخل فرستادم و هنگامی که عباس ر برگشت ما حقوق های خود را گرفته و در جیب گذاشته بودیم و دست وی روشده و کمیسیون نفری شصت مارک را از دست داده بود،با اعتراضش به ما ورئیس دیگر دیر شده با پا در میانی بچه ها قرار شد نفری بیست مارک به عنوان حق‌الزحمه یافتن کار به وی بپردازیم ، من دو روز دیگر در خاتمه کار مراسم جشن این چادر در جمع آوری و بر گرداندن سوله به کامیون های حمل شرکت کردم اما دیگر عطایش را به لقایش بخشیده جذابیتی برایم نداشت و حاصل کار یکنواخت بدون ارزش معنوی که رنگی از تولید نداشته روحیه کنجکاو مرا ارضاء نمی کرد از نظر من مردود بوده و دیگر به سراغش نرفتم، در زندگی چیزهایی جزو پایه های فکری و استواری شخصیتی انسان ها به حساب می آیند که همواره با روحیه آنها عجین بوده جزو بخش جدا نشدنی به حساب می‌آید و ناخودآگاه با برخورد به آنها ترمزی کشیده شده از درون توقفی ایجاد می‌شود که اصول اخلاقی را تعیین و شخصیت را می‌سازد ‌ و من جزو آن دسته از افرادی هستم که به اصول خود متعهد و مادیات را تحت شرایطی ارزش گذاری می کنم که کیفیت آن برتر از کمیتش می‌باشد، بعدها کسانی برای رفتن سر کار با عباس آقا طرح دوستی ریختند و برایش هر شب شام پخته تا دیر وقت پذیرائی می‌کردند، و حتی کسانی دیگر تا آن حد به رئیس اصلی نزدیک شدند که روابط خانوادگی با وی ایجاد کرده و در تشکیلات وی به کارها و مقام های بالاتری ارتقاء یافتند گرچه حرف و حدیث هائي در مورد روابط خانوادگیشان بر سر زبان‌ها بود که من باور نمی کنم و بیشتر جنبه حسادت داشت.روابطم آهسته آهسته با عباس آقا به دلیل شک به من که فکر می‌کرد مقصر رو شدن دستش شدم به سردی گرایید و با غیبت های موقتی و فاصله از دیگران بعد از مدتی برای همیشه از صحنه دهکده خارج شد و دیگر کسی اثری از وی نیافت ،احتمالاً به سوئدرفته بود که قبلاً در موردش صحبت می کرد گویا قبلاً در فرانسه اقامت داشته تحصیل می کرده که با بروز انقلاب به ایران برگشته بود، مرام سیاسیش به چپ گرایش داشت و در زمان اقامتش در پاریس فعالیت می کرده و روزنامه های حزبی می فروخته ،همان طور که قبلاً گفتم بازار سیاست و فعالیت‌های آن زمان بسیار داغ بود و شورو هیجان جوانان هموطن با مرام های سیاسی عدیده پای گروه های فعال منجمله مجاهدین را به دهکده باز کرده بود،هراز چند گاهی جهت تبلیغ گروه هایی را به آنجا می‌فرستادند و کارهای تبلیغی و فرهنگی نمایش فیلم و ویدئو جهت یارگیری و جذب‌ سمپات های جدید به میهمانی نزد خانواده های علاقه مند می‌آمدند و با رسوخ درخانه ها سعی در عضو گیری هرچه بیشتر داشتند.من شخصاً به هیچ وجه نه به چپ ها و نه به کسانی که در بهم ریختن اوضاع وطنم دست داشتند اعتماد نداشته و آنها را مسبب کلیه بدبختی وآوارگی هزاران ایرانیِ دربِدرِ سرگردان بی گناه می‌دانستم، و اگر قرار بود به گروهی اعتماد کنم همانا کسانی بودند که کشور را بر مبنای اصول مملکت داری و قانون هدایت می‌کردند و همین پایبندی به تعهدات شان به مجرد بروز یک سری بی‌قانونی ها دوام نیاورده شیرازه اش از هم پاشیده شد، نمایندگان مجاهدین مرتب در حال آمد و شد و تبلیغات برای خود بودند و هر از چند گاهی برای تظاهراتی در یکی از شهرهای بزرگ هواداران ساکن دهکده را همراه خود می‌بردند و خیلی ها هم که جاذبه ها و زرق و برق شهر وسوسه شان می‌کرد همراه شده و همینکه مدتی از دهکده و زندگی یکنواختش دور باشند تنوعی بود.بعضی برای چنین تنوعی تن به عضویت در این گروه ها می‌دادند و سرنوشت خود را به آنها گره زده علیرغم خواسته ها و مرام فکریشان ملزم به تعهدات و دستورالعمل های حزبی می‌شدند که انحصارات خود را به زور بر باورهای پرشور جوانان تزریق کرده مرتب در مجامع بین المللی با تبلیغات و مراسم پر طمطراق مشغول یارگیری و کسب در آمد مادی مشتی سیاست باز صحنه های جهانی بودو این عوامل خرده پا درحاشیه شهرها ، بازارها و مراکز خرید و محل‌های پرازدحام با پر پائی میزهای کتاب و عکس،پوستر و بروشورهای پروپا گاند های مجاهدین خلق و مظلوم نمائی به جمع آوری اعانات و وجوه همیاری مردم ساده آلمان شده و منبع درآمد سرشاری برای حزب بودند، سلسله مراتب بین اعضاء به شدت رعایت شده هر کدام در مقامِ خود با جدیت و نظارتِ مقام بالا دستیش تحت کنترل شدید مشغول می‌شد،حنای این گروه برای ما رنگی نداشت و رنگ مذهبی مرام چپ حال آدم را به هم می‌زد، روزنامه های چپ وراست مرتب دست به دست شده به شستشوی افکار جوانان بی‌تجربه می‌پرداختند،نوید آزادی سر می‌دادند، و بیچاره آنها که قبلاً گول خورده درون زندان‌ها مشغول گذراندن اواخر محکومیت خود بودند.

مهیار و گلبهار ،تابستان ۱۹۸۷ جلوی تنها دبستان هایدن هایم،مهیار محصل همین دبستان بود و گل بهار نیز در همین دبستان به کودکستان میرفت.

چه زود گذشت، همین دیروز بود که از فرودگاه فرانکفورت آوردمشون خونه .مادر اصلآ از این گوشه خوشش نمیومد ،جانمازشو تو اطاق گلبهار پهن می‌کرد، اما هوشنگ خان خیلی حال می‌کرد، این بارِکوچک هنوز کنار سالن قرارداره اما بابام دیگه نیست.