کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و نهم

بالاخره به محل کار جدید رسیدیم که بر خلاف تصور من نه کارخانه ای بود و نه واحد صنعتی یا تجارتی بلکه در کنار حاشیه بیرون از شهری در دل صحرای سر سبز با دار و درخت در زمین مسطحی تعدادی کامیون با بارهای داخلشان که نمی‌دانستم چه چیزی هستند ایستاده چند نفر مشغول باز کردن درهای قسمت بار کامیون ها و تخلیه آنها بودند که ما نیز برای کمک به آنها ملحق شدیم و کار آغاز شد.اولین بار تخلیه کامیون اول حاوی تخته هائی بود که کنار هم روی سطح زمین چیده به هم کلاف می‌شد و کف یک سالن بزرگ را تشکیل می‌داد و تعدادشان آنقدر زیاد بود که خود با نصب و میزان کردن و در یک سطح قرار دادن طوری که طراز بوده و گیره هایشان داخل یکدیگر چفت شود تا امکان لغزش نداشته و زیر پای آدم محکم و مقاوم قرار گیرد بخش اعظمی از وقتمان را گرفت که زمان استراحت شد و پس از کمی استراحت و نوشیدن نوشابه و قهوه و صبحانه و ساندویچ همراه آورده ، آنهایی که وارد بودند و مشغول صرف آن، دوباره مشغول تخلیه ستون های بدنه یک سوله بزرگ از داخل دو کامیون دیگر و قرار دادنشان روی زمین در جاهای مخصوص از قبل مشخص شده شدیم تا کلیه ستون های آلومینیومی روی زمین محل سوله قرار گرفت و سپس آنها را چند نفری در جای خود بلند کرده نگه می داشتیم و بقیه بوسیله تیرهای افقی آنها را به هم کلاف می‌کردند و در نهایت نزدیک ظهر اسکلت یک سالن سوله بزرگ در جای خود با کف چوبی محکم ایستاده بود که برای خودش عظمتی داشت و با آن ارتفاع بلند من را یاد ساختمان ها و سالن‌های ورزشی سوله گوشه و کنار تهران می‌انداخت، مخصوصاً سالن ورزشی دانشکده علم و صنعت که مربی کشتی آقای رایگان ما را با شلاق میزد تا به حریف کشتی خود حمله کنیم و بدن هایمان ورزیده شود، با برپائی اسکلت سالن بسیار بزرگ که برای پذیرائی از میهمانان جشن های دوره ای بهاره در گوشه و کنار برای یکی دو هفته بر قرار می‌شد ظهر شده بود و کار طاقت فرسای جابجائی تیرهای آلومینیومی سنگین عمودی و افقی با سیم‌های بکسل که با پیچ و مهره بهم کلاف شده و یکپارچه اسکلت محکم سالنی را تشکیل می‌داد به میانه روز رسیده بودیم و استراحت دادند، در میانه کار هر یک ساعت در میان زمانی کوتاه برای تنفس و کشیدن سیگار داشتیم و نوشابه ای نوشیده به کار مشغول می‌شدیم، استراحت ظهر کمی طولانی تر بود و گروه را با اتومبیل به شهر کناری و رستورانی برده نهار میهمان رئیس بودیم و بلافاصله پس از صرف آن به قرارگاه برگشته مشغول پیاده کردن چادر های برزنتی پلاستیکی از کامیون های دیگر شده آنهارا به عنوان بدنه و دیوار سالن در ریل‌های نصب روی تیر های بدنه با سیم بکسل مثل بادبان کشتی به بالا کشیدیم طوری که در نهایت یک سالن سوله بزرگ محل پذیرائی حداقل چهارصد پانصد نفره محکم و محفوظ از باد و باران با عظمتی وصف ناشدنی در آن گوشه خلوت صحرا بر قرار شده در جای خود ایستاده بود، با برپاشدن چادر و نصب درهای ورودی و خروجی کار آن‌ روز ما به پایان رسیده و به خانه باز گردانده شدیم و با تنی خسته و کوفته از جدال با آهن و تخته و حمل آنها پس از صرف شامی به رختخواب رفتیم تا برای فردا تجدید نیرو کرده آماده شویم.صبح زود روز بعد پس از صرف صبحانه مقداری نان و پنیر برای ساعت ده صبح خود مانند دیگران همراه برداشته و جلوی خیابان منتظر اتومبیل سواری برای رفتن به سر کار ایستادیم و البته از آنجا که کار کردن ما غیر قانونی بود و با نداشتن اجازه کار به اصطلاحِ بچه ها (کار سیاه) سعی می کردیم دیگران متوجه نشوند تا با گزارشی برایمان دردسری تولید شود، رئیس گروه عباس، که فکر می‌کرد مثل بلبل انگلیسی صحبت می کند دوباره به عنوان رئیس گروه ما کارگران ساده را به سر کار برد و خود در صندلی جلو نشسته و به بحث های سیاسی با راننده پرداخت ، کار روز دوم شروع شد و این بار کامیون های آشپزخانه، کامیون سن و صحنه اجرای ارکستر و کامیون دکوراسیون، چراغ ها و تزئینات و پرچم ها و پرده های رنگ و وارنگ آویزان از سقف سالن به نوبت تخلیه و در جای خود نصب شد و تا عصر ادامه یافت و از آنجا که برای من کنجکاوِ تشنه امور فنی بسیار جذابیت داشت اصلاً نفهمیدم کی عصر شد و چگونه زمان که برای دیگران طاقت فرسا بود گذشت و با اتمام کار حاصل زحمت دوروز بیش از ده بیست نفر کارگر دژ محکم استواری در میان فضای باز کنار شهر سر به آسمان کشیده بود که ابهتش تحسین آمیز و خستگی را از تن به در می‌کرد، طبق قراری که عباس آقا با ما گذاشته بود قرار بود وی برای دریافت حقوق و باز پرداخت آن به ما اقدام کند که مبلغش قرار بود بیست مارک برای هر روز باشد، در پایان کار هنگام پرداخت حقوق، عباس آقا نبود گویا برای قضای حاجت و تعویض لباس رفته بود ،کارگران یکی یکی به داخل کاروان کوچک دفتر رفته حقوق خود را دریافت می‌کردند که رئیس مرا صدا کرد.

عکسی از دوران جوانی ،تابستان هزارو سیصدو پنجاه و چهار بابلسر ،پلاژ کنار دریا که کارمندش شعبان هر پنجشنبه شب برامون نگهمیداشت.بعد از ظهر تابستان بدور از هیاهوی تهران،چه آرامشی داشتیم و چه زیبا بود احساسش .دلم براش تنگ شده .ورزش میکردم، شنا فوتبال کشتی ، میل می‌گرفتم ،میل های هوشنگ خانو که هر کدومش بیش از بیست و پنج شش کیلو کیلو بود حالا وقتی یه لاستیک ماشینو بلند میکنم کمر درد میگیرم و تعجب می‌کنم که این من بودم که اینهمه قدرت داشتم ، افسوس افسوس.