یکی از پر آوازه ترینِ ورزشکاران باستانی مملکتمان مرحوم شعبان جعفری که حرف و حدیث های زیادی در بین ما ایرانی ها پشت سرش می باشد ، شخصیتی بود که از نظر من برخلاف تمام قضاوت های خلاف واقعیت حاکم بر فضای دوران گذشته ناشی از فعالیت مذهبیون که در راه هدف، از تخریب شخصیت و نام و ناموس انسان ها وارد شده و خصوصی ترین بخشهای زندگی دیگران را به زیر سوال برده ، بر مبنای افکار واپسگرایانه خود سایرین را میسنجند و با دروغ و بهتان در به لجن کشیدن آن ها از هر طرفه و خدعه ای بهره گرفته و بر خلاف شعارهای اخلاق و رأفت و گذشت که فقط تظاهری بیش نبوده و هرگز بدان پای بند نیستند با اتکا به تقیه به عدول از وظیفه انسانی دیگران را تحمیق کرده، خر خود را میرانند و از طرف دیگر معتقدین چپ گرائی که بعضاً در شهرستان بدنیا آمده علی رغم مطالعات گرانبهای آثار چپ گرایانه و آثار مارکس و هگل ومبارزه پرولتاریا دیگر مبارزین سراسر دنیا بدون شناخت و مطالعه بافت سنتی اخلاقی تهرانِ آن وقت ها و موقعیت فرهنگی حاکم بر مبنای شنوده های دهان بدان که متاسفانه با تحریف و اعمال نظر شخصی توام بوده و اجازه دفاع را از افراد مورد اتهام میگیرد قضاوت میشود و شایعات غیر واقع در دل هموطنان ما تا جائی پیش میرود که میشود عکس شخصی را در ماه دید و کمونیست هائی که وضو گرفته در صف نماز جماعت ولاالضضضالین را غلیظ تر از پیش نماز میخوانند.
و متاسفانه این پیشداوری ها مبنای اخلاقی و قضاوت ما قوم کهن با تاریخ دوهزار و پانصد ساله شده و هرکدام بر مبنای فقط شنیده هایمان در اثبات نظریه خود ابرام و پافشاری می کنیم و هر گاه کسی به راهنمایی مان تذکری دهد مرتد بوده و مرگش واجب میشود.
شعبان جعفری که شعبون بی مخ می نامیدندش خود انسانی بود که تکیه کلامش با یاد و نام ذکر یا علی بود ، گرچه من بدان حد خلوص نرسیده ام که وی را درک کنم اما همیشه به صفای اخلاقیش احترام گذاشته و برایم قابل تحسین است .چند باری وی را در تعمیرگاه مان که به دیدار پدرم آمده بود دیده بودم و یکبار هم در منزلمان همراه چند نفر از نزدیکانش میهمان بود ،اما همیشه نام وی یک جورائی در منزل ما برده میشد. مثلاً در جشنهای باشگاه جعفری که در خیابان ضلع شمالی پارک شهر همیشه به مناسبت های مختلف برقرار میشد و مرحوم پدرم هم اکثراً دعوت داشت و عکسهای یاد بود با شخصیتهای سرشناس از شاهپور غلامرضا تا تیمسار خسروانی و میهمانان خارجی در این باشگاه یا بهتر بگویم زورخانه سنتی که در بنایش حق مطلب ادا شده و آبروئی برای اهالی ورزش مملکت بود زینت آلبوم عکس خانواده و جزو افتخارات پدر بود گرچه بیشتر آن عکس ها در دوران شلوغ و پلوغ انقلاب سوزانده شد تا مدرکی بدست انقلابیون نیفتد .
متن کارت پستال تبریک سال نو شعبون خان که هرساله به آدرس منزلمان پست میشد تصویر حضرت علی سوار بر اسب وچند خطی جهت تهنیت و آرزوی سلامتی و با امضای وی بود که تا سال ها بعد که وی حتی جهت معالجه به خارج رفته بود ادامه داشت تا انقلاب شد.
ملت خیلی پشتش حرف میزدند مخصوصاً قشر تحصیل کرده مملکت که گرایش های چپ گرایانه اش مد روز بود و در راه عقب نبودن از قافله جهانی مدرنیست سر به مخالفت هرگونه سنت گرائی برداشته وبی محابا منکر تمام ارزشهای ساختار بنای فرهنگی سیاسی و اجتماعی این خانواده بود و در این راه بدون در نظر گرفتن ریشه های خود به بیراهه رفت تا آنجا که هویت اصلی خود را نادیده گرفته و با تقلید بیمارگونه از فرهنگ های گوناگون غرب و شرق که آلت دست ایدئولوژی های بیگانه بودند و با تلفیق شان با دین ، آش شله قلمکاری پختند که نتیجه اش موقعیت کنونی ماست و جمع و جور کردن آن حد اقل ، مبارزه نسلهای آینده را میطلبد و به عمر ما کفاف نخواهد داد.
شعبون خان را آدم بی سوادی مینامیدند و یکی از جوک هائی که بین متجددین در محافل نقل میشد چنین بود که وی برای خواهر زاده اش که در دبستان رفوزه شده بود جهت به اصطلاح پارتی بازی که شیرازه بنای نظام اجتماعی ما ایرانیان است و در تمام ادوار تاریخ ریشه های کهنش سد راه پیشرفت بوده نزد وزیر فرهنگ آن دوره ، آقای درخشش رفته و تقاضای ارفاق نمره قبولی میکند که آقای درخشش نیز با ارفاق نمره بیست ، توافق می نماید اما شعبون خان تقاضای نمره حداقل صد میکند ، و این جوک دست بدست می شد.
باشگاه جعفری آبرو و افتخار ورزش باستانی دوران گذشته که در حال حاظر وضع اسفناکی دارد و شهرداری تهران در نضر دارد بخشی از آن را به پاساژ تبدیل کند.
مراسم شنا رفتن زورخانه چیذز تهران