کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و هشتم

هوای بهارِ تازه رسیده هنوز سرد بود و آثار برف ها با تابش طلیعه آفتاب زیبای نیمه جان بهاری بصورت قطرات آب از برگ های سوزنی درختان همیشه سبز کاج و سرو به زمین می‌چکید ، گاهی از ایران تلفن داشتیم که توسط خانواده هایمان به دفتر سوسیال زده می‌شد و تنها پل ارتباطمان با وطن بود و توسط خانم برادنر با فرستادن یکی از ایرانی ها که در محل دفتر سوسیال جهت کاری مراجعه کرده بودند به ساختمان مان خبر دار شده بِدو خود را به دفتر می رساندیم و گاهی هم آنقدر دیر خبر دار می‌شدیم که تلفن قطع شده بود ،البته با استفاده از کیوسک تلفن که در گوشه و کنار شهر ها و خیابان‌ها به تعداد کافی وجود داشت هم با پرداخت مبلغی که برای پناهندگان زیاد بود ارتباط بر قرار می کردیم و گاهاً راه های تقلب و دستکاری دستگاه ها را پیدا کرده مجانی با خانواده هایمان در تماس بودیم. در روی دستگاه های تلفن چراغ سه گوشه آبی رنگ کوچکی بود که هنگام برداشتن گوشی تلفن روشن می‌شد و بچه ها یاد گرفته بودند با سوزنی بلند که با فندک آن را گرم می‌کردند در گوشه بخصوصی آن را سوراخ کرده و با انداختن سکه پنج مارکی به داخل دستگاه شماره گرفته به صحبت می‌پرداختند و از آنجا که تماس با شبکه های جهانی هزینِه بر و گران بود کنتور تلفن به سرعت بسوی انتهای مبلغ موجود داخل دستگاه حرکت کرده از آن کم می‌شد و قبل از اتمام مدت دو سه دقیقه برای پنج مارک سوزن بلند را داخل آن سوراخ کرده ارتباط قطع و سکه از تلفن خارج شده در پیاله پائین می افتاد که آن را برداشته مجدداً شماره گیری می‌کردند.

سیستم دیگری هم بود که مبتکر آن علی یکی از بچه های بندر پهلوی بود و یک سکه دو مارکی را با یک نخ پلاستیکی نازک قلاب ماهی گیری با نوار چسب می‌چسباند و داخل دستگاه می فرستاد و سر نخ را طوری نگه می‌داشت که هنگامی که ارتباط بر قرار می‌شد با باز شدن دریچه به داخل نرفته و در جای خود ثابت بماند و دستگاه مرتباً وجود سکه را در محل مربوطه احساس کرده و خط را آزاد نگه می داشت و با این سیستم علی از همشهری ها و کاسبان پلاژهای پهلوی، حال ماهی های دریا و مقدار صید روز گذشته و جریان نزاع محله های همجوار را می‌پرسید و با همین سیستم از دستگاه های اتومات سیگار تهیه می‌کرد و هنگامی که پلیس وی را در حال دریافت سیگار از دستگاه دستگیر کرد در حالی که به جای چهار مارک در صندوق خالی سیگار، فقط یک مارک وجود داشت و بسته سیگار نو در دست علی آقا که او محکوم شد البته چنین جرم‌هایی در مقابل آنچه عرب ها و یوگسلاوها و لهستانی ها انجام می‌دادند بسیار کوچک و پیش پا افتاده بود و در واقع برای دولت آلمان کم ضرر، عباس ر یکی از پناهندگانی بود که در همسایگی ما در ساختمان اسکان سریلانکایی ها با دو ایرانی دیگر زندگی می‌کرد ، طبق گفته خودش تجربه زندگی در فرانسه را داشت و با نزدیک شدن به خانواده ها سعی در جبران کمبود خانواده خود را داشت ناآرام بود و دائم در تکاپو و به هر شکلی بدنبال پیشرفت، همه جا سر می‌کشید و چون مجرد بوده مسئولیت خانواده به عهده اش نبود دنبال کسب در آمد به هر شکلی می بود. در روزنامه محلی و در قسمت آگهی ها اتومبیل مرسدس دست دومی یافت و مرا که اصلاً به فکر تهیه آن نبودم چون نه از قوانین خبر داشتم و نه حتی آمادگی و فقط بر مبنای داشتن گواهینامه موقت بین المللی که فقط شش ماه از بدو ورود به آلمان معتبر بود به محل خانه صاحب اتومبیل برد تا آن را بخرم که من مخالفت کرده و سر باز زدم و او چون می‌دانست من مقداری وجه نقد دارم مرتب در حال نقشه کشیدن بود.
شبی برای شام خودش را به منزل ما دعوت کرد و اعلام کرد که کاری پیدا کرده و فردا مرا همراه دو نفر دیگر برای کسب در آمد به آنجا خواهد برد، ساعت شش صبح شال و کلاه کرده جلوی خیابان ایستادیم تا اتومبیل سواری مارا سوار کرده خودش کنار دست راننده و ما سه نفر در صندلی عقب جای گرفتیم و به سوی کاری که نمی دانستیم چیست روان، برای من که تا آن روز در زندگی خود برای کسی جهت کسب در آمد کار نکرده بودم و همیشه به عنوان پسر حاج هوشنگ در بالاترین رده شخصیتی بنگاه پول ساز وی سرمست به یللی تللی پرداخته نمی‌دانستم دنیا دست کیه و حالا به عنوان کارگر فعله نیروی انسانی بی تخصص در راه کسب در آمد ولو به مقدار کم تن داده و افکار درهم و برهمم را مغشوش می کرد‌ بلاخره به محل موعود رسیدیم و در طول راه یک ساعته از منزل از جاده های زیبای کوهستانی استان بایرن آلمان که بی نهایت در تمام فصول زیباست می گذشتیم و کنجکاو از نوع کاری ‌که قرار بود بابتش مبلغ بیست مارک دریافت کنیم و حتی مقاطعه کار ما عباس آقا هم نمیدانست چه کاری خواهد بود.

مهیار و گلبهار در سن نه و سه سالگی در زمین بازی جلوی محوطه، ساختمان ما در پشت صحنه عکس بوضوح قابل رویت است.

تابستان سال هزارو نهصد و هفتادو هشت جلوی خانه مان ساختمان شماره هفت در (Gundekar Straße ) دهکده (Heidenheim) هایدن هایم نفرات از راست الهه خانم ،همسرم ایرن، من، سهیلا خانم خواهر الهه و خواهر همسرم.