کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و هفتم

در یکی از رفت و آمد ها شاهد مشاجره جوانی با آقا گنجی خودمان شدیم که تلویزیون دست دوم رنگی قدیمی را که ادعا می‌کرد خریده و بعداً گندش در آمد که جزو کمک‌های حضرت مسیح بوده به مبلغ چهارصد مارک فروخته و دیگر پس نمی‌گرفت و من هم چون برای آشنائی با زبان و تماس بیشتر با اجتماع محیط کشور میهمان به دروازه ورود آن تلویزیون احتیاج داشتم مبلغ را پرداخته آن را به اتاقمان بردم و با ورود آن کلی به معلوماتمان افزوده شد و هر شب بخشی از لغت هائی را که در تلویزون می شنیدیم و در طول روز نیز به آنها برخورده بودیم و برایمان آشنا بود دنبالش رفته و از دیکشنری و کتاب های موجود معانی را پیدا می کردیم و من از این معامله که به نظر خیلی ها اشتباه بود بسیار راضی و از اینکه سیستمش قدیمی،فینگر تاچ و بدون کنترل بود اصلاً ناراحت نبودم و تا یکی دوسال به ما خدمت کرد و شاید ریشه اصلی یاد گیری زبان آلمانی من ( گرچه هنوز در حد متوسط) از وجود همان دستگاه بود و در سن سی و هشت سالگی با مشغولیات فکری و هزاران مشکل سر راه خانواده و یادگیری هزاران رسم و قانون و سیستم و چیزهای دیگر باز هم توانستم گلیم خود را از آب بیرون بکشم .دنیسِِ آسوری یکی از همسایه ها به علت دانستن زبان انگلیسی که البته فقط مثل خیلی های دیگر ادعا می‌کرد با ما روابطی دوستانه داشت و از آنجا که زودتر از ما ساکن هایدن هایم بود روابط خوبی با خانم برادنر مسئول سوسیال و در واقع رابط و مترجم اکثر افرادی بود که زبان نمی‌دانستند ، روزی از طرف دفتر سوسیال برای کار اجتماعی جمع آوری کیسه های لباس سازمان صلیب سرخ از کنار خیابان که مردم با اعلانات قبلی و در تاریخ مقرر البسه و پوشاک مازاد خود را برای کمک در کیسه های پلاستیکی تمیز کنار خیابان جلوی منزلشان می‌گذاشتند داوطلب خواستند که من همراه تنی چند اعلام آمادگی کرده برای کار عام‌المنفعه با اتومبیل به شهری دیگر برده شدیم و از آنجا در سالنی همراه چند گروه دیگر توجیه شده به وظایف مربوطه واقف با کامیون به شهرهای اطراف رفتیم، من همراه دونفر دیگر مسئول دریافت کیسه ها و در کنار هم قرار دادنشان در قسمت بار کامیون بودم و بقیه به دنبال کامیون در حال حرکت کیسه ها را به بالا پرت می‌کردند، هدایت در بالای کامیون با آنکه ما اجازه باز کردن آنها را نداشتیم کیسه ها را باز و محتویاتش را می‌گشت و در میان کیسه ها یک دست لباس فوتبال یک تیم کامل را یافت با تمام شماره ها و با رنگ سبز که از همانجا تیم فوتبال پناهندگان هایدن هایم کلید خورد، بعد از جمع آوری کلیه کیسه ها، تمام گروه ها را به سالن اصلی برگردانده و در آنجا با پذیرائی گرم همراه نهار و میوه و دسر تلافی آن شب کلیسا را در آوردند.در انتهای ماه آخر زمستان تا انتها ما شاهد ریزش برف بسیاری بودیم و گاه گاهی که روزی آفتابی بود از منزل بیرون زده در فضای زیبا و طبیعت قشنگ دهکده به گردش می رفتیم ، شب ها با دور همی ها و شب‌نشینی و شعر و آواز خوانی و گاهی به تنها دیسکوتک دهکده یا به بار مارتین رفته لبی ترکرده روزها چون اجازه کار نداشتیم به استراحت، خواندن زبان و خرید بسنده می کردیم.عید نوروز نزدیک بود، سوسیال سالی یک بار شاین لباس می‌داد(Schein ) و آن برگه ای بود که برای خرید البسه از فروشگاه های شهرهای اطراف معتبر و می‌توانستیم بر مبنای مقدار اعتبارش خرید کنیم، جنب و جوشی در بین هموطنان احساس می‌شد و همه با شور و حالی وصف ناشدنی در پی برگزاری اولین مراسم نوروزی خود در کشوری بیگانه بودند که وابستگی های سنتی آن برایشان اهمیت ویژه ای داشت و ارتباطشان را با سرزمینی که از آن به دلایل مختلف و ناخواسته گریخته بودند وصل کرده و با سماجت به ریشه های فرهنگی خود می‌چسبیدند در این میان نقش آقای دوبلر مسئول روابط عمومی سوسیال مان بسیار برجسته بود و در راه اندازی جشن باستانی ما اهتمام می‌ورزید و از اینکه این انجام وظیفه همراه تنوعی بود برایش جالب و کنجکاو،از آنجا که قبل از ما ملیت‌های دیگر آنجا پناهنده و ساکن و مخصوصاً ویتنامی ها که گربه های اهلی مردم را دزدیده می‌خوردند و در زمان ما هم صاحب گربه گمشده ای شکایت کرده بود که ایرانی ها گربه مرا خورده اند، البته گربه رفته بود دّدّر و بعداً برگشت و ما روسفید شدیم، دوبلر از هیچ کمکی دریغ نمی کرد و از داریه زنگی گرفته تا ساز دهنی که احمد قرار بود بنوازد تهیه کرد که البته احمد شاید در دوران بچگی یک بار تو ساز دهنی همشاگردیش فوت کرده بود و امر به او مشتبه شده بود که نوازنده است، جشن جالبی بود در همان زیر زمین زیر سوسیال با لباس های نونوار و ارکستر تک نوازنده آقا گنجی و به خوانندگی محمد که ترانه خوب می‌خواند و شامِ تهیه شده توسط بانوان ایرانی هایم که هرکدام بر مبنای امکانات و سلیقه خود تهیه کرده بودند تا نیمه شب زدیم و رقصیدیم و به سال نو رسیدیم.

عکس بالا زمین فوتبال هایدنهایم ومن در لباس فوتبال یافته در کامیون کمک های عام المنفعه .