کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و ششم

اولین بعد از ظهر ورود ما به هایدن هایم و جابجائی و تغییر دکوراسیون مطابق معمول وطبق عادت همسرم بعد از نهار و مراسم معارفه با ساکنین آپارتمانمان،خانواده سعید نّقیِه با همسر و دو طفل خردسال و خواهرش که اهل اصفهان بودند و همسایگی دوخواهر مجرد که خواهر زن من نیز به اتاق آنها منتقل شد پس از مراسم معارفه و آشنائی با قوانین آشپزی، نظافت عمومی و رعایت بعضی از شرایط همراه آقا سعید که بعد ها از آپارتمان ما رفتند برای سرکشی اوضاع و شناسائی به دیدار آقای گنجی که او هم اصفهانی بود به زیر زمین زیر دفتر سوسیال رفتیم،زیرزمینی با سقف نسبتاً کوتاه و ديوارهای بتونی که کنار یک میز و چند صندلی روی دیوارش یک بخاری برقی کوچکِ نصب شده که باد پنکه کوچک آن به زور اطراف دهانه خروجی خودش را هم گرم می کرد آقای خوشروئی را ملاقات کردیم که یک دستگاه اُرگ بسیار کوچک را روی میز قرار داده و با یک دست مشغول تمرین و نواختن موسیقی بود که نشان از اصرار در نواختن وی می داد،این اصرار بعد ها وسیله معیشت وی در شهر فرانکفورت شد و با تهیه دستگاه های مدرن تر با استفاده از آکوردهای ارگ اتوماتیک بالآخره دو دستش را در راه نواختن به کار گرفت و هنوز که هنوز است می نوازد. آقای گنجی زاده اهل اصفهان و در اصل خیاط و این زیر زمین را جهت تمرین موسیقی اداره سوسیال و مسئول روابط عمومی آن آقای دوبلر در اختیارش گذاشته بود و به اصطلاح دفتر کار رسمی وی بود بعد از شنیدن چند آهنگ نیمه کاره یک انگشتیِ اُرگ ، زیر سیگاری روی میز را از ته سیگارهای ما پاک کرده داخل سطل زباله کنار زیرزمین ریخته هنگام خروج در را پشت سر بسته به اتاق های خود رفتیم و در همان نیم‌ساعت کلی اطلاعات راجع به شخصیت‌های ایرانی مقیم هایم و خصائل اخلاقی خوب و بد و هشدارِ از دور داشتن خود و خانواده از بعضی ها که احتمالاً آبشان با وی توی یک جوی نمی رفت داد و کلی کلمات آلمانی بین صحبت هایش که برای ما که تازه وارِدِ لال بودیم بسیار جالب بود و پیش خود فکر می‌کردیم که آیا می‌شود ما هم یک روز به این حد از فرهنگ و زبان آلمانی دست بیابیم.آقای گنجی زاده بعد ها زودتر از ما قبولیش آمد و به شهر فرانکفورت نقل مکان کرد و به کلاس زبان (Volkshoch Schule) رفته و بعد از آمدن ما به فرانکفورت در کلاس زبان (Bach Schule) با من همکلاس شد و در طی سال های متمادی تمام کلاس های زبان موجود آلمان را دوره کرده و هنوز هم که هنوز است دولت آلمان نتوانسته وی را به سر کار بفرستد چون هنوز بعد از سی و پنج شش سال زبانش به حد کافی خوب نیست و از کمک های رایگان دولت استفاده می‌کند،دختر نه ساله وی با مهیار پسر من همشاگردی و در دبستان بزرگ هایدن هایم به مدرسه می‌رفتند، روابط عمومی و روابطش با آلمانی ها بی‌نظیر بود و به هر صورتی با آنها ارتباط برقرار می‌کرد از جمله رابطه اش با کلیسا که پای کشیشش را به هایم باز کرد البته اجازه نمی‌داد کشیش نزد خانواده های دیگر برود و فقط انحصاراً رفیق شخصی وی بودو با همان چند کلمه انگلیسی و آلمانی اموراتشو می‌گذراند و از کمک‌های منابع خیریه استفاده می‌کرد و در این رابطه برای کلیسا مشتری و نمازگذار جمع می‌کرد. چهارشنبه شبی برای مراسم اعشاء ربانی ما را همراه دو اتومبیل سواری و یک فولکس استیشن نه نفره به کلیسا بردند و البته قرار بود طبق گفته آقا گنجی آنجا به ما شام بدهند که من از خوردن شام منزل صرف نظر کرده پسر خود را نیز جهت اطمینان همسرم همراه بردم زیرا در یک کشور غریبه بیرون رفتن یک سری آقایان شبانه از منزل با وجود آزادی اجتماعی محیط جهت اجتناب از هر گونه تردیدی موقعیت حکم می‌کرد که اطمینان خانواده را جلب کنم.کلیسای مربوطه در شهر(Günzenhausen) قرار داشت که(Evangelich) بود( فرقه ای از مسیحی ها) مثل فرق مختلف ما مسلمانان و بقیه ادیان دیگر، تعداد چهارده پانزده نفره ما که به نسبت تعداد پنج شش نفره آلمانی های داخل کلیسا در اکثریت بود روی نیمکت های مقابل جایگاه خطابه کشیش و مجسمه مسیح و صلیب بزرگ پشت سرش با پراکندگی نشستیم و به خطابه گوش می کردیم که برایمان لالایی بود و سرمای فضای بزرگ کلیسا که گنجایش بیش از شاید دویست سیصد نفر را داشت کمی آزار دهنده اما بشارت شام بعدش که هرگز اتفاق نیفتاد و بر خلاف مراسم مذهبی خودمان که آخرش بعد از آن همه گریه زاری بالاخره مدعوین با شکم پر و لبی خندان در کوچه بادگِلو می‌زنند و بسوی خانه روان می‌شوند حتی یک استکان چائی هم تعارف نکردند و ما را با دهان خشک برگرداندند که در نیمه راه اتومبیل خراب شد و من ناچاراً برای تعمیر آن اقدام کردم که چون آچار در اختیار نداشتم نتوانستم سیم باطری قطع شده را وصل کنم و در دل سرما ماندیم تا اتومبیلی کمکی رسید و ما را به منزل رساند و گرسنه به بستر رفتیم و دیگرگول کشیش های دروغ گو را نخوردم.