کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و پنجم

به خاطر دارم اوایل شروع زندگی گروهیِ این واحد مسکونی، هر کدام از افرادِ اتاق ها برای خودشان بطور مجزا در آشپزخانه پخته و در اتاق ها یشان صرف می‌کردند و با محدودیت یک اجاق و فِرِ برقی و قفسه ها و کمد های محدود آشپزخانه کوچک و ظرفشوئی تداخل تنگاتنگ و ازدحام هنگام پخت و پز دردسر ساز بود که در پاره ای از ساختمان‌ها در گیری های خانوادگی و سوء تفاهمات ناموسی و مشکلات بسیار حاد ایجاد کرده بود و انتظار در صف پخت و پز تا شعله اجاقی برای دیگری آزاد شود بالاخره ما را به این نتیجه رساند که با همزیستی به عنوان یک خانوادهِ واحد از کنتاکت ها و درگیری های داخلی بکاهیم و قبول مسئولیت سرپرستی آشپزخانه دوره ای هفت نفره اهالی ساختمان مان را بر مبنای یک روز در هفته به اجرا بگذاریم.جذابیت موضوع در آن بود که همه فامیل در سالن کوچک اتاق نهار خوری دور هم به صرف غذا می‌پرداختند و در این دورهمی ها تمام اطلاعات و قوانین، تبادل فرهنگی و شناسائی گوشه و کنار اخلاق و روابط محیط جدید که در اثر کنتاکت هایمان با آلمانی ها تجربه کرده را با یکدیگر به بحث گذاشته در راهبرد زندگی آینده بررسی می کردیم . اهالی خانه که از نظر سنی همگی از من سی و هشت ساله کوچکتر بودند یه جورایی خانواده ما را از نظر تجربه به عنوان بزرگتر پذیرفته با ابراز محبت حرف شنویِ نانوشته ای را رعایت می‌کردند که آرامش، صمیمیت و احترام این گروه زبانزد بود، هرنفرِ مسئول از صبح زود پیش از دیگران برخاسته صبحانه را آماده کرده روی میز قرار می‌داد و بعد از صرف صبحانه نهار را پخته به موقع صِرف می‌کرد و هنگامی که دیگران با آزادی به دنبال کار و استراحت خود می‌رفتند وی در حال تهیه مراسم شام و شستشوی ظروف نهار بود و شب پس از شام و میهمانی دورهمی شبانه و اکثراً پذیرائی از رفقا و همسایگان ساختمان‌های دیگر چای آخر را می‌داد ظروفش را می‌شست و مسئولیتش به اتمام می‌رسید و بقیه شش روز دیگر هفته را به عنوان میهمان از مزایای لذتِ دور همی محیط گرم خانواده بهره مند می‌شد.،دختران مجرد ساکن خانه ما دو خواهر بنام های سهیلا و الهه خانم بودند که با خواهر همسر من در یک اتاق زندگی می‌کردند و احمد وکمال هم در اتاقی دیگر بسر می‌بردند که هر کدام از اهالی در مواقع آزاد سرگرمی های خود را داشته ، روزها به خرید و ورزش و راهپیمائی در جنگل و طبیعت زیبا و ملاقات دیگر دوستان و مراجعه به اداره سوسیال و اداره جات مربوطه پناهندگی و اقامت و کلاس زبان و آماده سازی کیس های دادگاه اصلی پیش رو که خیلی طولانی می‌شد و غیره می پرداختند.تعداد ما ایرانی ها در آنجا حدود هشتاد و چند نفر بود که بچه ها نیز جزوشان بودند و بین ما هشتادو چند نفر ، بی اقراغ هشتاد و چند حزب سیاسی مختلف به تبلیغ و اشاعه مرام سیاسی خود از غنبر خجیری گرفته تا ما ئوئیست و مجاهد و راه کارگری وفیدل کاسترو وغیره مشغول و هر کدام سعی در اثبات درست بودن مرام حزبی خود بودند و از آنجا که اکثرأ همه جوان وتاثیر پذیر در مسیر های منتهی به اینجا با تماس های خود با افراد دیگر ایده های شنیده شده را که رویشان اثر گذارده بود به عنوان وحی مطلق به حساب آورده از تز خود تا پای جان دفاع می کردند و همین شور و حال دوران جوانی است که بیشتر وقایع روزگار را رقم می‌زند و خیلی ها بدون بازنگری به آنچه در مخیله شان می‌گذرد و سبک سنگین کردن مسائل تا انتها می‌رانند و همیشه بر همان مبنای ابتدایی مانده و از آن اصل حمایت می‌کنند و چه جوانانی که بر اثر همین ایده های آبکی و باورهای خام دوران جوانی در دوره بعد از انقلاب به مسلخ رفته و داغشان بر دل میهن جاودانه بر جا ماند و به اعتقاد من نه تنها این گروه بلکه مخالفینشان هم نیز که در جبهه مقابل بودند خود با همین طرز تفکر و محق بودن خود به تصفیه دیگران پرداختند که بازيچه دست سیاستمداران کهنه کار بوده منافع دیگران را تآمین می‌کردند.
روز ها به آرامی می گذشت که هر دقیقه اش بسیار طولانی بود و من می‌دانستم روزی خواهد رسید که دلمان برایشان تنگ شود و مایل بودم تمام آنها را بنویسم اما هرگز در این راه اقدام نکردم چه درگیری های زندگی تو در تو با جمعیت فضای خانه و با یک اتاق کوچک ما و نبودن فرصت و آرامش شخصی، مسئولیت حفظ،تربیت،آموزش و پرورش
کودکانم و در مسیر درست بردن خانواده در محیط نا آشنای بیگانه این امکان را فراهم نمی کرد و آن را به بعد موکول می کردم وآنها را در افکارم به ودیعه سپرده برای چنین روز هائی زخیره میکزدم، در میان ما ایرانی ها که بیشتر از نجبا و اشراف زادگان بودیم و کمتر شخصیتی پایین تر از مقام سرلشکر و سپهبد و وکیل و وزیر وجود داشت بقول سعید کهزاد پور فقط دو نفر راننده تاکسی از ایران آمده بود که آن هم من و او بودیم و بقیه همگی از لیسانس به بالاتر بوده تهران پایین تر از میدان ونک را نمی‌شناختند.