سبد چرخدار خریدی برداشت و به من هم اشاره کرد یکی بردارم اول از قفسه نان ها یک بسته نان خوشمزه شیرین با کشمش برداشته بخشی به من داد و چون گرسنه بودیم خیلی مزه کرد و سپس مشغول خرید شد و من هم مقداری مایحتاج متفرقه که فکر می کردم در خانه نیاز داشته باشم برداشته و با سبد یا واگن خرید خود دنبالش می رفتم، فروشگاه بسیار بزرگ بود و سر و ته نداشت اما هرچه بیشتر جلو می رفتیم وسائل داخل سبدش کم میشد تا جائی که از آن همه خرید هائی که در سبد گذاشته بود تقریباً چیزی جز دو سه قلم متفرقه ارزان قیمت نمانده بود که یکی از خانم های فروشنده که فکر می کنم ترک بود خود را به ما رساند و با آلمانی با من که زیاد نمی فهمیدم شروع به صحبت کرد سعی کردم با انگلیسی با وی ارتباط بر قرار کنم که نمی دانست اما با اشاراتی که به لباس و کاپشن مستر برگیس کرد به من فهماند که تمام فروشگاه با دوربین مدار بسته مجهز و ارقام پنهانی زیر کاپشن وی احتمالاً رصد میشود که تازه فهمیدم به چه دامی گرفتار شده ام و جریان را با عصبانیت با وی در میان گذاشته و او را که در حال تخلیه بارش از سوراخ سنبه های کاپشن و جیب هایش بود رها کرده پای صندوق رفته خریدهایم را پرداخته از فروشگاه به قصد بازگشت بیرون زدم و تصمیم داشتم دیگر توی رویش هم نگاه نکنم و چنین اتفاقی برایم شوک بزرگی بود و به این همه سادگی لعنت فرستادم که تا این حد مرا از آرمانهای بلند پروازانه خود دور کرده و احساس خفت می کردم که ناگهان به یاد آوردم که بدون مستر برگیس من اصلاً نمیتوانم به خانه برگردم و اینکه اصلاً کجا هستم نیازم را به وجود وی و راهنمایی برگشتش وابسته میکرد و جلوی غلیان احساسات و قهرم را گرفته خونسرد به امید بیرون آمدنش از فروشگاه آرام ایستادم، پس از مدتی با کیسه خرید کوچکش خارج شد و گفت امروز شانس نیاوردم وگرنه هر روز کارم بسیار عالی است که نفرت خود را پنهان کرده دم بر نیاوردم و دنبالش با همان اتو استپ و داستان تکراری و در نهایت اتوبوس آخر هایدن هایم با تنی خسته و اعصابی خرد به خانه رسیدم. زندگی در بیرون از مرزهای زندگی گذشته ام تجربیات گرانبهایی به من آموخت که در مملکتم هرگز به آنها دست نمی یافتم و هنوز همان آدم پخمه دست و پا چلفتی بی اراده ای بودم که به دست دیگران همچون خمیر مجسمه به هر شکلی در می آمد و هرگز به این شخصیت سخت کوش متکی به خود نمی رسیدم،گرچه هنوز هم اول راهم اما حداقل چشمانم باز تر شده و یاد گرفتم با اراده تصمیم بگیرم .حقوق ماهیانه پناهندگی ما مبلغی کم برای مایحتاج شخصی بود نفری هشتادو پنج شش مارک و البته در استان بایرن خورد و خوراک پناهنده هفته ای دو بار در کارتن بصورت مواد اولیه تحویل میشد که تمام مواد پروتیینی، گوشت گوسفند،گاو،مرغ، بوقلمون،گّوّزن وبنشن ، کره و مربا،روغن مایع و مارگارین، شکلات و نوتلا و تمام اقلام مایحتاج یک فرد که مورد نیاز است را در آن جعبه ها با بسته های پیاز و سیب زمینی و میوه و کمپوت و آب میوه وشیر و غیره در اختیارمان قرار میدادند و هر نیازی هم داشتیم فراهم میشد و اقلام دریافتی به حدی بود که در زیر زمینهای خانه هایمان پیازها و سیب زمینیها سبز میشد و اجباراً دور می ریختیم ممکن است بعضی فکر کنند دریافتی های روزمره و مادیات برای من جذابیت داشته که این طور نکته به نکته شرح می دهم در حالی که نوشتن وقایع به نظر من باید حاوی حقایق و بر مبنای مستنداتی باشد که تمام گوشه و کنار ها و زوایای آنها را بشناساند و خواننده در فضای مربوطه قرار گیرد.مجموعه ساختمانهای مسکونی ما شامل مدرسه،استادیوم ورزشی ،زمین فوتبال و استخر شنای تابستانی رو باز بود که در مدت اقامتمان از تمام مزایایش سود برده با اهالی دهکده همرنگ بودیم و در تمام جشنهای تابستانی و زمستانی آنها را همراهی کرده کلی دوست یافتیم .ساختمان مسکونی ما آرام ترین مجموعه بود که هرگز دردسری برای دیگران نداشتیم زیرا بدلیل هماهنگی اعضاء کلیه مشکلات ممکنه را پیش بینی کرده به حداقل رسانده بودیم و روابط درونی خانه ، نه اینکه سه خانواده مجزا بلکه یک خانواده به حساب میآمد و تمام افرادش به همزیستی در کنار يکديگر و آرامش اعتقاد داشته آن را همچون یک قانون نانوشته رعایت میکردند. از آنجا که مواد اولیه خورد و خوراک رایگان و به حد بیش از نیاز در اختیار همه بود کسی حرص نمی زد و مشکل دست و پاگیری پخت وپز و تداخل و نوبت آشپزخانه با وجود یک اجاق را با انتخاب یک آشپز برای کل فامیل در هر روز و آماده سازی صبحانه،نهار و شام ، توسط وی در آن روز بزرگترین دردسر داخل واحد مسکونی را حل کردیم و بر مبنای تعداد افراد واحد هر روز از صبح یک نفر مسئول پخت و پز و سرویس دهی به اهالی خانه بود و روز بعد نوبت دیگری و بدین ترتیب کلیه کنتاکت های درونی واحد و تداخل و دست و پاگیری حل شد.
آقا کریم وقتی مجموعه نوشته های مربوط به پدر تموم شد، برام مجموعه اشعارت رو بفرست بی زحمت