کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و سوم

با ورود ما به هایدن هایم زندگی روی زیبایش را نشان داد و دوره آرامش بعد از آن همه سختی و ناهمواری هایش در آرامش شروع شد گرچه زیادی خواهی های هموطنان پر مدعا که فکر می‌کردند تافته جدا بافته اند و با نازهای عدیده و توقعات بی حد ارزش های اخلاقی شخصیت ایرانی را زیر سوال می‌بردند و در طلب مایحتاج رایگانی که سخاوتمندانه در اختیارشان قرار می گرفت حرص زده و در پی انبار کردن برای روز مبادا بودند تا جائی که هِنری (Henri) کارمند فنی همه کاره و آچار فرانسه هایم که از مستخدمی تا تعمیرات و حمل بار و زباله و غیره به عهده اش بود می پرسید ایرانی ها دستمال توالت می‌خورند که این همه برای داشتنش حرص می زنند در حالی که طبق سنت ایرانی اکثراً از دستمال توالت در جای خود استفاده نمی شد و مصارف دیگری داشت و من خود در بعضی موارد شاهد آن نزد خانواده ها بودم حتی استفاده سر میز نهار خوری به جای دستمال سفره که زیاد جالب نبود و این زیاده طلبی های عزیزان که بعضی هایشان از همان اول به فکر پس انداز کردن بودند و پیوسته در راه کسب مال و تبدیل هر چیزی به پول و فرستادنش به ایران و از همان اول به فکر خرید خانه که احتمالاً همیشه آرزویش را داشتند و هنوز هم ادامه دارد و چه کسانی که پول‌های فرستاده شان توسط عزیزانشان حیف و میل می شد و چه خانه ها که صاحبانشان اینجا ماندند و با همان بی عزتی و فقر به امید باز گشت روزی بدانجا هنوز در پی اندوختن و فرستادن به ایرانند در حالی که دیگر پیر شده و زمانی برای استفاده و لذت از آن را ندارند و خیلی هایشان که دیگر اصلاً در این جهان نیستند و آنچه اندوختند نصیب دیگران شد .

دهکده زیبای هایدن هایم در بالای تپه زیبایش آنجا که ساختمان‌های محل اقامت ما بنا شده بود میهمان خانواده های ایرانی و سریلانکایی بود که سریلانکایی ها را در یک ساختمان دو طبقه ده بیست اتاقه اسکان داده بودند و فقط یک خانواده ایرانی با دو دختر کوچک در میانشان زندگی می‌کرد و یک خانواده عرب فلسطینی و یک پسر و مادر افغانی در یکی از اتاق های ساختمان های ایرانی ها بُر خورده بودند که احتمالاً به دلیل کیس های مربوط به خود، به اینجا منتقل شده بودند وگرنه در این برهه اسکان پناهندگان ملیت ها را بدلیل کنترل و تشابه احتیاج هایشان در کنار هم نگه می‌داشتند تا سرویس رسانی به آنها آسان تر باشد. یوسف افغانی جوانی بود که ‌با مادر پیرش در طبقه بالای یکی از ساختمان‌ها زندگی می‌کرد و همسایه مستر برگیس عرب فلسطینی بود و با هم طرح دوستی ریخته در بی فرهنگي ما ایرانی ها داستان ها نقل کرده بود و افغان ها را نژادی برتر شناسانده بود صورتی گرد داشت و لبخندی همیشه برلب و احتمالاً از نژاد هزاره افغان،بعد ها با ورود تلویزیون به خانه مستر برگیس از تماشای فیلم‌های اخبار راجع به ایران و مقایسه اش با افغانستان دلیل پر توقع بودن ایرانی ها به مستر برگیس روشن شد من و او ( مستر برگیس) با چند کلمه انگلیسی که می‌دانست و دو سه کلمه آلمانی یاد گرفته اش و مابقی عربی که من هم از لابلای صحبت‌هاي فارسی و قرآن می‌دانستم به بحث های طولانی سیاسی و تاریخی می‌پرداختیم و با اشاره دست و پا و آن چند کلمه تمام مقاصد خود را به هم می‌رساندیم ،وی هر روز صبح از هایم بیرون میزد و با تنها اتوبوس ده که روزی یک بار از هایدن هایم رد می شد به گونزن هاوزن رفته و بعد از ظهر بر می‌گشت ،میرفت و عصر با دست پر بر می‌گشت یک روز از او که فکر می کردم سر کار می‌رود و کار برای آن دوره ما غیر مجاز و خلاف به حساب می آمد و اصلاً اجازه کار نداشتیم گفت فردا با من بیا تا تو را با خود ببرم و قول گرفت به کسی چیزی نگویم و من هم قبول کردم صبح فردا همراهش با اتوبوس همراه محصلین دبیرستانی پسر و دختر دهکده مان که برای رفتن به دبیرستان به گونزن هاوزن می‌رفتند راهی شدیم بلیط را از خود راننده در بدو ورود خریدیم در شهر پیاده شده به انتظار شروع به کار همراهش روان از این خیابان به آن و از این فروشگاه به دیگری می رفتیم تا در انتهای خیابانی از شهر خارج شدیم و در بیابان کنار جاده ایستادیم با دست بلند کردن جلوی اتومبیل های عبوری به اصطلاح اتو استوپ زده یکی از آنها ما را سوار کرد و تا شهر بعدی با خود برد و در بین راه با راننده راجع به ملیت ،محل زندگی و سیاست با دو سه کلمه آلمانی و انگلیسی صحبت کردیم و در یکی از شهر هائی که با تعویض چندین اتو استپ به آنجا رسیدیم بلاخره پی بردم که مقصد نهایی است و احتمالاً اینجا محل کار خواهد بود اما بسیار دیر شده و از محل زندگی و دهکده مان دور افتاده بودیم و تقریباً ظهر شده بود که به یک فروشگاه سوپر مارکت زنجیره ای وارد شدیم .