چاره ای نبود و باید به تقدیر تن میداد در جائی که کاری از دستمان نمیآمد، اینجا دیگر نه شهرمان بود که با توصیه یا سفارشی دوست و آشنائی تراشید و اعمال نفوذی کرد و نه پسر هوشنگ خان بودن امتیازی بود ، افسار را به سرنوشت سپرده بدنبالش روان گشتیم و با ایمانی که کم کم در خود یافته وبااعتماد به نفس خود را رها کردم تا ببینم چه پیش میآید عزمم را جزم کرده چشمانم را باز نگهداشتم،هرچه باداباد.
حمید خان و خانواده اش همراه مسعود ابراهیمی که از برلین در معیتشان بودیم به هایمی در نورنبرگ منتقل شدند خدا شانس بدهد ما که بخیل نبودیم و با اینکه از ما دیر تر به سیرن دورف آمده بودند زود تر ترانسفر شده و رفتند ، خدا حافظی غمگینی بود و نمیدانستیم آیا دوباره یکدیگر را خواهیم دید یا نه آنها رفتند و جایشان بلافاصله با پناهنده گان دیگر پر شد ،پناهنده در زبان آلمانی آذول(Azyl) خوانده میشود که بعد ها در ادامه راجع به این کلمه آذول شرح مختصری خواهم داد، هفته ای که بسیار طولانی تر از تمام انتظارهای گذشته بود سپری شد و بالآخره روز موعود شال و کلاه کرده با بار و بنه سوار اتوبوس بسوی محل استقرار خود شتافتیم که در بین راه در ایستگاه های مختلف تعدادی درمحل های زندگی جدید خود پیاده میشدند و این پیاده شدنها بسیار طولانی بود و هرچه بیشتر میرفتیم از تعداد مسافرین کم میشد و ما تقریبآ جزو آخرین ها بودیم که به هایدن هایم رسیدیم .
مسیر ما از میان جاده های کوهستانی و جنگل های سرو و صنوبر و انواع درخت های کاج همیشه سر سبز با چشم انداز بسیار زیبا که تابلوهای نقاشی را به یادمان میآورد و تازه متوجه شدیم آنچه در دوران زندگی در قابهای ا تاقهای پذیرائی خود و خانواده هایمان دیده ایم از کجا امده و مزارع کشت یک نوع گیاه که با داربست های بسیار بزرگ به ارتفاع شاید ده متر و مساحت های بالای پانصد متر بسیار جالب بود که حس کنجکاوی مرا تحریک میکرد و بعدها فهمیدیم این مزارع نوعی گیاه را پرورش میدهند که در تولید آبجو مورد استفاده قرار میگیرد بسیار گرانقیمت و در طعم آبجوی مخصوص بایرن آلمان کار برد دارد.در ارتفاعی بالاتر از سطح شهر یا دهکده هایدن هایم ساختمانهای سازمانی یک شکل بنا شده بود که هرکدام دارای چهار دستگاه مجزا در دوطبقه و هر طبقه سه اطاق با اشپزخانه، توالت میهمان و حمام و توالت مجهز بود که تقریبآ ساختمان های نو سازی بودند و از هر ساختمانی فقط یک دستگاه را به میهمانان خارجی اختصاص داده بقیه آنها ساکنین آلمانی خود را داشتند تا هم از نظر کنترل و پراکنده بودن خارجی ها و درگیری های مسائل داخلی آنها جلوگیری شود و هم با ارتباط با آلمانی ها بیشر با فرهنگ و زبان و سنتهای آلمانی ها آشنا شوند، در کوچه ای که در اصطلاح المانی خیابان (Gundekar Strasse) میخوانندش در خانه شماره شش اتاقی به ما تعلق گرفت که دو تخت دوطبقه کنار آن اتاق خواب مارا تشکیل میداد و کمد چوبی لباس دو دره و میز ی با چهار صندلی و یک یخچال کوچک کلیه وسائل زندگی و جهیزیه تقدیمی دولت المان به ما, واین اتاق بزرگ ترین اتاق سه گانه اپارتمانمان با پنجره بزرگ که رادیاتور شوفاژش سرتاسر جلوی پنجره دو لنگه مقابل فضای سبز را میپوشاند و در کنارش تراس کوچکی قرارداشت که درش به اتاق باز میشد و انباری خرت و پرت های زیادی مازاد بر احتیاج بود و در ضمن نور سالن پذیرائی وسط ساختمان نیز که اتاق نهار خوری و نشیمن با میز هاو صندلی ها پر شده بود از پنجره مشرف به این تراس تآمین میشد.اتاقی دیگر به دو خواهر جوان مجرد و خواهر همسر من تعلق گرفت که به سه تخت مجهز بود و اتاقی دیگر در اختیار یک خانواده سه نفره اصفهانی قرار گرفت که با ما نمی جوشیدند و حسادتهای زن خانواده بخاطر وجود سه دختر مجرد به جائی رسید که کار به اشکال بر خورد و با دخالت خانم برادنر رئیس سوسیال هایم و آقای مولر مسئول تدارکات و روابط عمومی آنها را با دو پسر مجرد از ساختمانی دیگر تعویض کردند،احمد کاظمی بچه شیراز بود پسری سبزه بالهجه شیرین شیرازی و بزله گو حدود بیست و دو سه ساله همراه کمال پسری درشت اندام و موهای فرفری، بی شیله پیله که از ابراز گذشته اش در کانون نگهداری کودکان بی سرپرست ابایی نداشت و بدنبال پیشرفت بود. دفتر سوسیال در اولین ساختمان سر نبش خیابان یک دستگاه را بخود اختصاص داده که شامل دفتر و انبار مواد خوراکی و مایحتاج ضروری پناهندگان بود.هفته ای دوبار سه شنبه و جمعه ها کامیونی بسته های غذائی را میآورد و نماینده هر خانواده ای به ساختمان سوسیال مراجعه کرده سهمیه خود را دریافت میکرد.