کریم سرپولکی
پدر من هوشنگ خان

بخش چهل و یکم

من از همان پانزده شانزده سالگی که در اوشان ییلاق تابستانی مان با محمود و قاسم خطیبی میهمانان از آلمان آمده آشنا شده و از شنیدن ماجرای زندگی آنان از زبان بزرگتر ها بدم نمی آمد تجربه به مسافرت خارج را داشته باشم اما آنچنان مصر در این امر نبودم و به همان زندگی آرام خود وتجربه محیط پیرامونم دلخوش وبیشتر به ارزش‌های معنوی زندگی با اتکاء به فرهنگ کهن ایرانی که به آن بسیار مغرور هم بودم بسر کرده وظیفه همیّت سرزمین خویش را که بردوشم احساس می کردم به انجام می‌رساندم و همیشه دنیای خارج را نه که برای زیستن بل برای تفریح در نظر داشتم و هرگز فکر نکرده بودم که روزی جلای وطن کرده و در گوشه ای دیگر تجربیات زندگی را بیازمایم.

ماه ژانویه(Januar) را پشت سر گذاشته بودیم فوریه (Februar) رو به اتمام بود و هوای متغیر آلمان به سرعت تغییر می‌کرد و گاهی آفتابی و گاهی ابری ، و شناخت طبیعت و محیط اطراف آن بخصوص مقایسه اش با وطن و تشابهات زیست وحش و پرندگان آزاد آن که اینجا دیگر کسی به آنها سنگ نمی‌پراند و آزادانه تا چند قدمی ما آمده ترسی از انسان ها نداشتند مخصوصاً پرندگان سیاه کوچک که تقریباً همان سارها می‌باشند و کسی آن ها را به دام نمی اندازد تا در قلعه به دیگرانی بفروشد که برای آرامش اعصابشون و رفع گناه همخوابگی با فاحشه های قربانی اجتماع رها سازند و با رها ساختن این پرندگان در آسمان .
خداوند از سر تقصیراتشان بگذرد و اصلاً اینجا دیگر همخوابگی گناه به حساب نمی آید و خداوند کاری به کار کسی ندارد و این موضوع را همه سردمداران کنونی مملکت ما می‌دانند و من در طی تجربه چندین ساله ام با تماس‌های تک و توک خود که در پاره ای از مواقع در هیئت های تجارتی برای خرید کارخانجات صنعتی به آلمان آمده و تمامشان نماز خوان و متشرع و برخی نیز با جای مهر روی پیشانی که مرتب جانماز آب کشیده و از یاد خدا غافل نیستند ،شب ها را در بزم های پنهانی فسق و فجور در کنار لعبتکان زیبا رو بدون وجود خدا به صبح رسانده روز بعد هنگام وضو بلند بلند اذان می‌گویند و ولضضضضضالین را آنچنان می کشند تا هم سفری هایشان که در اتاق های کناری هتل از باده سرمست شب گذشته آرمیده اند شنیده به امر معروف ونماز صبح برخيزند و دوباره در طی روز در جمع گروه خریدار همراه حاج آقا به کارخانجات مربوطه رفته و پیگیر حلال و حرامی نهار ظهر باشند که از چه گوشتی تهیه شده و اصلاً خرید تکنولوژی هائی که آنها برایش به اینجا آمده اند چندان مورد نظر نیست تا حرام نبودن تغذیه زیرا خرید هر چه بیشتر منافع مادی بیشتری، برای رئیس گروه دارد زیرا با گاوبندی ها و در یافت پورسانتاژ های میلیونی در حساب‌های شخصی بانک‌های خارج ،خداوند همه چیز را حلال می‌کند و این ها همان ودیعه الهیست که در کتاب آسمانی بشارت داده شده . صبحگاهی که روز قبلش آفتاب زیبای گرمی، جان تازه ای به محیط داده بود و بوی بهار را به ارمغان می آورد با صدای پرندگان که فکر می کردم آورندگان طلیعه بهار می‌باشند پنجره اتاق خوابمان را گشودم به امید دیدن بهار که ناگهان باد برف ها را که از نیمه شب می‌باریده به داخل فرستاد ، با ناامیدی از انتظار بیهوده پنجره را بسته دوباره به بستر رفتم.این انتظار هنوز باید ادامه می‌یافت زیرا بهار در انتهای ماه آینده یعنی بیستم ویکم ماه مارس (Marz) شروع می‌شد و ما هنوز به آن نرسیده بودیم و دوران یکنواختی قبل از تقسیم که خود خالی از تجربه نبود را می‌گذرانیم، بالاخره برگه تقسیم ما به دستمان رسید که سهمیه شهر هایدن هایم در ایالت بایرن آلمان بود و تمام تقسیم شدگان شهرهای مختلف با تهیه نقشه آلمان که آن‌وقت‌ها به دلیل عدم تلفن موبایل و فضای مجازی فقط به صورت برگه های بزرگ کاغذی موجود بود دور هم محل های زندگی آینده شان را پیدا می‌کردند و نسبت بزرگی شهرها و محل زندگی خود را با یکدیگر سنجیده و آنان که به شهر های بزرگ منتقل می‌شدند امتیاز شهر نشینی، کار و زندگی و حل شدن در اجتماعات بزرگتر که خود امتیازی بود و کمتر تحت کنترل مسئولین که در محیط های کوچکتر توان کنترل و نظارت داشتند، خدارو شکر شهر ما هایدن هایم در نقشه،شهر تقریباً بزرگی بود و با اطلاعات به دست آمده از دوستان با تجربه که در تمام مدت با یکدیگر درتماس بودند از امکانات رفاهی زیادی برخوردار بود و آنها که به دهکده ها و دهات کوچک تقسیم شده بودند به موقعیت ما غبطه می‌خوردند ، که در آن میان یکی از بچه ها هایدن هایم کوچک تری را روی نقشه پیداکرد که دهاتی بسیار کوچک در کنار شهر گونزن هاوزن با فاصله پنجاه کیلومتری از نورنبرگ قرار داشت یافت که با آدرس برگه تقسیم ما همخوانی داشت و تمام امید ما به یأس مبدل شد .